مسیر اشتباه!

ساختمان نیمه‌کاره-29

مسیر اشتباه!

مسعود مشایخی

امسال زمستان سردی نداشتیم و هوا چندان سرد نشد. روزهای بارانی و برفی انگشت‌شمار بودند و نزولات آسمانی هم خست به خرج دادند و کمتر از همیشه بودند. اما این هوا برای ما بد نبود و برخلاف سال‌های قبل که با یک باران باید چند روز بیکار می‌ماندیم و کارمان تعطیل می‌شد، امسال کمتر اذیت شدیم و بیشتر کار کردیم. ای‌کاش باران می‌آمد حتی به قیمت عقب افتادن کار ما! در عوض همه‌جا سرسبز و سیراب می‌شد. دوستمان قدرت، که از کار قبلی در روستا به جمع ما اضافه شد و خودش روستازاده و کشاورززاده است، بیشتر از دیگر بچه‌ها از نباریدن باران ناراحت بود. قدرت می‌گفت: «امسال هم باران کم بارید. مشکل کم‌آبی و خشکسالی روستای ما دوچندان شده. سال‌ها قبل که همه رودخانه‌های روستا در تمام فصول پرآب بودند، کشاورزی رونق داشت، اما سال‌هاست با مشکل کم‌آبی و خشکسالی مواجه شده‌ایم.» قدرت از اینکه به خاطر خشکسالی مجبور شده کار آبا و اجدادی‌اش را رها کند و برای کارگری به شهر بیاید بسیار دلگیر بود. البته در بین دوستان کارگر ما، افراد زیادی هستند که به خاطر همین مشکل خانه و کاشانه‌شان را رها کرده و به اینجا آمده‌اند، اما برای قدرت که به‌تازگی به جمع ما پیوسته این مسئله کمی سنگین‌تر است. 
این چند روز همه بچه‌ها بی‌وقفه کار می‌کنند تا بتوانند شب عید کنار خانواده‌هایشان باشند، اما این کار کردن‌های بی‌موقع ما، باعث سلب آسایش همسایه‌های ساختمان‌های مجاور شده. دیروز یکی از همسایه‌ها با عصبانیت به اینجا آمد و بعد از کلی دادوبیداد متوجه شدیم که از صدای کار کردن ما ناراحت شده. طوماری هم با امضای همه همسایه‌ها تهیه کرده بود تا به ادارات مربوطه شکایت ببرد. با وساطت حاج‌علی و دو نفر دیگر از بچه‌ها قرار شد کمی از سروصدای کارمان کم کنیم تا موجبات آسایش و آرامش دوستان همسایه فراهم شود. اما به‌خوبی می‌دانستیم که نمی‌توانیم این وعده را عملی کنیم، چون نمی‌توانیم سرعت کار را کم کنیم. با این حال برای خواباندن غائله باید این قول را می‌دادیم. دوستی دارم به اسم یاسر که تا سال قبل با هم کار می‌کردیم. یک جورایی با هم قوم‌وخویش بودیم اما جدای از آن، با هم خیلی دوست بودیم و سال‌ها در بسیاری از ساختمان‌ها با هم کار می‌کردیم. سال قبل بود که دیدم اخلاق یاسر کمی عوض شده و کمتر سر کار می‌آید و دیربه‌دیر می‌دیدمش. وضع مالی‌اش خوب شده بود و خلاصه دیگر آن یاسر سابق نبود. همان روزها بود که خبردار شدم یاسر با چند صد کیلو مواد مخدر دستگیر شده و به زندان افتاده. خیلی ناراحت شدم و از اینکه چرا زودتر متوجه کارهای مشکوک یاسر نشده‌ام و جلوی بدبخت شدن او را نگرفته‌ام خود را شماتت ‌کردم.  چند باری از زندان با من تماس گرفت و از روزهای خوش کار گفت. اول هفته به لطف یکی از دوستان که در زندان کار می‌کرد موفق شدم به ملاقات یاسر بروم. با اینکه سن‌وسالی نداشت موهایش به سفیدی زده و خیلی شکسته شده بود. می‌گفت: «آرزویم است یکبار دیگر سر کار ساختمانی بیایم و سخت‌ترین کارها را انجام بدهم، اما دیگر دست به این اشتباه نزنم.» یاسر بسیار پشیمان بود و می‌گفت دوستان بد و ناباب او را به این راه کشانده‌اند و او هم می‌خواسته راه صدساله را یک‌شبه برود. او بدترین راه ممکن را انتخاب کرده بود و الان دیگر راه سختی برای برگشت دارد. می‌گفت در زندان هروقت کار ساختمانی پیش بیاد به یاد آن روزها داوطلبانه آن را انجام می‌دهد. جالب‌تر این بود که یاسر از کسانی که در زندان با او هم‌بند هستند گفت، خیلی از آن‌ها دوستان مشترک ما بودند که زمانی با هم همکار بودیم. آن‌ها هم به طمع پولدار شدن از راه میان‌بر مثل یاسر گرفتار باندهای مواد مخدر شده و حالا گرفتار و در بند بودند. از زندان که بیرون آمدم دست‌های زبر و خشنم را رو به آسمان بلند کردم و از اینکه با کار و زحمت پول درمی‌آورم و آزادانه زندگی می‌کنم خدا را شکر و سپاس گفتم.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه