از ما تا «گرتاتونبرگ»

از ما تا «گرتاتونبرگ»

عبدالله مقدمی

اگر همین الان از هرکدام از ما بپرسند «اگر به پانزده سالگی برگردید چه می‌کنید؟» چه جوابی خواهیم داد؟ من یکی که مطمئنم در آن صورت، اولین برنامه‌ام این خواهد بود که جلو مشت همکلاسی‌ام جاخالی بدهم و بعد با یک کف‌گرگی کارش را تمام کنم؛ نه اینکه مثل گونی سیب‌زمینی جلویش بایستم و کاری کنم که آن نالوطی پای چشمم بادمجان بکارد. خب هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم این بزرگ‌ترین کاری بود که می‌توانستم در زندگی انجام بدهم و ندادم.
به هنگام گفتار بادت کنم
به نزد جماعت نمادت کنم
به چاخان بسیار و خالی پُر
جوانی کجایی که یادت کنم؟
اما اگر کسی پیدا شود و به من یکی بگوید: «دوست داری دوباره پانزده ساله شوی و آن‌وقت با راه‌اندازی یک جنبش بین‌المللی برای حفظ محیط‌زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه‌ای، آن‌قدر مشهور بشوی که بروی در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کنی؟» عمراً بگذارم این جمله نفس‌گیر و طولانی‌اش تمام بشود؛ همان کف‌گرگی که قرار بود در پانزده سالگی توی مدرسه بزنم را بدون معطلی می‌زنم وسط صورتش تا دیگر جرئت نکند یک نفر که به عقده کف‌گرگی پانزده سالگی مبتلاست را مسخره کند. اوج توجهی که در نوجوانی به نسل ما شد این بود که انتخاب کنیم با دمپایی آبی کتک بخوریم یا صورتی. تازه هرکدام را هم که انتخاب می‌کردیم، با آن یکی کتک‌مان می‌زدند، فقط برای اینکه پررو نشویم! حالا تصور کنید، بشنویم دختر نوجوانی از مدرسه‌اش بلند شده و با یک قایق بادبانی و خورشیدی از اروپا راه افتاده و به آمریکا رفته، تا پیام نسل بعدی را به رهبران جهان برساند. حتی این بچه آن‌قدر موردتوجه رسانه‌های جهان بوده که رهبران کشورها نبوده‌اند. معلوم است که باور نمی‌کنیم. معلوم است که بهش می‌گوییم: «برو خودت را مسخره کن.» حتی اگر فیلم و عکس هم نشان‌مان بدهند، می‌گوییم: «این‌ها همه فیلم است. تو چقدر ساده‌ای که باورت شده». «الکی است.» ببین! «چرا موقع سخنرانی این‌طوری بغض کرد؟» «چرا کلاه پشت‌سری گرتا تونبرگ کج بود؟» «چرا دم گربه دم درِ مجمع عمومی دراز بود؟» «چرا درِ گنجه سازمان ملل باز بود؟»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه