هول ازدواج

زیـر پـوسـت شـهـر

هول ازدواج

نسرین ظهیری

شاگرد کفش‌فروشی، حوصله‌دار است. کمی مردم‌داری هم قاطی حوصله‌داری کرده و با لبخند پشتوانه‌داری می‌گوید: «اشکال‌ نداره، می‌تونی کفش‌رو عوض کنی. شماره چند بدم. بعد نگاهی می‌کند به دخترک یازده ساله همراهم و می‌گوید: «دیروز که کفش‌رو خودت پا زدی، نفهمیدی اندازت نیست.» چشم‌های دخترک همراهم دلخور شد: «نه، نفهمیدم، توی خونه فهمیدم.» شاگرد مغازه‌دار می‌رود دنبال شماره بالاتر و همین‌جور که توی جعبه‌های جورواجور می‌گردد، می‌گوید: «والا تو دهات ما دخترای این سنی ازدواج می‌کنند بعد تو نفهمیدی کفش اندازت نیست.» دخترک همراهم نگاه تندی می‌کند سمت شاگردمغازه و نگاه نرمی به من که یعنی این چی میگه. خودم را می‌اندازم وسط: «خب، خب حالا شما نمی‌خواد بحث کارشناسی کنی، هم‌ولایتی‌های شما هم کار خوبی نمی‌کنند که شما پزش‌رو میدی، یه کفش بده ما بریم.» شاگرد، کفش شماره بالاتر را پیدا می‌کند: «شما فکر می‌کنی من الکی میگم. بعداً یه روز به حرف من می‌رسی، الان دوره‌زمونه‌ای شده که یا دخترا سن پایین ازدواج می‌کنند یا دیگه ازدواج نمی‌کنن. حتی تو خود همین تهران،  همین دختر دبیرستانی‌ها ترجیح میدن زود ازدواج کنن، خودت برو پیگیر‌ شو، می‌بینی.» می‌گویم: «دختر دبیرستانی فرق می‌کنه با دختر ده، یازده ساله، نمی‌خواد شور قضیه‌رو در‌بیاری، شوآف نکن با شوهرکردن دختربچه‌های هم‌ولایتی.» شاگردمغازه دلش حرف‌زدن می‌خواهد، زور می‌زند و اصرار دارد که حرف بی‌ربطی نمی‌زند: «من حرف بی‌حساب‌وکتاب نمی‌زنم که، توی روستای ما که اطراف همدانه، توی این چندساله دخترارو کم‌سن‌وسال شوهر میدن، قبلا دخترا خودشون می‌رفتن سراغ درس و دانشگاه، نمی‌دونم چی شده دوباره برگشتن به همان حالت سنتی قبل.  چراش‌رو من نمی‌دونم. خیلی‌ها هم که رفتن سراغ دانشگاه، دیگه شوهر نکردن، اونم نمی‌دونم چرا. فقط می‌دونم که برا حرفم مدرک دارم.» دخترک کفش را پا می‌کند، در نمی‌آورد. دستم را می‌کشد تا زودتر از مغازه بیاییم بیرون...
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه