زیـر پـوسـت شـهـر
ترک مکتب!
نسرین ظهیری
باد خنک آرام میگذرد از روی درختها و گلهای کمرنگ حیاط و پاییز همین پشتها منتظر است. مورچهها همچنان میلولند و زنبورها آخرین رمق گلهای کوچک سایه را میمکند. نوجوانهایی شانزده، هفده ساله دارند با کمک هم کتابهای پرهام را جلد میکنند. بحثشان هم داغ است و یک جاهایی صدایشان بالا میرود. امیرحسین امسال نمیخواهد برود مدرسه. دارد زور میزند تا به ارشیا و پرهام بفهماند چرا بیخیال مدرسه شده: «هر چی فکر کردم من اگه برم کف بازار و از همین الان یه کاروکاسبی را شروع کنم، تا شما دیپلم بگیرید جا افتادم. تا لیسانس بگیرید کلی سرمایه جور کردم برا خودم. شما هم برید شش سال وقت بذارید بعدش باید بیایید شاگردی منرو بکنید. باید بیایید وردست خودم. قبولشدن توی کنکور برای رشته خوب و پولدرآر کار هر کسی نیست، کلی باید درس بخونی، آخرشم هیچی. من کلی فکر کردما، فکر نکنید الکی و همین جوری رو هوا حرف میزنم. تمام جوونای فامیل و دوست و آشنا رو بررسی کردم. دیدم دیگه دانشگاه رفتن کار مارو راه نمیندازه.»
ارشیا و پرهام با نگاه خیره، امیرحسین را میپایند. انگار حتی از شنیدن حرفهای خارج از قید امیرحسین ترسیده باشند. از شنیدن حرفهای ممنوعه. ارشیا صدایش را یواش میکند: «پسر! من به مامانم اگه این حرفارو بزنم تقریبا منرو میکشه. نمیترسی از مدرسه نرفتن.»
امیرحسین میگوید: «کلی کار کردم رو شون. بهشون قول دادم کاررو جدی بگیرم و پیشرفت کنم.» پرهام از جایش بلند میشود و دفتر و کتاب و دستکش را جمعوجور میکند: «خب هر کاری یه وقتی داره. وقت درسخوندن باید درس خوند، وقت کارکردن، کار. دیر نمیشه برا کارکردن. درسخوندن که همش برا کار پیداکردن نیست برای اینه که آدم باسوادتری بشیم و بعداً مشکل پیدا نکنیم، برا اینه که آدم بهتری بشیم.» باد خنک میگذرد و زلفهای پریشان و اتوکرده نوجوانها را برمیآشوبد.
ارسال دیدگاه




