وقتی که دردهای سعید سر باز می‌کند

سـاخـتـمـان نـیـمـه‌کـاره

وقتی که دردهای سعید سر باز می‌کند

مسعود مشایخی؛ جوشکار و دانش‌آموخته جامعه شناسی

از صبح روی پایش بند نبود. یکسره بین طبقات ساختمان در رفت‌و‌آمد بود. خیلی عرق کرده و پیراهنش خیس بود. اما انگار انرژی‌اش ناتمام و خستگی‌ناپذیر است. از ظهر که گذشت آمد گوشه‌ای از ساختمان، لابه‌لای سنگ‌های ساختمان، آنجایی که دوربین مداربسته دید نداشت. حوصله هیچ‌کس را نداشت. همان جا چمباتمه زد و به فکر فرو رفت. از متلک‌ها و نگاه‌های معنی‌دار بچه‌های ساختمان خسته شده بود. هنوز سه ماه نشده که برای کار  به اینجا آمده. با خیلی از بچه‌ها دوست شده. اما در همین مدت از نیشخندها و حرف‌های نیش‌دار آن‌ها درامان نبوده. تکیه می‌زند بر سنگ‌ها و پاهایش را جمع می‌کند در سینه‌اش و با دست‌هایش آن‌ها را قفل می‌کند. سرش را روی زانوهایش می‌گذارد و چشم‌هایش را می‌بندد؛  می‌رود توی خلسه، انگار خودش را در یک باغ سرسبز می‌‌بیند که نسیم خنکی، صورتش را نوازش می‌کند. گاهی خنده‌ کم‌رنگی روی لب‌هایش می‌آید و زود محو می‌شود، اما ساعتی که می‌گذرد، دیگر از آن حال خوش و باغ و خنکی خبری نیست؛ دوباره گرما، آفتاب و کارهای ساختمان. می‌خواهد از جایش بلند شود، اما توان این کار را ندارد. از این وضعیت خسته شده، می‌خواهد دلش را به دریا بزند و همه چیز را به حاج‌مهدی بگوید تا شاید کمکش کند. دوباره سرجایش می‌نشیند. به همان حالت قبل و به فکر فرو می‌رود. سال‌ها قبل را به‌یاد می‌آورد. روزهایی که قبراق و سرحال بود. یک تنه کار چند نفر را انجام می‌داد. لحظاتی را به‌یاد می‌آورد که یادآوری‌اش برایش سخت و غیرقابل ‌تحمل است. روزی که وارد خانه‌ شد و مادرش را دید که کنار حوض آب، توی حیاط افتاده و از حال رفته. همسایه‌ها می‌آیند، اورژانس می‌آید، اما دیگر دیر شده بود و مادرش روی دست‌هایش از دنیا رفت. هنوز بعد از این همه سال، با یادآوری این صحنه، تیک عصبی می‌گیرد و گردنش به چپ و راست تکان می‌خورد. یک‌سال بعد از آن، مرگ برادر بزرگ‌ترش بر اثر تصادف، حالش را بدتر می‌کند. افسردگی حاد، قرص‌های ضدافسردگی و عادت‌کردن به آن‌ها، بالابردن دوز داروها و اعتیاد شدید به آن‌ها، گوشه‌گیری، انزوا و بیکارشدن و جداشدن همسرش، همه این اتفاقات مثل یک فیلم از جلو چشم‌‌های سعید رد می‌شود. به خودش که می‌آید، ساعتی از وقت کار گذشته و تصمیم خودش را گرفته. رفت سمت دفتر ساختمان، آنجایی که حاج‌مهدی تنها نشسته. از گوشه‌وکنار شنیده که حاج‌مهدی در این موارد دستش به‌خیر است. از دفتر که بیرون می‌آید خیلی مصمم و قاطع است. به بچه‌ها می‌گوید چند روزی به مسافرت می‌روم، کارهای من را انجام دهید تا برگردم.

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه