سـاخـتـمـان نـیـمـهکـاره
لحظه درنگ
مسعود مشایخی؛ جوشکار و دانشآموخته جامعه شناسی
از فرط سرما گوشهای کز کرده بود، روی صندلی؛ توی خودش مچاله شده بود و دریچههای کولر را مستقیم تنظیم کرده بود روی خودش از اذیت، گذشته بود و باد داشت عذابش میداد. به خودش تکانی داد و به لابی رفت که باد کمتری بخورد. عصر پنجشنبه بود و ساختمان در حال ساخت ما به حالت نیمهتعطیل درآمده بود. از شدت گرمای بیرون، پناه آورده بود به دفتر ساختمان، در معدود ساعتهایی که دفتر خلوت بود. نه از منشی خبری بود و نه از آقامهدی؛ کارفرمای ساختمان. هوا آنقدر گرم شده که اکثر آدمهای شهر به مناطق کوهستانی اطراف شهر پناه برده بودند. برای خودش چایی ریخت؛ یک چایی سیاه و کهنهدم. همین هم غنیمت بود. این بار میتوانست بدون غُرزدنهای آقامهدی چاییاش را بخورد. احساس میکرد همه انرژیاش تخلیه شده. از صبح در گرمای وسط تابستان مشغول کار بود؛ بیوقفه و بدون استراحت، اما حالا جای خوبی برای استراحت پیدا کرده بود. جایی خنک و خلوت برای فکرکردن به خودش، به آیندهاش. چای تلخ و نیمهگرمش را هورت کشید. داشت به این فکر میکرد چقدر خوب میشد اگر شغل راحتتری داشت؛ مثل الان جلو باد کولر بود و از گرما درامان. لباسهایش همیشه تمیز بودند و مجبور نبود هر روز بهخاطر عرق ریختن و بوی بد لباسهایش، آنها را بشوید و به حمام برود. بعد از اتمام کار هم مینشست جلو ماشین کولردارش و تا خانه هم گرما نمیخورد... محیط دفتر، کوچک بود و سرما داشت عذابش میداد. طاقت آنجا ماندن نداشت. از دفتر کارگاه بیرون آمد و روی پله جلو آن نشست. کمی یخ بدنش آب رفت. خیلی وقت بود که آنقدر از توی گرما ماندن لذت نبرده بود. کمکم افکار و آرزوهایی که در هوای خنک داشت را به چالش میکشید. به این فکر کرد که کار الانش را دوست دارد! خلقکردن یک سازه و روح بخشیدن به آن حجم خشتی و سیمانی را دوست دارد و خوشحالکردن صاحب آن، برایش لذتبخش است. بهخصوص حالا که در کارش آبدیده و باتجربه شده بود، بیشتر از انجام کارهای جدید لذت میبُرد و با آن پول درمیآوَرَد و اصلا محتاج هیچکس نیست. حتی به ماشین وانتبار دست چندمش هم فکر کرد. پیش خودش گفت ماشین با اینکه کولر ندارد، اما با آن میشود یک عالمه کار انجام داد؛ این ماشین به همه خیر میرساند. هوای دمکرده غروب، او را به خودش آورد. از جایش بلند شد و از کارگاه که الان دیگر کسی آنجا نبود خارج شد. شاید او هم از فرط گرما به کوهستانهای اطراف پناه ببرد. وقتی میرفت یاد جمله پشت کامیون همسایهشان موسی افتاد. «روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت.»




