زیـر پـوسـت شـهـر
نجیبه نرفت
نسرین ظهیری
نجیبهخانم طبقه سوم زندگی میکند، دخترش هم طبقه چهارم. صدای دایره که بلند شد، همسایهها ریختند جلو مجتمع تا دختر و داماد نجیبه را بدرقه کنند. آنها راهی زیارت خانه خدا بودند. بوی اسفند و دود و دم همسایهها، صبح گرم کوچه را ملایم کرده بود. صدای صلوات قطع نمیشد و کسی همراهیخوانی میکرد، محض بدرقه حاجیها. نجیبهخانم هم سینیسینی شربت بهلیمو تعارف میکرد و تندتند لب میجنباند: «قربون قدماتون. قربون لب و دهنتون که بوی صلوات گرفته، قربون نفساتون که دخترم را بدرقه کردید و صبحی بیخواب شدید، قربون...» نجیبهخانم تا قربان تکتک همسایهها نرفت، ول کن معامله نبود. شوقی از توی قربانصدقههایش میریخت و همسایهها را ثابتقدمتر میکرد تا ته مراسم بدرقهخوانی بمانند. وقتی مسافرها خواستند سوار ماشین شوند، شوق و ذوق نجیبه جایش را داد به گریههای گرم و چشمهای خیس. نجیبه، دختر را بغل کرده بود و میگفت سلام منرو به خدا برسون و دختر گله میکرد که «مادر نباید تصمیمترو عوض میکردی، باید تو هم میومدی تا همراه و همسفر باشیم. وقتی مادر پیرم نرفته باشه، من کجا برم آخه.» نجیبه تندوتند میگفت عیب نداره عیب نداره، دیگه راهی خانه خدا هستی، دلت یه دل باشه، فکر من نباش. خدا همین دوروبرا هوای منرو داره. بعد آهستهتر گفت، ول کن تا همه همسایهها همه چیزرو نفهمیدن، برو به سلامت. به تندرستی برگرد. ماشین مکهایها ته کوچه پیچید سمت راست و رفت و همسایهها بساط گلاب و اسفند و شربت را جمعوجور کردند و رفتند. نجیبهخانم ناگهان یواش شد. سینی بیشربت را بهزور میکشید و با قدمهای سنگین تا دم آسانسور رفت. با هیچکس حرف نزد و نگاهش را قایم کرد. خانم همسایه قرآن توی دستش را بوسید و آهی کشید و طبقه هفت را زد و گفت: «دیدی خانم، نجیبه عاقبت بعد این همه چشمانتظاری نرفت حج، پولش را داد یکی از مستاجر های همینجا تا برای دخترش جهاز بخرد...»
بهتم زد و سکوت کردم... گفتم مطمئنی، نجیبه امسال حاجی نمیشود...
ارسال دیدگاه




