جایی برای پیرزن‌ها نیست

زیر پوست شهر-65

جایی برای پیرزن‌ها نیست

نسرین ظهیری

پارک شهر. پارک بازنشسته‌ها. هوای عصر مهرماهی دم دارد. رویارویی گرمایی که از تابستان مانده و خنکایی که از درخت‌های پیر برمی‌خیزد، نبردی یک‌طرفه شده و زور چنارهای کهنسال به خنکای  هوا نمی‌رسد.
پیرمردها سایه گرفته‌اند. نسیمی ‌می‌پیچد. برگ‌ها گاهی تکانی می‌دهند به خودشان و نفسی چاق می‌شود. بازنشسته‌ها قدم می‌زنند. گپ می‌زنند و خرامان‌‌خرامان دور حوض می‌چرخند.
یارعلی بیش از هفتاد سال دارد. بذله‌گو است و جک تعریف می‌کند، شاید می‌خواهد خود را جوان‌تر نشان بدهد. می‌خواهم بدانم بازنشسته‌های پارک شهر از چه چیزهایی حرف می‌زنند. یارعلی می‌گوید: «درباره قیمت‌ها حرف می‌زنیم. این تنها چیزی است که ثابت نیست و می‌شود در موردش نظر داد. هرروز صبح قیمت پنیر و شیر و تخم‌مرغ و گوشت و برنج تغییر می‌کند یا حداقل قیمت یکی‌شان تغییر می‌کند. این است که عصرها اینجا مثل بازار بورس است. هی حال و احوال قیمت‌ها را از هم می‌پرسیم و غصه می‌خوریم. به این کار عادت کرده‌ایم.»
امیرحسن کارامد بازنشسته مخابرات است. نگاه ترشی دارد. زانوهایش را مدام با کف دستش می‌مالد و گوشه‌های چشمش چروک می‌شود: «در مورد حقوق بازنشستگی حرف می‌زنیم، در مورد بیمه‌ها، دفترچه‌های بیمه. اگر این قدر که الان که از پا افتاده‌ایم نگران بیمه هستیم، جوان بودیم فکر آخر کارمان را می‌کردیم حالا مجبور نبودیم فقط در موردش حرف بزنیم.»
جعفرآقا که نگاه چروکیده‌ای دارد و مدام گوش داده به حرف‌های دوستان هم‌پارکش، هی سرش را از این دهان ‌به ‌دهان بعدی می‌چرخاند. او یک سوال اساسی دارد، چرا توی پارک شهر فقط مردهای بازنشسته می‌آیند؟ چرا هیچ زن بازنشسته‌ای پارک‌نشین نیست؟ حالا همه سکوت می‌کنند. بازنشسته‌ها نگاه می‌کنند و نمی‌دانند به این سوال باید چه پاسخی بدهند. بالاخره یکی آن وسط‌ها انگار جواب سوال سختی را پیدا کرده باشد داد می‌زند: «زن‌ها که هیچ وقت بازنشسته نمی‌شوند، بالاخره یکی باید کارهای خانه را انجام بدهد.»
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه