تجربه
در خیابانهای شلوغ، دنبال خوشحالی میگردم
مسعود.پ؛ مدیر اجرایی یک شرکت خصوصی
همه ما روزهای خوب و بد داریم. ماههای خوب و بد، سالهای خوب و بد. سال بد من، ۳9سالگیام بود. از همسرم بعد از ۱۹سال زندگی مشترک جدا شده بودم، دخترک وارد دانشگاه شده بود و به شهر دیگری رفته بود و تنهایی با شدتی بیش از انتظارم به زندگی من هجوم آورده بود. (بله! من خیلی زود پدر شده بودم.) جدایی از همسرم من را از گروه دوستان هم جدا کرده بود. تنها چیزی که باقی مانده بود، کار بود. کاری که تنهاییام را پشتش پنهان میکردم. اسمش را گذاشته بودم تلاش برای ساختن آینده دخترک، اما اسم اصلیاش فرار بود.. فرار از فکرکردن به آیندهای که نمیدانستم قرار است در چه مسیری پیش برود.حالا با دروغی که یک عمر جامعه به من گفته بود، روبهرو شده بودم. این دروغ که «اگر در کارت موفق باشی، همه چیز داری!»
در روزهای جدال با همسرم به آن پناه میبردم و حالا هم که بهخاطر فرار از تنهایی، بیشتر از همه همکارانم برای پروژهها دل میسوزاندم، در بهترین دوران کاریام بودم؛ درآمد خوب، جایگاه اجتماعی ارزشمند و احساس موثر بودن در ساختمان شش طبقه شرکت را داشتم، اما برخلاف چیزی که اجتماع سالها به من القا کرده بود «همه چیز روبهراه نبود!» من «خوشحالی» را لابهلای پروندههای کاریام پیدا نمیکردم.
برای نجات از اولین دروغ، به یکی دیگر از حرفوحدیثهایی پناه بردم که جامعه همیشه آن را القا کرده بود: «راه خوشحالی در دست خودت است!» در کلاس یوگا ثبتنام کردم. هر هفته کوه میرفتم. غذای سالم میخوردم. با تمام انگیزهام کار میکردم. اما چیزی که منتظرش بودم، اتفاق نمیافتاد. حالا میفهمیدم که جمله «باید خودت برای خودت کافی باشی» چیزی جز یک دروغ بزرگ نیست. من در آن روزها بهترین خودم را به نمایش میگذاشتم، اما برای خوشحال کردن خودم کافی نبودم. تصمیم گرفتم مسیر را عوض کنم. زندگیام به آدمهای بیشتری نیاز داشت. آدمهایی که میتوانستند کلید خوشحالیام باشند. جلسات فردی مشاوره را به پیشنهاد درمانگرم به جلسات گروهدرمانی تغییر دادم. تنها بالارفتن از کوه را با کوهنوردیهای گروهی عوض کردم و روابطم با دوستان قدیمی و فراموششده را احیا کردم؛ دوستان سربازی، دوستان دبیرستان، رفقای دانشگاه و... سالها بود که در قرارهای فامیلی غایب بودم، اما آرامآرام خودم را به مهمانیهای شلوغ فامیلی وارد کردم.
مهمانیهایی که قبلا از نظرم جایی برای تلفکردن وقت بودند و حالا بهنظرم فرصتی برای رهاشدن از بار سنگین تنهایی است. سه سال از تنها رها شدنم در خانهام گذشته، اما این روزها بیشتر از قبل به خوشحالی نزدیکم. انگار خوشحالی برای من در میان خندهها و خاطرههایی، پنهان شده بود که در مهمانیهای شلوغ، شلوغیهای بالای کوه با صدای بلند تعریف میشد. حالا خوشحالی را گاهی در سفرهایم با گروهی از غریبهها تجربه میکنم و گاهی کنار پنجره اتوبوس شلوغی که من را به اجبار با یک غریبه همکلام میکند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها
تیتر خبرها




