شبی که آسمان مثل روز، روشن شد

گپی با راننده بازنشسته‌ای که بیشتر عیدها را دور از خانواده سپری کرده است

شبی که آسمان مثل روز، روشن شد

نیلوفر منزوی

آقامرتضی متولد سال 1323 و اهل شیراز است و تا سال82 که بازنشسته می‌شود، شغل اصلی‌اش رانندگی بوده است. سال 44، گواهینامه پایه دو می‌گیرد و روی تاکسی کار می‌کند. چهار سال بعد هم که گواهینامه پایه یک را می‌گیرد، می‌شود راننده اتوبوس شرکت واحد: «آن زمان شرکت واحد بنزهای موتور جلو داشت. از سال51 هم کارم را با ماشین سنگین شروع کردم و رفتم بیابان. این گذشت تا سال 55 که هم خودم از رانندگی بیابان خسته شده بودم و هم خانواده کم‌کم داشت ایراد می‌گرفت. این شد که راننده ارتش شدم. آن زمان ارتش راننده اتوبوس استخدام می‌کرد. من سرویس مدرسه دختر‌بچه‌های ارتشی شده بودم و این کار را روی حساب اعتمادی که داشتند، به من سپرده بودند.» ‌بعد از آنکه انقلاب می‌شود و ایران مورد حمله عراق قرار می‌گیرد، خدمت در جبهه‌های جنگ هم به کارنامه آقامرتضی اضافه می‌شود: «هم سرویس مدرسه بودم و هم جبهه می‌رفتم. دو، سه ماه جبهه می‌ماندم و نفرات را بین خط و اندیمشک و دزفول جا‌به‌جا می‌کردم. آن‌ها را که می‌خواستند بروند مرخصی، می‌بردم دزفول و اندیمشک و تازه‌نفس‌ها را از این شهرها به خط می‌آوردم.» در سال‌هایی که رانندگی شغل اصلی او بوده است، بارها پیش آمده که نتواند لحظه تحویل سال و ایام عید را در کنار خانواده‌اش سپری کند. آقامرتضی درباره آن روزها می‌گوید: «هر کاری هزینه خودش را دارد. قدیم‌ها که جاده‌ها مثل الان نبودند. بهار و تابستانش خوب بود و پاییز و زمستانش گرفتاری داشت. حتی یادم است در سال‌های قبل از انقلاب در تنگه ملاوی لرستان گیر افتادم. آب رودخانه زیاد شده بود و جاده را هم گرفته بود. هلیکوپتر می‌آمد و برای مردم نان و خرما پایین می‌انداخت. آن‌قدرها هم ماشین در جاده نبود. جاده‌ها باریک بودند و شاید هر دوساعت یک‌ بار می‌دیدی، ماشینی از کنارت رد می‌شود. حتی پیش آمده بود که عید هم در جاده مانده باشم. یادم است تریلی نفت‌کش داشتم. رفته بودم یزد که بارم را خالی کنم، ولی جا نداشت. ماندم تا خود شب عید. راه که افتادم تا برگردم شیراز، دیدم هیچ قهوه‌خانه‌ای باز نیست که بتوانم چیزی بخورم. گرسنه و تشنه بالاخره خودم را رساندم به یک آبادی. فکر می‌کنم سال 51 یا 52 بود.» می‌گوید در آن سال‌ها خانواده‌اش هم به این وضعیت عادت داشتند و همکاری می‌کردند. او با حسرت از گذشته یاد می‌کند: «قدیم‌ها همه‌چیز صفای دیگری داشت. با هم کنار می‌آمدیم. الان دیگر رانندگی بیابان اعصاب خردکن است. این ماشین‌های جدید در جاده با سرعت 150کیلومتر از کنارت رد می‌شوند و جاده‌ها شلوغ‌اند.» 
در روزهایی که در جبهه خدمت می‌کرده است هم پیش آمده عید را دور از خانه و خانواده سپری کند: «کار ما تعطیلی نداشت، چون جبهه تعطیلات برنمی‌داشت. اصلا هم ناراحت نبودم از این وضعیت. وظیفه‌ام بود و باید به مملکتم خدمت می‌کردم. اگر من خدمت نمی‌کردم، چه کسی می‌خواست این کار را انجام دهد؟ شده بود که حتی سال تحویل را هم جبهه باشم. یادم هست رادیو را روشن کرده و قرار گذاشته بودند به‌محض اینکه رادیو اعلام کرد سال تحویل شده، هرکسی با هر اسلحه‌ای که داشت، رو به آسمان شلیک کند. شب هم بود. سال که تحویل شد، یکی با اسلحه، یکی از پشت ضدهوایی و تیربار و... به آسمان شلیک کردند. آن‌قدر که آسمان تیره شب مثل روز روشن شد.» او درباره آن روزها اضافه می‌کند: «جبهه هم تلخی داشت، هم شیرینی. خیلی‌هایش را یادم رفته. یک بار کرمانشاه بودم و منتظر ماموریت که افسر جوانی به‌ من گفت قلبش گلوله خورده است. من متعجب شدم و گفتم مگر می‌شود؟ اگر گلوله به قلبت خورده بود که اینجا نبودی، ولی قدرت خدا دو قلب داشت. عکسش را هم نشانم داد. یک قلبش از کار افتاده بود و از زاپاس استفاده می‌کرد. یک بار هم سمت ملایر بودم که دیدم هواپیمای عراقی چنان پایین آمده و نزدیک جاده است، از ترس اینکه با آن تصادف کنم، ترمز کردم. نگو این پایین آمده که رادارها نتوانند پیدایش کنند. همان روز شنیدم که کارخانه چرم خرم‌آباد را زده‌اند.» آقامرتضی می‌گوید کهولت سن و گذر سال‌ها خیلی خاطرات را از ذهنش محو کرده است: «دوران جبهه، دوران عجیبی بود. هم خنده بود، هم غم و ناراحتی. امیدوارم به‌حق محمد دیگر جنگی پیش نیاید و همه مردم خوب و خوش باشند.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه