گفتوگو با کارآفرین حوزه گردشگری
خانه پدربزرگ، محور کسبوکار گردشگری شد
مهرناز شهباز
بعد از بیست سال میخواست آن روز به دیدار خانه پدری برود. خانه برایش خاطرات زیادی داشت؛ آنجا به دنیا آمده بود، کودکی کرده بود، بزرگ شده بود. دلش لک زده بود برای گلدان لب طاقچه، برای لاله عباسیهای باغچه، برای در و دیوار خانهای که همهاش رنگ و بوی روزهای پیشین داشت، برای پنجدریها، برای بوی مشک بیز آب و خاک، برای همه چیز؛ برای خانه، دلش تنگ شده بود. حالا میخواست درِ خاطراتش را برای همسرش باز کند و او را هم با خود به دل روزگار گذشتهاش ببرد.
خانه دیروزهای جواهری زیبا و دلگشا بود، برایش آن خانه و آن اتاقی که به دنیا آمده بود حکایت عالم دیگر را داشت و حالا میخواست با همه شور و شوقی که داشت، خانه را با تمام زوایایش و اتاقهایش و خاطراتش یک جا به مهری نشان دهد. وعده دیدار فرا رسید. جواهری در پوست خود نمیگنجید. قدمهایش را تندتر برمیداشت. جلوتر از مهری میرفت، گاهی یک سوی گذر میایستاد تا مهری به او برسد، بعد با دستش رو به جلو، مهری را مشایعت میکرد، میگفت خانه آن جلوتر است و حالا میرسند. دل توی دلش نبود. رسیدند. خانه با تمام هیبتش پیدا شد. جواهری کلید را انداخت، دَر باز شد. یک آن، دیگر نفس از سینه مرد آمدوشد نمیشد. یکهو پرده خاطرات از پیش چشمانش فرو ریخت. خشکش زد. زن را با چه ذوق و شوقی اینجا آورده بود، حالا کو آن همه چیزهایی که تعریف کرده بود. باغچه در خاکش فرو غلتیده بود. دیوارها برهم آوار بودند، دشت پشت خانه پیدا بود، ویرانی، همه چیز را با خود برده بود. در و دیوار، همه در فرسایش باد و باران و فراموشی در گذر زمان، فرسوده و ساییده شده بود. چشمان جواهری همان جا در آستانه دَر بر تن بیجان خانه میگشت و میگریست. مهری گفت بیا برویم.
لحظه دیدار
لحظه دیدار خانه و آنچه گذشت از پیش چشمانش، جواهری را انگار از عالمی به عالم دیگر برد. اینجا خانه پدربزرگش بود. پدرش آنجا به دنیا آمده بود، خودش، عموها و عموزادههایش. اینجا را پدربزرگش سالها پیش وقتی از خوانسار به بوئین میاندشت آمده بود، خرید. زمانی که پدربزرگش به سفارش پدرش آمده بود اینجا تا کاروکاسبی راه بیندازد. هفتاد، هشتاد سال پیش در بوئین میاندشت، مردم بیچاره باید پیش از اولین برفی که جلوتر از زمستان در پاییز، زمین را در کام یخ فرو میبرد، همه مایحتاج شش ماه آیندهشان را تا سربهار از خوانسار فراهم میکردند. پدرجد جواهری پسرش را سفارش داده بود که میتواند دکانی برای خودش در بوئین میاندشت دست و پا کند و همه خوردنیها و پوشیدنیها و هرچه مردم بوئین میاندشت میخواهند، از خوانسار به آنجا ببرد و بفروشد. از این قرار پدربزرگ جواهری که کمسنوسال هم بود، دکانی در جوار امامزاده احمد اختیار کرد و هم آنجا کار و زندگیاش پاییدن گرفت. آنجا عاشق دختر گرجی بوئین میاندشت شد و عاقبت دختر را به همسری گرفت و در خانه فراخی که جواهری حالا ماتمش را گرفته بود، بچهدار شدند و ارابه زمان و زندگی را به پیش برده بودند. سالیان و روزهای گذشته یکی یکی از بوته فراموشی بیرون آمدند و دوباره در خاطر جواهری مجسم شدند. برایش سخت بود که ببیند خانه پدری با تمام خاطراتش اینجا بیشتر از این در ویرانی فرو برود و نیست و نابود شود. به مهری گفت که قصد کرده خانه را بخرد و دوباره به جلال و جمال گذشتهاش برگرداند. جواهری معلم بود. دانشآموخته نقاشی بود و در دانشگاههای هنر اصفهان تدریس میکرد. خودش دیگر در بوئین میاندشت نبود. اصفهان نقاشی خوانده بود و در آنجا هم با مهری ازدواج کرده بود. اما آن روز تصمیم گرفت تا هرچه دارد بدهد و خانه را از ورثه بخرد و دوباره به روزهای آبادانی برگرداند. به مهری گفت، خانه را میکنند خانه ییلاقیشان، جایی برای ماندن و فراغبال در بوئین میاندشت. جواهری مصمم بود. با پدرش، عموهایش، عمههایش حتی با مادر و زنعموهایش هم چک و چانه زد. این خانه مهر مادر و زنعموهایش هم بود. عاقبت همه را راضی کرد. خانه فقط زمینش ارزش داشت و آن را با قیمت پنجاه میلیون تومان خریداری کرد. از آن زمان، سه تابستان طول کشید تا جواهری خانه را مرمت کند. مرد هرچه داشت و نداشت خرج خاطراتش کرد. زمانِ همه جای خانه را در خاطرش ضبط و ثبت کرده بود. نه عکسی داشت و نه نقشهای. نقاش بود و همه چیز را خوب همان طور که در خاطرش میگذشت میتوانست بر صحن کاغذ هویدا کند. این مهارتی بود که از کودکی داشت. خوب میدانست کجا پنجدریها بودند، اتاقها کجایند، مطبخخانه به چه شکل بود، همه را دوباره بر سر جایشان عَلَم کرد. مخارج برایش زیاد شد، دویست میلیون دیگر برایش آب خورد تا خانه خاطراتش دوباره برپا شود. هزینهها از یکسو و متلکهای غریبه و خودی از سوی دیگر، بیشتر بر گردهاش سنگینی میکرد. اهالی میگفتند مرد، دیوانه شده، زده به سرش. اما جواهری دل به این حرفها نداد و از دل و جانش مایه گذاشت. خودش هم در خانه کار میکرد، کارگری میکرد، پردههای خانه را میدوخت، هنرش را داشت، پردهها را خودش نقش میزد. با تار و پود جانش خانه را دوباره خانه کرد. میدانست هزینههای نگهداری خانه بالاست و باید حالا که تا اینجای کار آمده، فکر بقیه راه را هم بکند. به این فکر افتاد که اینجا را بکند اقامتگاه. هیچ تجربهای اما نداشت. جواهری نقاش بود، عکاس خوبی هم بود، سفر زیاد رفته بود، اقامتگاههای زیادی را هم دیده بود. تا آن زمان، اما کسی برای اقامت به بوئین میاندشت نیامده بود.
لحظه سرمستی
بوئین میاندشت در میان کوههای سه طبله است، در دل زاگرس، بر بلندیها. زمستانهایش تا منفی 30درجه سرد میشود و تابستانها گرما از 27درجه آن طرفتر نمیرود. کوهها و دشتها در کشاکش هم گسترده شدهاند. زاگرس آنجا مادری میکند؛ سرچشمههای آغچه و افوس را میزاید و تا دشتها آن طرفتر را سیراب میکند. رودخانه در حوض و درختزارهای آن، همه از سرانگشتان طبیعت بوئین میاندشت است و اینجا قلمرو زندگی پنج قوم و دو دین و همه در کنار و با یکدیگر است. لر، فارس، ترک، گرج و ارامنه، مسلمان و مسیحی در کنار هم گذر زندگی میکنند. مسجدها و کلیساها با هم اینجا بانگ یک خدا را فریاد میکشند و ناقوس میزنند و همه اینها آمیزش دردانهای بود تا جواهری آنها را دستمایهای کند برای آوردن گردشگران به این دشت و دیار و خانهای که میخواست اقامتگاهی برایشان باشد. این تنها، راهی برای حفظ خانه خاطرات جواهری نبود. این راهی بود برای جانگرفتن یک بازار خوب برای اهالی بوئین میاندشت و روستاهای آن حوالی. کاری که سالها پیش پدربزرگ جواهری اینجا کرد و بازار بوئین میاندشت را بهدست گرفت. آمدن گردشگرها میتوانست برای کسبوکار مردم خوب باشد، رونقی باشد بر زندگی و کار و بار آنها.جواهری پرسوجو و تحقیق را شروع کرد. از همه آنها که برای اولین اقامتگاههای بومگردی آستین بالا زده بودند، پرسید و رمز و راز کار را از آنها گرفت. اولین کار، همراهکردن جامعه محلی بود. جواهری از همسایههای خانه شروع کرد و آنها را در اداره خانه بهعنوان اقامتگاه شریک کرد. کار خوبی بود، این قدم میتوانست او را چندین پله بالاتر ببرد. مهری هم دست به کار شد، ذوق خوبی داشت. از صنایعدستی بوئین میاندشت و زنان سالخورده شروع کرد؛ از عروسکهای محلی گرفته تا گیوهبافی و جاجیمبافی. جاجیمبافی و گیوهبافی تا دههها شاید تا هفتاد سال بود که دیگر بافته نمیشد، اما حالا اقامتگاه، محلی شده بود برای احیای آنها. گردشگران و مسافران راهشان باز شده بود، میآمدند و میرفتند. اقامتگاهشان حالا خانه جواهری بود. همسایههای خانه خاطرات جواهری حالا فقط سهیم نیستند، تا روستاهای آن حوالی هم از آن سهم بردهاند. گردشگران صنایع دستی و تولیدات آن ها را میخرند، با رفتوآمد گردشگران و رونق اقتصادی ناشی از آن، کاشت گیاهان دارویی رونق گرفته، گیوهبافی و جاجیمبافی و دوخت عروسکهای محلی جان گرفته است و چندین خانواده از این طریق کسب معاش میکنند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




