خاطرات پوریا

ساختمان نیمه‌کاره-137

خاطرات پوریا

مسعود مشایخی

هوا تفتیده و دم کرده است. انگار دیوارهای خیس و نمناک ساختمان، برای عذاب‌ دادن او با گرما همدست شده‌اند. پیراهنش که از فرط گرما و عرق ریختن، خیس‌شده را از تن خارج می‌کند. اما این کار هم حرارت بدنش را کم نمی‌کند. احتیاج به هوای تازه دارد. کمی دیگر کار می‌کند و بعد، از روی داربست پایین می‌آید. بالکن جلو ساختمان جای خوبی برای هواخوری و استراحت است. جایی که صبح‌ها سایه گیر است. بادی هم اگر بوزد، دیگر نورعلی‌نور می‌شود. هوای تازه، سرِ کیفش می‌آورد و کمی حالش را بهتر می‌کند. روز تعطیل بود و کمتر آمدوشد می‌شد. فرصت خوبی برای غوطه‌زدن در خاطرات گذشته بود. سال‌هایی دور و دشوار. روزهایی که بسیار برایشان سخت می‌گذشت. روزهایی که پدرش به‌خاطر اختلاف با مادرش، خانه را ترک کرد و او و مادرش را تنها گذاشت. خانه‌ای که به دو اتاق قدیمی در گوشه حیاط خانه پدربزرگش خلاصه می‌شد. اتاق‌هایی کهنه و بی‌روح، که در تابستان به‌زور سرد و در زمستان به‌دشواری گرم می‌شدند. تنها چیزی که این وسط باید فدا می‌شد درس و مدرسه‌اش بود. هنوز متوسطه را تمام نکرده بود که مجبور به کارکردن شد. با آن سن کم و جثه کوچکش چه‌کاری از دستش برمی‌آمد. با اندک سرمایه‌ای که مادر در اختیارش گذاشت، کنار خیابان، شروع به دست‌فروشی لباس کرد. سروکله‌زدن با بقیه دست‌فروش‌ها که او را مخل کاسبی‌شان می‌دیدند. درگیری هر روزه با مأموران سدمعبر شهرداری و جروبحث با مشتری‌های جورواجور، مشکلاتی بود که سال‌ها با آن دست‌وپنجه نرم کرد و آب‌دیده شد. حالا دیگر در راسته‌بازار برای خودش بروبیایی داشت. کسب‌وکارش رونق گرفته بود. مدتی بعد موفق شد مغازه کوچکی برای خودش اجاره کند. مغازه‌ای که هرچند کوچک و نازیبا بود، اما دیگر خیالش از باد و باران آسوده بود. دیگر با دیدن ابری در آسمان نگران تعطیل‌شدن کاسبی‌اش نمی‌شد و آفتاب‌چهره‌اش را نمی‌سوزاند و از سرما و گرما درامان بود. تازه داشت رنگ و رخش باز می‌شد که همه‌چیز به هم‌ریخت. به‌یک‌باره قیمت اجناس چند برابر شد. او که جنس‌هایش را قرضی فروخته بود، دیگر توان خرید جنس جدید را نداشت. تحولات اقتصادی مثل سونامی تمام سرمایه‌اش را  با خود برد. پوریا ماند و یک عالمه قرض و بدهکاری. تنها کاری که بدون سرمایه می‌توانست انجام بدهد کار ساختمانی بود. زمان زیادی لبه بالکن نشسته و کارهایش عقب‌مانده بود. دوباره به همان اتاق‌های گرم و تنگ رفت و کارش را از سر گرفت.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه