روزگار خوش آقا معلم

زیر پوست شهر-136

روزگار خوش آقا معلم

نسرین ظهیری

چهره دودآلود مرد زیر جرقه‌های ریز دستگاه جوشکاری گم می‌شود و پیدا. پیاده‌رو آغشته به صدای گنجشک‌های شیدا و سرخوش. مرد حفاظ پنجره جوش می‌دهد. هر از گاهی که سر بر می‌آورد جوانکی از این‌سو آن‌سو دست بلند می‌کند به نشانه احترام:«سلام آقا معلم.»
مرد هم دست می‌آورد و خوشرو و بلند، طوری که همه بفهمند سلام پس می‌دهد: «سلام پسرم حال احوال.» آقای معلم دبستان بهجت، خیابان فرهنگ حالا کارگری می‌کند توی مغازه جوشکاری. می‌گوید: «حقوق بازنشستگی کفاف نمی‌داد و پدرم آهنگری داشت. از بچگی کمکش می‌کردم و کار را یاد گرفتم، حالا خودم مغازه دارم.» آقا معلم، جوشکار کم‌حرفی است، اما من می‌خواهم از این حال خوش سلام‌علیکش با دانش‌آموزان قدیمی بیشتر سر در بیاورم. فضولی می‌کنم. مرد می‌گوید:«زیاد مشتری دارم. می‌دانی چرا؟ بیشترشان دانش‌آموزان خودم هستند. کارشان را می‌آورند پیش من. لابد می‌گویند جای دوری نمی‌رود.»
مرد دارد پُز مشتری‌های زیادش را می‌دهد که جوانی با بازوان پهن و سینه فراخ، چای با فلاکس می‌آورد و تعارف آقا معلم می‌کند. همه کارها را با احترام پنهان انجام می‌دهد. با کمی شرم، سینی را می‌گذارد روی پیشخوان. با وسواس زنانه، چای می‌ریزد و محترمانه قند پهلو می‌گذارد و می‌رود. آقا معلم همچنان پز می‌دهد:«این یکی هم، شاگردم بود، دوم ابتدایی. هوایم را دارد.»
به تماشای پز شیرین آقا معلم نشسته‌ام. مرد کیفور حس و لذت قدرشناسی، سرمست و سرخوش قدر دیدن. چای می‌خورد و دوباره حفاظ پنجره جوش می‌دهد. مقهور جرقه‌های آتش شده‌ام که به سلام بالا بلند و خوشحالی سر برمی‌گردانم؛ جوانی شاد با لبخندی به پهنای صورت و دلی لابد به قد دنیا، بسته‌ای کادو پیچ‌شده می‌گذارد روی پیشخوان و روز معلم را تبریک می‌گوید. مرد در سرخوشی شیداگونه‌ای می‌غلتد. جوان که می‌رود، نگاه مرد پریده است انگار به‌جایی در دوردست‌ها به قدیم‌ها، تا کجا، نمی‌دانم. بسته را باز می‌کند دستکش مخصوص جوشکاری، مغازه آهنگری را قشنگ می‌کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه