چنارها، بی‌صدا درد می‌کشند

زیر پوست شهر-130

چنارها، بی‌صدا درد می‌کشند

نسرین ظهیری

زن‌ها از کلینیک نزدیک چهارراه ولی‌عصر می‌آیند بیرون. کمی غمگین، کمی ترسیده، بیشتر کلافه. لحظه‌ای سرگردان خیابان ولی‌عصر می‌شوند؛ دو دل که بروند پایین یا بالا. ساکت می‌ایستند؛ سکوت عمیق. بی‌حرفی، نگاه‌شان را لرزان کرده. یکی از زن‌ها سر بالا می‌کند رو به آسمان. چنارهای خیابان، هنوز خواب‌اند، تک و توکی دارند از خواب زمستانی، هوشیار می‌شوند. زن، درخت‌ها را ورانداز می‌کند. چشم انداخته توی چشم چنارها. انگار اولین‌بار است که درخت‌ها را می‌بیند. سکوت را کنار می‌زند: «پریسا باور می‌کنی این درخت‌ها سرطان گرفته باشن؟ سرطان سرخ؛ که انگار فقط چنارها رو مریض می‌کنه.» زن دوم، گیج و منگ، سربر می‌گرداند سمت چنارها: «معلومه که باور نمی‌کنم. به خاطر من داری چرند میگی. می‌خوای حواسم رو پرت کنی از بیماری مامانم. وگرنه کی دیده درخت سرطان بگیره؟» زن اولی می‌گوید: «نه به خدا؛ دروغ نمی‌گم. خبرش توی همه گروه‌ها هست. خود شهردار گفته که مجبور شده‌ان برای جایگزینی درختا، از اصفهان چنار بیارن.» زن دوم می‌ایستد کنار نزدیک‌ترین درخت پیر خیابان. درخت پیر، عجله دارد و شاخه‌هایش در آستانه رویش دوباره است و منتظر جوانه تازه. هر دو زن، دست می‌کشند روی پوست چروک چنار کهنه. زن دوم، چشم‌هایش پریشان شده و نگاهش از درخت می‌رود بالا. نگاهش آن بالا، میان لانه تنک پرنده‌ای گیر می‌کند: «واقعا اینا سرطان دارن؟ مثل مامان من، سلولای بدن‌شون داره با سرطان می‌جنگه؟ یعنی درد هم دارن این زبون‌بسته‌ها؟» زن اول، دست می‌گذارد روی دست‌های زن دوم که روی درخت مانده: «درخت‌ها هم لابد درد دارن، اما بی‌زبونن. تنهایی درد می‌کشن. نگاه کن! شاخه‌هاشون، زنده‌اند؛ شیره، کم‌کم داره جریان پیدا می‌کنه. دست بکش! سرشاخه‌ها تازه‌شدن. انگار درخت، بی‌خیال سرطان و مریضی شده و قصد نداره حالاحالاها خشک شه.» زن‌ها صورت می‌گذارند روی صورت درخت؛ درخت را بغل می‌کنند و می‌روند. زن دوم، می‌گوید: «اگه درختا از پسش برمیان، پس آدما هم می‌تونن. مامان من هم می‌تونه از پسش بربیاد. بالاخره درختا، مادرای اصلی ما هستن.» زن‌ها دور می‌شوند. درخت‌ها، ساکت، درد می‌کشند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه