50 سالگی فیلم راننده تاکسی
نیم قرن بعد، ضدقهرمان نیویورکی همچنان عصبی، موذی و تنهاست
پنجاه سال از وقتی تراویس بیکل با تاکسی زردش در نیویورک میچرخید گذشته است و او هنوز همان ضدقهرمان عصبانی و خسته است که نمیتوانیم چشم ازش برداریم. «راننده تاکسی» هنوز مثل یک آیینه خیس باران، ذهن تراویس را نشان میدهد و ما هم ناخودآگاه از خودش چیزهایی در آینه میبینیم. اگر امروز بود، احتمالاً وسط شب در فرومهای عجیب و شبکههای اجتماعی دنبال همقبیله میگشت و میگفت: «تو داری با من حرف میزنی؟»
نیویورک آن زمان پر از زباله و نئون بود، مثل یک بازی ویدیویی قدیمی که همه جا دشمن و تله دارد. تراویس از فساد متنفر بود، ولی از همان فساد رد میشد؛ یعنی اگر الان بود، احتمالاً بین کلیک کردن روی ویدئوهای عجیب و لایک کردن پستهای جنجالی گیر میکرد. او میخواست دیده شود، دوست داشته شود، شاید حتی یک دوست پیدا کند، اما بلد نبود از کجا شروع کند. تنها عشق واقعیاش اسلحهها و فکرهای خشنی بود که با آنها خیال میکرد قهرمان است.
اسکورسیزی با هر قاب و چراغ نئون، ما را به داخل ذهن پرهیاهوی تراویس میبرد. خیابانهای تاریک، سینماهای پورنو، آدمها و وحشتهای خیابانی، همه از ذهن او آمده بودند. وقتی تراویس در آخر سه نفر را از پای درمیآورد، دوربین از بالا نگاه میکند و انگار میگوید: «ببین چه کار کردی، بچه!» و ما هم با همدلی و ترس، کمی هم با تعجب تماشا میکنیم.
فیلم نشان میدهد قهرمان بودن همیشه زیبا نیست، گاهی خشن و اعصابخردکن است، گاهی حتی فان. تراویس هنوز همان است: تنها، عصبی، با تاکسی زردش وسط دود و نئون، با خودش حرف میزند و ما هم گوش میدهیم و میخندیم و میلرزیم. پنجاه سال گذشته، ولی او هنوز اینجاست، همانطور که همیشه بود.
و مثل همیشه، وقتی بیرون از پنجره نیویورک را نگاه میکنیم، فکر میکنیم شاید همه ما کمی تراویس داریم، یک تراویس کوچک در تاکسی ذهنمان، که میخواهد دیده شود؛ حتی اگر با خشونت و کمی طنز خودش را معرفی کند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




