ساختمان نیمهکاره-122
سکوت معنادار حمید
مسعود مشایخی
همیشه خلقش تنگ بود. به قول خودش، اعصاب نداشت. و خیلی کسی سربهسرش نمیگذاشت. آدم عصبانی و زودرنجی بود. اهل رفتوآمد و شوخی و خنده نبود. در ساختمان ما که همه بچهها با هم شوخی میکردند، حمید کمتر اهل این کارها بود. گوشهگیر بود و سرش در کار خودش. منشا گوشهگیریاش، به سالها قبل برمیگشت؛ روزهایی که از روی خامی و سن کم، پایش را در یک کفش کرده بود که زن میخواهم. و دستآخر هم کار خودش را کرد و علیرغم مخالفت خانواده، با دختری از شهر دیگر، ازدواج کرد. با بهدنیاآمدن پسرش، روزهای خوشی را میگذراند. اما اندکی بعد، همسرش سر ناسازگاری گذاشت و زندگی مشترکشان در آستانه فروپاشی قرار گرفت. همسرش از او جدا شد و فرزندشان را به حمید سپرد. نگهداری از فرزند خردسال و کارکردن و بلاتکلیفی، باعث بهوجودآمدن مشکلات عصبی و سردردهای همیشگی برای حمید شد. سرخوردگی حاصل از طلاق و حرفهای اطرافیانش، باعث شد که مکانیکی و تعمیرگاه را رها کند. او مدتی نجاری میکرد و حالا مشغول کارهای ساختمانی است. او خودش را بهشدت غرق کار میکرد تا شاید دیگر به گذشتهاش فکر نکند. حتی برای ناهار به خانه نمیرفت و با خودش ناهار میآورد و تا غروب کار میکرد. چند روزی بود که از تندخوییهای حمید، خبری نبود. مهربانتر شده بود. و بیشتر با بچهها میجوشید. به خودش میرسید و برعکس همیشه، زودتر از بقیه از ساختمان میرفت بیرون. بچهها متوجه تغییر حالت حمید شده بودند، اما کسی جرئت نداشت که از دلیل این تحول بپرسد. البته اگر از او هم میپرسیدیم بعید بود که جواب درستی میشنیدیم. چند روز قبل بهطور اتفاقی دلیل تحول روحی حمید را متوجه شدم. دوستی داشتم که سالها از او بیخبر بودم و ارتباط چندانی با هم نداشتیم. چند روز قبل، او به ساختمان آمد و مرا به بیرون ساختمان برد. و درباره حمید، سوالهایی از من پرسید. متوجه شدم که حمید، از خواهرزاده دوستم خواستگاری کرده است. و دوستم برای تحقیق در مورد حمید، به ساختمان آمده است. مدتی گذشت و خود حمید، ماجرا را برای بچهها تعریف کرد. و همه بچهها برای او خوشحال شدند. همه در دلشان امیدوار بودند که روزهای تلخ حمید، با این اتفاق مبارک تمام شوند. هرچه به آغاز سال جدید نزدیکتر میشویم، ساختمان ما و بهطور کلی، ساختوسازها، رونق بهتری گرفته و دوباره سروصدای ابزار و مصالح ساختمانی به هوا میرود.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




