روایت زندگی سه کارگر کارخانه تراشکاری
آرزوهای تراشنخورده
هدیه کیمیایی
عارف، دو سال و نیم است که در یک کارخانه، کارهای خدماتی را انجام میدهد. او به همراه دو نفر دیگر، مسئول تمیزکردن تمام فضای کارخانه هستند. عارف، تا همین چهارماه پیش، در بخش تولید کار میکرد، اما به علت آسیبدیدگی پای راستش، دیگر نمیتواند کنار دستگاه بایستد. بعد از درخواستهای فراوان به کارفرما، حالا در بخش خدمات است؛ البته هر روز دست و دلش میلرزد که نکند او را اخراج کنند و بیکار شود.
البته هنوز کارفرما هزینه درمانش را نداده، اما بخشی از هزینه را از بیمه کارگری گرفته است. حالا با همان پای آسیبدیدهای که اندکی کوتاه هم شده، درباره حادثه آن روز میگوید: «کنار دستگاه تراش ایستاده بودم و دستگاه را خاموش کردم. حواسم نبود اما آخرین دور حرکت تیغ دستگاه، به پایم گرفت و تا استخوان پایم را شکافت. دوماه بیمارستان بودم.
گفته بودند باید پایت را قطع کنیم. با هزار نذر و نیاز همسرم و التماس به دکترها، پایم قطع نشد. الان هم بعضیوقتها آنقدر درد میگیرد که نفسم بالا نمیآید. اما باز هم نمینشینم و کارهایم را انجام میدهم.» عارف، هر روز صبح که برای سرکارگر چای میبرد، درباره طلبش میپرسد و سرکارگر میگوید باید بمانی.
در این مدت، بارها دلش خواسته داد و فریاد راه بیندازد، اما وقتی میبیند با وجود ازکارافتادگی، او را دوباره مشغول به کار کردهاند، دلش گرم میشود و از طرفی، خیال میکند میخواهند بهزودی او را اخراج کنند و این لطفشان، از سر دلسوزی نیست. میگوید: «همین نظافت کل کارخانه از صبح تا عصر، برای من وقتگیر است. بعضیوقتها پایم درد میگیرد؛ گوشهای را پیدا میکنم و با خودم آن روزی را که زخمی شدم، یادآوری میکنم. کاش اینطور نمیشد.» عارف، بههمراه دو رفیقش، ساعت هشتصبح سر کار میآیند و تا ساعت هشت شب، در کارخانه میمانند. رحیم -رفیق عارف- شب را در کارخانه میخوابد؛ چون بعد از چهارسال، هنوز نتوانسته جایی را برای خوابیدن پیدا کند. میگوید کارفرما گاهیوقتها اصلا به او حقوق نمیدهد و همین جایخواب و یک وعده املتی را که در روز آنجا میخورد، به رویش میآورد.
رحیم هم ساکت است و دنبال کار میگردد؛ اما جایی کار پیدا نمیکند. حقوق ثابتی که عارف میگیرد، ماهی 700 هزارتومان است که البته الان دوماه است که همین را هم نگرفته. این تاخیر دوماهه، برایش طبیعی است؛ چون قبلا 36 ماه حقوق نگرفته بودند و اعتراضات کارگران شرکت هم به جایی نرسید. تا اینکه به جای ششماه، سهماه را تسویه کردند و سروصداها خوابید و حقوق آن سهماه هم فعلا فراموش شده است. عارف، درباره آن ششماهی که حقوق نگرفته، میگوید: «شبها به همسرم میگفتم به خانه مادرش برود شام بخورد و برگردد. یا ناهار را پیش خانوادهاش باشد. هر روز نان و پنیر میخوردیم. آنقدر سوءتغذیه داشتم که تمام موهای سرم ریخت. همسرم هم یکروز درمیان، افت فشار پیدا میکرد.
بیپولی از یک طرف و فشار صاحبخانه هم از طرف دیگر، بیچارهمان کرده بود. آخرش مجبور شدیم هر کدام به خانه پدر و مادرمان برویم تا اینکه دوباره حقوق گرفتیم و خانهای را اجاره کردیم.» عارف، وقتی اینها را میگوید، مرتب نفس عمیق میکشد. نمیداند قرار است در آینده چه سرنوشتی داشته باشد.
اگر سرکارگر اخراجش کند و کار پیدا نکند، دوباره به همین وضع دچار میشود یا نه؟ شاید دیگر هیچ دوست و رفیقی هم نداشته باشد که از او پول قرض کند. میگوید: «ما یک عمر همینطور زندگی کردیم. قسمت ما از اولش همین بود.» میخندد و رگ ذوق، از روی پیشانیاش بیرون میزند. این استیصالی که بعدش خنده میآورد، برایش وحشتناک است.
دیروز سرکارگر به عارف گفته شاید ماه دیگر، چک حقوق این ماه را بدهند. اما چک، شاید چهارماه دیگر نقد شود؛ شاید هم نه. شاید دوباره به جای پول نقد، بهشان جنس بدهند و آنوقت نتواند قرضهایش را بدهد. این موضوع، اضطراب به دل عارف میاندازد. میگوید: «یکسال پیش، به جای پول حقوقمان، به هر نفر چندین کارتن جنس دادند و گفتند خودتان ببرید و بفروشید تا هم شرکت تولیداتش بیشتر شود و هم حقوقتان بالاتر برود.» محسن -رفیق رحیم و عارف- هم در بخش خدمات کارخانه کار میکند. او ساعت 8 تا 12 شب را به یک نجاری میرود و آنجا کار میکند.
ماهی سیصدهزارتومان از آنجا درآمد دارد و راضی است. او یک دختر سهساله دارد که هیچوقت نمیتواند او را ببیند. میگوید: «دختر من بزرگ میشود و من فقط خوابیدنهایش را میبینم؛ وقتی صورتش را میبینم، خستگی به تنم میماند که چه این سرنوشتی بود که دچارش شد؟اما بعد سعی میکنم آرام باشم. از تلویزیون، فیلم و سریال میبینم و بعد میخوابم.» خانه محسن، حوالی خیابان راهآهن است. ماهی سیصدهزارتومان برای یک زیرزمین میدهد و پنجمیلیون هم پول پیش داده؛ این پول، همان وام ازدواجی است که گرفته بود. حالا هم دارد ماه به ماه قسطهایش را میدهد. محسن، از دوران ابتدایی عادت به کارکردن داشته. تابستانها به مکانیکی محل یا نانوایی میرفته و هر شب، پولهایش را برای مادرش به خانه میآورده تا کمکخرج زندگی باشد. پدرش معتاد بوده اما با این حال، او هم کارگری میکرده تا کمکخرج کوچکی برای خانواده باشد.
این پسر و پدر، فقط میتوانستند در حد روزی دو وعده نان و پنیر، زندگی خانواده پنجنفریشان را تامین کنند. اما محسن، در دبیرستان درسش را رها کرد و کارگر ساختمانی شد. حقوق ماهیانهاش، یکمیلیون تومان بود و توانست خواهرش را به خانه بخت بفرستد. اما وقتی خودش ازدواج کرد، هیچ پولی نداشت. حتی نتوانست مراسم بگیرد. یک هفته بعد از ازدواج، همسرش در به در راه افتاد تا جایی کار پیدا کند. اما محسن، دلش نمیخواست همسرش آرزو، در کارخانه یا کارگاه، مشغول به کار شود. این شد که آرزو هم دست از تلاش برداشت و نشست گوشه خانه.
محسن میگوید: «زنهایی که در کارخانه کار میکنند، بعضیوقتها باید تا دیروقت بمانند؛ گاهی هم سرکارگرها رفتار خوبی با آنها ندارند؛ به خاطر همین، من دوست ندارم آرزو، در کارخانه و کارگاه کار کند. اما اگر جایی مثل مهدکودک باشد، مشکلی ندارم. چندماه هم در یک مانتوفروشی کار کرد، اما حقوقش را ندادند و مجبور شد، نرود. محسن، دلش میخواست آنقدر پول داشت که میتوانست یک کارگاه نجاری بزند و رحیم و عارف را هم پیش خودش بیاورد و با هم کار کنند. آرزو هم باشد. همگی با هم، چوبهای مبل را به هم بچسبانند و روکش کنند و در بازار بفروشند. اما این برای او یک رویاست.
عارف و رحیم و محسن هر کدام با همدیگر، سه یا چهارسال فاصله سنی دارند. شبها وقتی کارشان تمام میشود، سهتایی با هم بیرون کارخانه مینشینند و سیگاری دود میکنند و از زندگیهایشان میگویند. از بچههایشان. از آرزوهایشان. بعضیوقتها هم در سکوت، سیگارشان را دود میکنند و میروند. همدیگر را میبینند و غمشان را روی دوش هم میگذارند و سبکتر میشوند.
ارسال دیدگاه




