روایت زندگی سمیه؛ دختر فرشبافی که خود را وقف خانوادهاش کرده است
میخواستم کنار خانوادهام باشم
منیره یحیایی
سمیه، کاشانی است. آنقدر زندگیاش فراز و فرود داشته و دارد که وقتی دربارهاش صحبت میکند، چشمهایش پر از اشک است و لبهایش، لبخند دارند. میگوید: «من دختر اول پدر و مادرم بودم و بعد از من، شش بچه دیگر هم در خانواده ما به دنیا آمد.» او کاشانی است و کاشان هم به فرشهایش شهرت دارد. میگوید: «از همان بچگی، باید کمکخرج خانواده میشدیم. من که دختر بزرگ خانواده بودم، وظیفهام چندین برابر بود. در خانواده ما، دخترها و پسرها از همان دوران کودکی، باید وظایفی را برعهده میگرفتند تا چرخ خانه بچرخد. مثل شهرهای بزرگ نبود که دختران اغلب تا زمانی که قرار است به خانه بخت بروند، هیچ مسئولیت خاصی نداشته باشند و تازه بعد از ازدواج بخواهند خانهداری را یاد بگیرند.» مادر سمیه، از وقتی او شش هفت ساله بود، مریض شد و به همراه پدرش، مدام در حال رفتوآمد بین کاشان و روستایشان بود. به خاطر همین، از همان دوران کودکی، بیشتر وظایف خانه را برعهده گرفت و خانهداری را به بهترین شکل، یاد گرفت. پدر و مادرش هم خیالشان راحت بود و خانه و بچهها را به او میسپردند و به دنبال دوا و دکتر مادر خانه میرفتند.
سمیه میگوید: «در روستای ما، بیشتر دختران تا دست راست و چپ خود را میشناختند، پای دار قالی مینشستند و قالیبافی را به بهترین شکل ممکن یاد میگرفتند. البته الان به خاطر ادامه تحصیل، دختران را پای دار قالی نمینشانند. شاید بعضیها فکر کنند که کار در کودکی، ظلم به کودک است؛ این حرف تا حدودی درست است. من خودم خیلیوقتها فشار زیادی را تحمل کردم اما معتقدم راحتی در کودکی، متعلق به کودک روستایی نیست و این حرف، مناسب شرایط سخت زندگی در روستاها و وضعیت اقتصادی ما نیست. در روستای ما، بهترین فرصت شغلی برای زن و مرد، قالیبافی بود؛ به خاطر همین، همه در خانههایشان، دار قالی داشتند و به محض اینکه بچهها میتوانستند کار کنند، پشت دار مینشستند. آن زمان من هم به محض اینکه ششسالم تمام شد، پشت دار نشستم و عمه خدابیامرزم، به من تمام فوتوفن قالیبافی و خانهداری را یاد داد. آن زمان من هر وقت از کارهای خانه فارغ میشدم، مینشستم پشت دار قالی و تا جان داشتم، میبافتم. گاهی پشت دار قالی، خوابم میبرد؛ ولی بهموقع قالی را تمام میکردم. به خاطر همین، خانواده ما -با وجود بیماری مادر و مشغله پدر- برای رفتوآمد مادرم به مشکل مالی برنخورد. پدرم همیشه دعایم میکرد و میگفت که تو چراغ خانهام هستی و مادرم هم همیشه میگفت که از تو راضی هستم؛ خدا هم از تو راضی باشد. همین دعاها، یکدنیا برایم ارزش داشت و خستگی را از تنم درمیآورد.» کمکم پای فرشهای چینی به بازار ایران باز شد و دستمزد قالیبافها، کمتر؛ تا جایی که دیگر سفارشی به آنها نمیدادند. سمیه میگوید: «کار، کمتر شد و رفتن به شهر برای کسب درآمد، افزایش پیدا کرد. خیلی از خانوادههای روستای ما به شهر مهاجرت کردند و دیگر برنگشتند. البته خبر بیشترشان را برایمان میآوردند و میگفتند که حال و روز خیلی جالبی ندارند و از گرانیها و رفتار بد مردم شهری با خودشان گله داشتند.
ارسال دیدگاه




