یک دبه دوغ

زیر پوست شهر-51

یک دبه دوغ

نسرین ظهیری

تاکسی گرمازده است. آفتاب بی‌پرده و صریح می‌تابد و می‌خورد به سقف تاکسی و نورش منعکس می‌شود در هوا. خیابان تب‌دار کش می‌آید. مرد صدا می‌زند: «امیرآباد». جوان‌ها راهشان به امیرآباد نمی‌خورد. یک مسافر جلوی ماشین نشسته و خودش را باد می‌زند. صدای موسیقی غمگینی تحمل هوای گرم را غیرممکن می‌کند. پیرمردی جلو می‌آید، خمیده و فرتوت. مطمئن و سربلند قدم برمی‌دارد. گاهی می‌ایستد و کلاه لگنی‌اش را روی سر جابه‌جا می‌کند و دوباره وسایلش را برمی‌دارد و راه می‌افتد. یک دبه بزرگ دوغ دارد و یک بقچه پر از نان. از کنارت که رد می‌شود بوی نان تنور گلی حواست را پرت می‌کند. می‌نشیند در تاکسی و دبه دوغ و بقچه نان را می‌گذارد جلوی پایش. نگاه گرمی دارد و چشم‌هایی منتظر. لهجه‌اش حال و هوای تاکسی را می‌برد به جنوب. شهری از جنوب. «پسرم دانشجوی دانشگاه تهران است. این روزها امتحان دارد. دیدم می‌گویند هوای تهران گرم است، برایش از شهر خودمان دوغ آورده‌ام تا خنک شود.»  پیرمرد سادگی قشنگی دارد، این را می‌شود از میان حرف‌هایش فهمید که بدون پرسش به نگاه تعجب‌زده مسافران جواب می‌دهد: «پسرم می‌خواهد دکتر بشود به امید خدا. دکتری خواندن می‌گویند سخت است. باید بنیه داشته باشد. به خاطر همین نان محلی آورده‌ام تا بشود گوشت و قوه تنش.» لهجه گرم مرد به دل می‌نشیند. دبه دوغ تکان‌تکان می‌خورد و پیرمرد چهارچشمی دبه را همچون غنیمتی بزرگ می‌پاید. سوغاتی‌هایی که بوی مهربانی دارد و رنگ افتخار. تاکسی می‌رود جلوی کوی دانشگاه. پیرمرد آهسته و با طمانینه دبه دوغ و بقچه نان را برمی‌دارد و لنگان‌لنگان می‌رود سمت خوابگاه پسرانه. جوان بالابلندی می‌آید جلو که با دیدن پیرمرد پا تند می‌کند.  پیرمرد دبه و بقچه را می‌گذارد روی زمین و جوان را می‌گیرد توی بغل و چاق‌سلامتی می‌کند. جوان در مورد دبه دوغ چیزی می‌گوید که از این دورترها شنیده نمی‌شود. با این حال دبه را برمی‌دارد و دست‌های پدر را پسرانه می‌گیرد و می‌برد سمت خوابگاه. گرما بیداد می‌کند. راننده می‌گوید: «این دوغ با این نان‌های محلی خوردن دارد.»
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه