رویاها و کابوسها
روایت داستانهای مبهم سینمایی
نگار مفید
خلاصه داستانی که از سوی عوامل «فروشنده» منتشر شد، این بود: «این فیلم روایتگر داستان زوج جوانی است که در حال اجرای نمایشنامه «مرگ فروشنده» آرتور میلر هستند. رابطه آنها پس از نقلمکان به خانهای که پیشتر زنی به نام آهو در آن ساکن بوده، به خشونت کشیده میشود.» شما در این خلاصه داستانی میدانید که قرار است چه چیزی ببینید و چه داستانی را بشنوید، اما «فروشنده» یک مثال اشتباه است، به این خاطر که در بیشتر خلاصه داستانهای فیلمهای سینمایی ایران اثری از این میزان اعتمادبهنفس و داستانگویی وجود ندارد. خلاصه داستانها معمولا محو و مبهم و عجیب هستند. یعنی وقتی کارگردان و تهیهکننده و روابط عمومی دست در دست هم میدهند تا خلاصهای از داستان را در اختیار مردم قرار دهند، مبهمترین بخش را انتخاب میکنند و لابد به خیال خودشان جذابیتهای داستانی را دوچندان میسازند. مبادا داستان لو برود و کسی دیگر دلش نخواهد به سینما برود و فیلم را ببیند. یک بازی ساده است، شما مجبورید از روی چند عکس و خلاصه داستانی که در اختیارتان نیست به تماشای یک فیلم بروید، بازیگرانی که عکسشان روی پوسترها میآید و آنهایی که عکسشان نیست. اتفاقی که در آن سوی آبها نمیافتد. آنجا شما میدانید پیش از دیدن فیلم در چه وضعیتی هستید، میدانید داستان آن از چه قرار است و میدانید که حتی سفینههای فضایی به دنیا حمله کردهاند. اما در ایران داستان اینگونه پیش نمیرود، شما با یک خط روبهرو هستید که داستان را برایتان گنگتر از پیش میکند. باورتان نمیشود؟ توجه شما را به خلاصه داستانهای یکخطی فیلمهای روی پرده سینماها جلب میکنم. از «زاپاس» شروع میکنیم، فیلمی که درباره آن نوشتهاند: «یک درام اجتماعی که با روایتی شیرین به نمایش درمیآید.» شما اثری از خلاصه داستان میبینید؟ در این جمله اثری میبینید از اینکه چه کسی، چه کاری انجام داد که ارزش فیلم ساختن داشت؟ نمونه دیگرش «آآآدت نمیکنیم» است، داستانی که همه چیز دارد، قتل و خیانت و خودکشی، اما در خلاصه داستانش میخوانیم: «وقتی همه چی خوبه و خوشه زندگی کردن هنر نیست.» خلاصه داستان «بارکد» هم چنین چیزی است: «پشت هر آدمی یه داستانی هست و پشت هر داستانی یه آدم، بهتره قبل از هر قضاوتی یکم صبر داشته باشیم.» میبینید؟ هیچچیز دست مخاطب را نمیگیرد، هیچکس به سوالها پاسخ نمیدهد. شما اگر تیزرهای این فیلمها را ندیده باشید، حتی نمیدانید که داستان آن امروز میگذرد یا در آینده، نمیدانید داستان آن جنایی است یا درام، نمیدانید با شما شوخی دارد یا باید حرفش را جدی بگیرید. درباره «دراکولا» که میتوانیم بگوییم نورعلینور است: «الو... سلام قربان... خوبین... آقا منو دزدیدن... بله... نمیشناسمشون... نه خیر، سرکاری چیه... من چه میدونم چرا گوشیام رو نگرفته... 38 سال، سنم رو چرا میپرسین؟... نمیدونم کجا... شما باید پیدام کنین... آقا من گوشیام آیفونه... ردیاب داره... نمیشه پیدام کرد؟... آقا اومد...من قطع میکنم...»
نوشتن خلاصه داستان یک هنر است، هنری که معمولا دوستان ما در دنیای سینما توجهی به آن نشان نمیدهند و از روشهای گنگ و محو نوشتاری استفاده میکنند تا شما را به دیدن فیلم تشویق کنند. نمیدانند دانستن گوشهای از یک داستان، بیشتر برای مخاطب جذابیت میسازد تا متنهای انشاگونه. مثلا همین امروز که از فیلمهای در حال اکران صحبت میکنیم، خلاصه داستان فیلم «ایستاده در غبار» نیز در دسترس ماست، «احمد که عصیان نوجوانیاش را در سکوت گذرانده، فرمانده لشکری میشود که باید در دروازههای خرمشهر با دشمن بجنگد، اما سرنوشت او فرسنگها دور از مرز ایران رقم میخورد.» شما بیشتر تمایل دارید ماجرای این داستان را بدانید و ببینید یا داستانی که فقط به شما گفتهاند: «پشت هر آدمی یه داستانی هست؟» حالا «ایستاده در غبار» که روایتی تاریخی است و نمیتوان گفت کسی چیزی دربارهاش نمیداند. بگذارید «دختر» را مثال بزنم؛ شما بیشتر دلتان میخواهد در جریان این داستان قرار بگیرید که «آقای عزیزی که سرپرست بخش تعمیرات پالایشگاه آبادان است برای مراسم خواستگاری دخترش آماده میشود و ستاره دختر دیگرش قصد سفر به تهران برای شرکت در جشن خداحافظی یکی از دوستان همدانشگاهیاش را دارد. پدرش به دلایلی به این سفر مشکوک است و...» یا خلاصه داستانی که میگوید: «پشت هر داستانی یه آدم هست؟»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




