زیر پوست شهر-110
نذری برای گنجشکها
نسرین ظهیری
محرم، حیاط خوشحال را غمزده کرده. بچهها سیاهپوشند. نشستهاند دور قفسی که پنج گنجشک توی قفس خودشان را میکوبند به دیواره قفس آبیرنگ. بچهها دور قفس را مشتاقانه گرفتهاند. همگی مشکی بهتن دارند. بچهها صبوری میکنند تا شب بیاید و راهی هیئت بابلیها بشوند.
مادر سهیل همین امروز رفته بازار پرندهفروشها و پنج گنجشک سربههوا خریده. سهیل گنجشکها را انداخته توی قفس. مادر سهیل میگوید سهیل پارسال نذر کرده اگر کاروبار پدرش روبهراه شود، پنج گنجشک را محرم آزاد کند. میگوید نذر گنجشک جواب داده و همهچیز روبهراه شده. این است که خودش را بهزحمت انداخته تا گنجشک جور کند. حالا سهیل بچهها را جمع کرده تا آزادی گنجشکها را باهم ببینند. سعید تندوتند انگشتش را میبرد سمت قفس، میگوید: «این زبانبستهها پرنده قفس که نیستند، بهخاطر همین خودشان را اینجوری میکوبند به قفس، گوشت اینها تلخ میشود چون زَهرهشان از ترس میترکد.» حرف سعید تمام نشده که سهیل تصمیمش را میگیرد. بچهها ردیف میشوند سمت آفتاب غروبزده. سهیل گنجشک اول را میگیرد توی مشتش و رو به اسمان پر میدهد. گنجشک فلکزده نمیتواند باور کند که آزاد شده، کمی توی هوا لنگ میزند و بعد یکنفس میرود روی آخرین شاخه درخت توت مینشیند. بچهها با دهان باز و چشم ریزشده سمت پرواز گنجشک را رد میزنند. گنجشکها یکی یکی پر داده میشوند، یکی توی دست سعید، یکی توی مشت محمد، یکی در بغل ارسلان، آخری را هم سهیل آزاد میکند. قفس خالی میشود. صدای جیغ گنجشکها نمیآید. محمد میگوید ازاینبهبعد نذر گنجشک نکن. چون مشتری صیادان گنجشک اینطور بیشتر میشود و گنجشک بیشتری میگیرند. اینها خودشان آزاد بودند، این چهکاری است که بگیریم و آزادشان کنیم. پسرهای سربهآسمان گوش نمیکنند. بچهها آسمان را ول میکنند و میآیند روی زمین توپ را میاندازند و چندلحظه بعد صدای فریاد فوتبالی بلند میشود. شب میشود و شور محرم میریزد در هوای حیاطی که امشب پنج گنجشک اضافه دارد.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




