چالش روانپزشکان انگیزشی و روانپزشکی زرد در جامعه
افسردگی با نسخه ساختگی درمان نمیشود
احساس غم، پوچی و ناامیدی هر انسانی را از پای درمیآورد. ماندن در سیاهی و تاریکی و شماردن روزهای رفته و هراس از روزهایی که هنوز نیامدهاند هم نفس هر انسانی را به شماره میاندازد. غرق شدن در اندوه فقط شور زندگی را از بین میبرد و غم میماند و یأس و تاریکی. خیلیها فکر میکنند غم و اندوه یا ترس و اضطراب ناشی از بیماری روانی زودگذر است و با چند جمله انگیزشی و شرکت در چند سمینار و شنیدن حرفهای روانشناسی که فقط از امید حرف میزنند و میگویند پردهها را کنار بزنید تا نور خورشید خانه و شما را گرم و روشن کند، درمان میشود و تمام! روزهای ترس و تاریکی و دلشوره و استرس تمام میشود و تازه شروع روزهای روشن است. راهی که مهشید برای درمان افسردگی انتخاب کرد همین بود. به جای مراجعه به روانشناس معتبر، راهی سمینارهای انگیزشی شد. به جای صحبت با رواندرمانگر، ویدیوهای کوتاه انگیزشی تماشا کرد و کتابهای زرد روانشناسی خواند. روشنک هم همین مسیر را انتخاب کرد. او با بیماری اختلال اضطراب شدید به جای درمان نزد یک روانپزشک یا روانشناس بالینی در سمینارهای روانشناسانی شرکت کرد که فقط چند جمله انگیزشی به او میگفتند و کتاب و پکیجهایی میفروختند که ته آن چیزی نبود جز شدت بیماری و طولانی شدن دوره درمان؛ دوره درمانی که اگر همان روزهای اول وارد مسیر درستی میشد، تا امروز به پایان رسیده بود.
اکرم احمدی روزنامهنگار
مهشید بعد از پشت سر گذاشتن دو ازدواج ناموفق و طلاق در دوران عقد دچار افسردگی شد تا او هم طبق آمار سازمان بهداشت جهانی یکی از ۳۵۰ میلیون نفری باشد که در دنیا از اختلال افسردگی رنج میبرند: «بعد از اینکه درسم تمام شد با یکی از همدانشگاهیهایم -که با هم روی یک پروژه کار میکردیم - ازدواج کردم. بعد از یک دوره آشنایی کوتاه و به اصرار خانواده همسرم عقد کردیم، اما بعد از سه ماه از هم جدا شدیم. همسرم بشدت عصبی و بداخلاق بود و سر یک موضوع کوچک دعوا و کتککاری راه میانداخت. حتی با پدرم هم دست به یقه شد. مجبور شدم از او جدا شوم. بعد از یک سال هم با دوست داماد خالهام ازدواج کردم. در ظاهر مرد خوبی بود. اما اصلاً دلش نمیخواست مسئولیت قبول کند. سه سال عقد بودیم. جهیزیه من کامل بود اما دلش نمیخواست زندگی مشترک را شروع کنیم. هر بار یک بهانه میآورد. با اینکه وضع مالی خوبی داشت، اما میگفت فعلاً زود است و باید یکدیگر را بشناسیم و کمی با هم به تفاهم برسیم. بعد از سه سال هم کمکم تماساش با من قطع شد و در ماه یکبار هم به من سر نمیزد. حتی یکبار سه ماه از او خبر نداشتم نه زنگ میزد و نه به دیدنم میآمد. بعد از سه ماه به پدرم زنگ زد و گفت میخواهد من را طلاق دهد؛ چون فعلاً دلش نمیخواهد ازدواج کند. ازدواج دوم هم به هم خورد، من هم کمکم در را به روی خودم بستم. از کارم استعفا دادم و خانهنشین شدم. کمکم به اتاقم رفتم، پردهها را کشیدم و در را به روی همه و خودم بستم. فکر میکردم برای ناراحتیها و شکستهایم سوگواری میکنم، اما این سوگواری به افسردگی ختم شد.»
مهشید یک سال با افسردگی روزهای بهار و تابستان و پاییز و زمستانش را شب کرد و شبهایش با اشک و بیخوابی به صبح رسید: «تاریخ دقیقاش را میدانم. چون وقتی حالم بد شد و درون خودم مچاله شدم در دفتر خاطراتم نوشتم تقدیر من هم همین بود، پایش تاریح زدم و امضا کردم. درست همان روزی بود که در شناسنامهام دومین مُهر طلاق ثبت شد. یک سال کامل افسرده بودم. افسردگی فقط غم و ناراحتی و گریه و اندوه نیست. ناامیدی و استرس و ترس از آینده و روزهای جدید بدترین اتفاق است. من هیچ راه روشنی روبهروی خودم نمیدیدم. مدام به خودم سرکوفت میزدم که حتماً من یک زن زشت و بد ترکیب هستم که هیچکس من را نمیخواهد و زندگیام مدام خراب میشود. این سرکوفتها باعث شد در خودم بشکنم و خودم را نخواستنی و زشت ببینم. دیگر در جمع خانواده هم ظاهر نمیشدم. غذای کمی میخوردم، آن هم مادرم به زور به اتاقم میآورد و قاشققاشق و لقمهلقمه در دهانم میگذاشت. یک سال کامل در خودم فرو رفتم و اشک ریختم و غصه خوردم...» افسردگی و احساس پوچی و غم مهشید همچنان ادامه داشت تا اینکه به اصرار دوستش از خانه خارج شد تا درمانی برای تاریکی درونش پیدا کند. به قول مهشید با اینکه نیت دوستش خیر بود، اما این بیراهه مسیر درمان او را طولانیتر کرد: «دوستم یک ماه کامل به من زنگ میزد و با من حرف میزد تا من را راضی کند. مادر و پدرم هم خیلی اصرار میکردند. یک چیزی از درونم هم از من میخواستم که از تاریکی و غم و غصه رها شوم. بالاخره به اصرار دوستم در یک سمینار شرکت کردم که سخنرانش دکتر معروف و شناخته شدهای بود. در آن سمینار وقتی حرفهای آن دکتر را میشنیدم کمکم انگار یک نیرویی در وجودم شکل میگرفت. انگار یک شمعی در دلم روشن شد. شعلهاش خیلی کمسو و کمنور بود اما آن لحظه حس میکردم که آن نور روشن شده است، از بس که حرفهای انگیزشی سخنران جالب بود و در آن لحظه حال من را خوب کرد، اما...»
با اینکه مهشید چند دوره در سمینارهای عمومی و جلسههای خصوصی انگیزشی سخنرانان زیادی شرکت کرد و پول زیادی برای خرید کتاب و دیویدی و پکیجهای حال خوب کن پرداخت، اما همه این دورهها برای او به مثابه قرصهای مسکنی عمل کرد که خیلی زود اثرشان را از دست میدادند و دوباره درد و غم و تاریکی بر میگشت. مهشید میگوید: «این جملههای انگیزشی که امروز روز توست و تو به زندگی برگشتهای و کائنات مشغول دعا کردن و فرستادن انرژی مثبت برای تو هستند و هماکنون ظرف تو از نعمت و برکت این دنیا پر میشود، خیلی خوب است. شنیدنش به آدم نیرو میدهد، اما اثرش فقط چند دقیقه یا خیلی مؤثر باشد چند ساعت است. یعنی من وقتی پای حرفهای این سخنرانان مینشستم در لحظه خودم را آزاد و رها میدیدم و حس میکردم دیگر اثری از افسردگی در روح و روان من نیست. اما وقتی به خانه برمیگشتم و اثر این جملهها از بین میرفت دوباره میخوابیدم و پتو را به سرم میکشیدم.» دوره افسردگی مهشید با این درمانهای زودگذر و شنیدن جملههای انگیزشی و خواندن کتابهایی که بنمایه آنها این است که تو میتوانی و فقط کافی است انجامش بدهی، حدود دو سال طول کشید: «بعد از دو سال متوجه شدم که حالم از قبل هم بدتر است. خودم و خانوادهام هم برای شرکت در این کلاسها و دورهمیها و سمینارها پول زیادی پرداخت کرده بودیم، اما چیزی دست ما را نگرفته بود. من هنوز همان زن غمگین و افسرده بودم که در تاریکی مطلق زندگی میکردم. احساس پوچی داشتم و مدام به خودکشی فکر میکردم. حتی یکبار هم قرص خوردم که مادرم متوجه شد و نجات پیدا کردم.» اما این تصمیم اشتباه باعث شد درهای روشنی به روی او باز شود، مهشید در بیمارستان و توسط یکی از پرستاران به یک روانشناس با تجربه معرفی میشود: «پرستار بیمارستان متوجه افسردگی من شد و به مادرم گفت این بیماری را باید از ریشه درمان کنید وگرنه حال دخترتان روزبهروز بدتر میشود. بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم مادرم از روانشناس وقت گرفت. وقتی پای حرفهای روانشناسم نشستم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردهام و چقدر از روزهای خوب عمرم را بیهوده و در مسیر اشتباه برای رسیدن به روشنایی گذراندهام. از همان روز اول رواندرمانی شروع شد و من روزبهروز میفهمیدم که حالم بهتر میشود. روانشناس من را به یک روانپزشک متخصص معرفی کرد و یک دوره کوتاه هم دارو مصرف کردم.» مهشید از هشت ماه پیش ۲۴ جلسه رواندرمانی را پشت سر گذاشته و دیگر دارو نمیخورد و روزبهروز حالش بهتر میشود: «این روزها معنای زندگی و نور و امید را به خوبی میفهمم. با اینکه چند ماه گم شده بودم و سرم را به درمانهای عجیب و بیاثر گرم کرده بودم اما حالا خوشحالم که بیماریام کنترل شده و دیگر یکی از آن ۳۵۰ میلیون انسان افسرده روی زمین نیستم.»
لطفاً خوشحال باش
روشنک ۳۴ ساله است و چند ماه است که بیماری اختلال اضطراب او کنترل شده است، بیماری که حدود پنج سال او را زجر داد و با انتخاب اشتباه باعث شد هم خودش روزهای سختی پشت سر بگذارد هم همسرش: «از ۲۷ سالگی و شروع مراسم خواستگاری و نامزدی کمکم متوجه شدم حس اضطراب و استرس و دلشورهام خیلی بیشتر از همیشه است. یعنی آنقدر این حس زیاد شده بود که همه نزدیکانم متوجه تغییر رفتار من شده بودند. اضطراب انگار بخشی از زندگی من شده بود. مدام نگران بودم اتفاق بدی نیفتد. دلم میخواست همه کارها را کنترل کنم، وقتی نمیتوانستم همه چیز را کنترل کنم دچار اضطراب و حملههای عصبی میشدم؛ اما هیچکس این حال من را درک نمیکرد و هر کس هرطور که بلد بود برای من نسخه مینوشت. همسرم مدام به من میگفت لطفاً خوشحال و آرام باش. انگار من قصد و غرض دارم که خودم را ناراحت و نگران نشان دهم. هر کسی دلش میخواهد روزگارش به شادی بگذرد. اما دست خودم نبود. اضطراب که به جانم میافتاد دیگر کاری از دستم برنمیآمد. همه بدنم میلرزید و عرق میکردم و حالم بد میشد. حتی حالت تهوع هم پیدا میکردم. گاهی هم از شدت اضطراب از حال میرفتم.» آرامش خیلی خوب است، اما وقتی کسی که دچار اختلال اضطراب است این جمله را میشنود، نهتنها آرام نمیشود بلکه اضطرابش بیشتر از قبل میشود؛ چون میخواهد روی آتش درونش آب بریزد تا ظاهرش را حفظ کند، اما این تلاش بیهوده است و رنج او بیشتر میشود: «وقتی به من میگفتند آرام باش اما نمیگفتند چگونه، این حال من را بدتر میکرد. مگر اختلال اضطراب به همین سادگی است که یک نفر بگوید آرام باش و تمام! راه را باید نشانم بدهید. چگونه و با چه روشی آرام باشم؟»
این راه را یکبار به او اشتباه نشان دادند. به او گفتند بیخیالی بهترین علاج اضطراب است و بهتر است به دنیا و استرسش بخندد: «کاش دوستان و نزدیکان من میدانستند که اضطراب مثل یک کرم در وجود من رشد میکرد و همه وجودم را میخورد، گفتن جمله آرام بگیر و مثل دیوانهها رفتار نکن و نترس چیزی نمیشود و لطفاً خوشحال باش که راه چاره نیست. البته برای اینکه از شنیدن این جملهها خلاص شوم به حرفشان گوش کردم و پای حرفهای کسی نشستم که نهتنها حالم را بهتر نکرد که حتی باعث شد حملههای عصبی بیشتری تجربه کنم. اضطراب پدیده ناشناختهای است. رفتار و حرکات کسانی که اضطراب دارند ممکن است در شرایط مختلف از نظر بقیه غیرمنطقی به نظر برسد، حتی گاهی خودم هم نمیتوانستم دلیلی برای ناراحتیام پیدا کنم. اما وقتی در این کلاسها شرکت کردم و پای حرفهای زیبای این افراد نشستم به من گفتند خیلی راحت و بعد از چند جلسه درمان میشوم. هر بار چند جمله انگیزشی میگفتند و چند فرمول به من میدادند که زمانی که دچار اختلال شدم آنها را انجام دهم. وقتی ریشه اضطراب من پیدا نبود چطور باید با چند جمله از آن خلاص میشدم.» شرکت در این کلاسها و نشستن پای صحبت روانشناسان به اصطلاح زرد که برای همه یک نسخه مشابه میپیچند باعث شد بیماری روشنک سختتر و پیچیدهتر شود: «من در زمان اضطراب از جملههای انگیزشی و فرمولهای کنترل اضطرابی که در این کلاسها و دورهمیها آموزش داده میشد استفاده میکردم اما هیچ فایدهای نداشت. زمانی که حالم بد میشد همان چند دقیقه اول آن جملهها را چند بار تکرار میکردم اما بعد از چند دقیقه فراموش میکردم و اضطرابم چندین برابر میشد. دیگر در شرایط استرس و حملههای عصبی نمیتوانستم خودم را کنترل کنم و کارم به کلینیک و آمپولهای آرامبخش میکشید. وقتی برای درمان درست و منطقی به روانپزشک مراجعه کردم تازه متوجه شدم تا ریشه اضطراب شناخته نشود هیچ راه درمانی برای آن پیدا نمیشود و این حملهها و ترسها شدیدتر و بیشتر میشود. اضطراب من برمیگشت به دوران کودکی و زمان مراسم عروسی دایی کوچکم. شب ازدواج داییام، دایی کوچکم و پسرش تصادف کردند و راهی بیمارستان شدند و پسرداییام هم فوت کرد. وقتی مراسم ازدواج من شروع شد این اضطراب در من شعلهور شد. با جلسات درمانی که نزد روانپزشکم داشتم ریشه اضطرابم را پیدا کردم و کمکم ریشههایش را از وجود خود قطع کردم، اما حرفهای انگیزشی پرزرقوبرق فقط به من آدرس اشتباه میداد و مدام گمراه میشدم.»




