وقتی فرزند «دير» می‌آيد

چالش‌های فراروی زوج‌های نابارور

وقتی فرزند «دير» می‌آيد

سالن انتظار اینجا با هر بیمارستان و مرکز درمانی دیگر فرق می‌کند. اینجا زنان و مردانی به انتظار نشسته‌اند که چشم‌های‌شان از امید و آرزو برق می‌زند و دل‌شان خوش است به پایانی بی‌نظیر که با گریه همراه است. یک گریه شیرین با صدایی که همیشه در یادشان ثبت می‌شود. اینجا مادر و پدرهایی نشسته‌اند که حالا هر لحظه و ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و ماه را می‌شمارند تا به خط پایان برسند؛ خط پایانی که تازه شروع دیگری است. شروع عشق آدمیزادی، مادری و پدری کردن برای کسی که از جان شیرین‌تر است. اینجا سالن انتظار یک کلینیک درمان ناباروری است.

اکرم احمدی روزنامه‌نگار

عیب از هیچکس نیست
گاهی وقت‌ها هم بحث آبرو و رسوایی به میان می‌آید. اینکه مبادا عیب از فرزند ما باشد و نزد دوست و آشنا بی‌آبرو شویم. همین ترس از بدنامی 13 سال دامن پرستو را گرفت، وقتی مادرشوهرش اجازه نمی‌داد شوهرش با او به مرکز درمان ناباوری برود: «من 22 ساله بودم که ازدواج کردم. همسرم هم ۲۸ ساله بود. بعد از یک سال که باردار نشدم به پیشنهاد مادرم به پزشک زنان و زایمان مراجعه کردم. پزشک آزمایش‌های لازم را انجام داد و گفت هیچ مشکلی برای باردار شدن ندارم و همسرم هم باید آزمایش دهد. وقتی به شوهرم گفتم باید آزمایش بدهد اصلاً مخالفت نکرد، اما مادرشوهرم وقتی متوجه شد که همسرم قرار است آزمایش بدهد با من دعوا کرد و گفت پسر من هیچ عیب و ایرادی ندارد و همه اعضای خانواده ما سالم هستند و تو می‌خواهی آبروی ما را ببری. همان شب یک ماجرای عجیبی راه انداخت و قلبش را گرفت و راهی بیمارستان شد به شوهرم هم گفت شیرم را حلالت نمی‌کنم؛ اگر بروی و آزمایش بدهی. این زن می‌خواهد ما را بی‌آبرو کند. مگر بی‌آبرویی به این چیزهاست. چه کسی گفته همیشه عیب و ایراد از زنان است و این ما هستیم که مشکل داریم و باردار نمی‌شویم.» اما همین قلب دردها و غش کردن‌ها و از حال رفتن‌ها 13 سال طول کشید. یعنی هیچکس باورش نمی‌شود 13 سال این داستان ادامه داشته باشد. با این اوصاف پرستو بعد از 13 سال بالاخره موفق می‌شود همسرش را به کلینیک درمان ناباروری ببرد: «۱۳ سال مثل برق و باد گذشت. بهترین زمانی که می‌توانستم مادر باشم و مادری کنم را از دست دادم فقط به دلیل ترس از حرف مردم. مگر حرف مردم چه تأثیری در زندگی من دارد. حرف مردم عمر رفته من را برمی‌گرداند. تازه ما که مشکل خاص و بزرگی نداشتیم. مشکل همسرم خیلی جزیی و کوچک بود. بعد از یک آزمایش ساده پزشک چند دارو تجویز کرد و بعد از 9 ماه من باردار شدم. دکتر خیلی متعجب بود. می‌گفت چطور این مشکل کوچک را این همه سال درمان نکردید و منتظر قضا و قدر ماندید؟ وقتی گفتم از ترس عیب و ایراد داشتن به اینجا رسیده‌ایم باور نمی‌کرد که هنوز هم این بحث‌ها مطرح می‌شود و هنوز هم از ترس آبرو چه زندگی‌هایی که حرام نمی‌شود.» اما حالا دوران شادی پرستو از راه رسیده است. او در ماه پنجم بارداری است و فرزند او پسر است: «خیلی دوست داشتم دختر‌دار شوم. با همسرم به توافق رسیده‌ایم بعد از اینکه پسرم یک ساله شد فرزند دوم را هم بیاوریم. پزشکم می‌گوید هیچ مشکلی برای بارداری دوم ندارم و بعد از یک سال دوباره می‌توانم باردار شوم.» چشمان پرستو برق می‌زند. برای بررسی و ماهانه آمده،‌ حال پسرش خوب است،‌ اسمش را گذاشته امید: «اسم دخترم هم آرزوست. امید که بیاید آرزو هم می‌آید.»
فعلاً زود است
مینا حالا دو فرزند دوقلو دارد. دو پسر سه ساله زیبا، سالم و پرانرژی: «دنیای من عوض شده است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این روزها را به چشم ببینم. حالا روزهای من با صدای خنده و شادی و گاهی دعوای پسرهایم پر شده و شب‌ها وقتی به صورت‌شان نگاه می‌کنم که چقدر آرام خوابیده‌اند، قلبم آرام می‌گیرد؛ قلبی که یک روز پر از غم و دلشوره بود حالا آرام‌ آرام است.» مینا مهندس کامپیوتر است و در یک شرکت خصوصی کار می‌کند. همسر مینا هم در یک آژانس هواپیمایی مشغول به کار است: «وقتی ازدواج کردیم، من ۳۵ ساله بودم و همسرم ۴۰ ساله. یکی دو سال به خودمان زمان دادیم تا همدیگر را بیشتر درک کنیم. همسرم می‌گفت باید همدیگر را بهتر بشناسیم و بعد بچه‌دار شویم اما راستش بیشتر بهانه می‌آورد. می‌گفت بچه دست‌وپا‌گیر است و نمی‌توانیم زندگی کنیم. بچه‌دار شویم باید در خدمت بچه باشیم و دیگر نمی‌توانیم از زندگی لذت ببریم. من هم حرف‌هایش را قبول می‌کردم. به خودم می‌گفتم بالاخره یک روز از تنهایی و سکوت خانه دلگیر می‌شود و دلش بچه می‌خواهد.» مینا برعکس همسرش عاشق بچه بود اما وقتی با مخالفت همسرش برای بچه‌دار شدن مواجه شد، ناسازگاری نکرد: «من عاشق بچه هستم. بچه پر از شور زندگی است. شنیدن صدای خنده بچه‌ها از صد قرص ضدافسردگی بهتر است. اما وقتی مخالفت همسرم را دیدم حرفی نزدم. من همیشه امیدوار بودم که یک روز خسته می‌شود. البته از یک طرف هم می‌ترسیدم زمان طلایی بچه‌دار شدن را از دست بدهم. من در سن بالا ازدواج کرده بودم و می‌دانستم بهترین زمان باروری زنان تا 35 سالگی است و من کم‌کم داشتم وارد 37 سالگی می‌شدم.» اما امیدواری و صبر مینا درست در شب تولد 38 سالگی‌اش جواب داد. وقتی مینا شمع‌های تولدش را فوت می‌کرد و در دلش آرزو می‌کرد سال آینده مادر شود: «هیچ‌وقت آن شب را فراموش نمی‌کنم. همسرم به من گفت بهتر است به بچه‌دار شدن فکر کنیم. به من گفت در این چند سال به این نتیجه رسیده‌ام که زندگی کنار تو خیلی خوب است و دوست دارم با تو خانواده بزرگتری بسازم. من در 38 سالگی برای بچه‌دار شدن هیجان زیادی داشتم، اما تا 39 سالگی باردار نشدم وقتی به پزشک متخصص زنان مراجعه کردم بعد از چند آزمایش به من گفتند به دلیل بالا رفتن سن، «اختلال تخمک‌گذاری» دارم. چند ماه تحت درمان بودم اما پزشکم به من گفت برای اینکه بیشتر از این وقت از دست ندهم بهتر است به کلینیک درمان ناباروری مراجعه کنم و (IVF) انجام دهم. اسم آی.وی.اف برایم خیلی سنگین بود. فکر می‌کردم چه عمل جراحی بزرگی باید انجام دهم اما وقتی به مرکز درمان رفتم پزشک متخصص به من توضیح داد یک جراحی خیلی ساده است و در یک جلسه کوتاه انجام می‌شود. وقتی آی.وی.اف را انجام دادیم خیلی‌ها ما را ناامید کردند و گفتند که دیگر کارتان در‌آمده است و هر‌چند وقت یک‌بار باید این کار را انجام دهید. هیچکس با یک بار آی.وی.اف باردار نمی‌شود، اما انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که من مادر این دوقلوی زیبا باشم. همان بار اول که آی.وی.اف انجام دادم باردار شدم. روزی که پزشکم به من گفت جنین‌ها دوقلوی همسان هستند، از هیجان و خوشحالی جیغ می‌کشیدم و گریه می‌کردم. باورم نمی‌شد به آرزویم برسم. همیشه دوست داشتم فرزندانم دوقلو باشند. دختر و پسر هم فرق نمی‌کرد. حالا برسام و مهرسام سه ساله هستند، از وقتی به زندگی ما آمده‌اند، دنیای ما پر از شور و امید شده است. حال من و همسرم خیلی خوب است. همسرم همیشه می‌گوید اگر از اول می‌دانستم بچه‌های‌مان اینقدر خواستنی و شیرین می‌شوند به هیچ‌وجه آن چند سال اول زندگی را از دست نمی‌دادم.»

راه بی‌بازگشت
ناهید ۳۷ ساله است، 10 سال است که ازدواج کرده بعد از دو سال پیشگیری از بارداری از ۲۹ سالگی برای بارداری تلاش کرد، اما مسیر را اشتباه رفت. او به جای اینکه مثل بیشتر زوج‌های نابارور به کلینیک‌های معتبر پزشکی مراجعه کند به توصیه مادرشوهر و خواهر‌شوهرش راهی خانه دعا‌نویس می‌شود تا خیلی سریع پسر تپلش را در آغوش بگیرد: «اگر از همان روز اول مسیر اشتباه را انتخاب نمی‌کردم، حالا بچه داشتم و به جای درگیری با افسردگی و بیماری‌های مختلف سرگرم پسرم بودم.» ناهید برای بچه‌دار شدن به یکی از دعانویس‌های شهر قزوین مراجعه می‌کند: «من قبلاً دعا گرفته بودم. فال هم می‌گرفتم. برای من این چیزها اصلاً عجیب نبود. از بچگی مادرم دعا می‌گرفت و همه ما دعای محافظ به گردن داشتیم و هر‌چند وقت یک‌بار برای‌مان چله‌بری می‌کردند و... برای همین با این داستان آشنا بودم. وقتی به خواهر‌شوهر و مادرشوهرم گفتم برای بارداری مشکل دارم گفتند مبادا خودت را درگیر این کلینیک‌های ناباروری و پول‌هایت را خرج قرص و شربت کنی. اینها فقط به فکر پول هستند و چند سال معطل می‌کنند و بعد از چند سال هم هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیری. خواهر‌شوهرم به من گفت مادرشوهرش یک دعانویس مشهور می‌شناسد که خیلی سخت و دیر وقت می‌دهد اما من برای تو وقت می‌گیرم و بالاخره یک روز دور از چشم شوهرم با خواهر‌شوهر و مادرشوهرم از اسلامشهر به قزوین رفتیم. دعا‌نویس تا من را دید گفت تو مشکلی نداری. فقط در چشم دیگران بزرگ شده‌ای و دیگران به زندگی تو حسادت می‌کنند و چند زن شوهرت را طلسم و جادو کرده‌اند که روی بچه‌دار شدن او تأثیر گذاشته و به همین دلیل باردار نمی‌شوی. یک چیزهایی روی چند کاغذ کوچک نوشت و گفت اینها را باید به کمر شوهرت ببندی. یک پودر و چند عدد قرص صورتی هم به من داد که باید در آب یا غذا حل می‌کردم و با شوهرم با هم می‌خوردیم. به من گفت بر اثر این داروها و باطل سحری که انجام داده حتماً بعد از شش تا یک سال بار‌دار می‌شوم. با اینکه شوهرم با این کارها خیلی مخالف بود اما وقتی اصرار من و خواهرش را دید آن نوشته‌ها را به کمربند شلوارش بست و با اکراه غذا و آبهایی که در آن پودر می‌ریختم می‌خورد. » اما نه آن نوشته‌ها اثر کرد، نه آن قرص‌های صورتی و پودر عجیب و غریب؛ چون بعد از یک سال هیچ خبری از بارداری نبود: «هر بار آزمایش می‌دادم دکتر می‌گفت هیچ نشانه‌ای از افزایش هورمون بارداری در شما دیده نمی‌شود. دکتر همیشه به من چند کلینیک درمان ناباروری معرفی می‌کرد و می‌گفت تا زمانی که فرصت بارداری داری بهتر است به این مراکز بروی و برای درمان اقدام کنی. اما من هیچ‌وقت نمی‌توانستم به او بگویم منتظر هستم که دعای جادوی سحر و طلسم اثر کند و...» ناهید سه سال از زمان طلایی بارداری را صرف باطل شدن طلسم و خوردن داروهای عجیب و غریب کرد: «شوهرم می‌گفت ما که مشکل مالی نداریم. خرج و مخارج این کلینیک‌ها هر چقدر باشد می‌پردازم اما من می‌ترسیدم که مبادا مشکل از من باشد و او من را طلاق دهد. با اینکه دیگر هیچ امیدی به دعا و جادو نداشتم اما همچنان منتظر بودم و می‌گفتم من جواب می‌گیرم، اما هیچ جوابی هم نمی‌گرفتم.» اصرار در استفاده از پودرها و داروهای ناشناخته و ترس و استرسی که از بچه‌دار نشدن و عیب و ایراد داشتن تحمل می‌کرد، ناهید را به زنی افسرده و غمگین تبدیل کرد: «وقتی به اصرار شوهرم به کلینیک درمان ناباروری رفتیم دکتر به من گفت مشکل شما خیلی هم جدی و حاد نبوده و با چند داروی ساده می‌توانستیم باردار شویم. اما مشکل اینجا بود که من زمان مناسب برای باروری را از دست داده بودم. دکتر گفت اگر همان روزهای اول به مرکز پزشکی معتبر و علمی مراجعه می‌کردم حتماً باردار می‌شدم. البته با اینکه زمان زیادی را از دست داده‌ام اما معتقدند هنوز هم می‌توانم باردار شوم. اما من حالا یک زن 45 ساله هستم و همسرم 52 ساله است. واقعاً نمی‌دانم در این سن بچه‌دار شدن درست است یا نه. همسرم که راضی است. می‌گوید بچه به ما امید زندگی می‌دهد و خدا را چه دیدی شاید به خاطر بچه صد سال عمر کردیم. فعلاً دوره‌های روانشناسی و مشاوره را پشت سر می‌گذاریم تا برای بچه‌دار شدن آماده شویم. البته من هنوز خیلی نگرانم و نمی‌دانم در این سن و سال می‌توانم بارداری سالم و زایمان موفقی داشته باشم یا نه. دورانی که توانش را داشتم با روش‌های اشتباه و دعا و جادو خراب کردم. وقتی دکترها به من می‌گویند چرا اینقدر دیر اقدام کردی خجالت می‌کشم بگویم پودر می‌خوردم و وردهای عجیب می‌خواندم و هر یک ماه یک‌بار روی سر خودم و شوهرم نمک و سرکه می‌ریختم و ... واقعاً هم خجالت دارد.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه