مردان هم گاهی گريه می‌کنند

آیا تنها زنان در زندگی مشترک در معرض خشونت هستند؟

مردان هم گاهی گريه می‌کنند

آیا واقعاً مردها هم کتک می‌خورند؟ ناراحت می‌شوند؟ گریه می‌کنند و در معرض خشونت خانگی قرار می‌گیرند و...؟ جواب صحیح این سوال‌ها این است که مردها نیز مانند زنان و بچه‌ها گاهی خشونت خانگی را تجربه می‌کنند، ‌فقط به دلیل اینکه کمتر از آن شکایت می‌کنند، کمتر نیز دیده می‌شوند؛ مردانی که ممکن است در زندگی زناشویی در معرض خشونت جسمانی، روانی، اجتماعی و... قرار گیرند اما به قول خودشان همه چیز را در درون خودشان می‌ریزند و زیر دوش حمام به حال و احوال ‌خود گریه می‌کنند. مردانی که خشونت را با گوشت و خون و استخوان‌ خود درک می‌کنند،‌ اما معتقدند چون مرد هستند باید تاب بیاورند و اجازه ندهند کسی کمر خم شده و غم دل شکسته‌شان را ببیند. مردانی که در جامعه شکست‌ناپذیر معرفی شده‌اند، ‌اما در خانه اعتماد‌به‌نفس، عزت نفس و حس همدلی را از دست می‌دهند و روز به روز تنهاتر و منزوی‌تر می‌شوند و به کنج عزلتی پناه می‌برند که کسی آنها را پیدا نمی‌کند. آمارها نشان می‌دهد زنان بسیار بیش از مردان در زندگی زناشویی خشونت خانگی را تجربه می‌کنند،‌ اما این موضوع به این معنا نیست که مردها هرگز در معرض خشونت خانگی قرار نمی‌گیرند. رضا، حمید و مهراد فقط مشتی از خروار مردی هستند که انواع خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند،‌ اما هیچ‌وقت به هیچ جا شکایت نکرده‌اند که نام‌شان در آمارها ثبت شود؛ آماری که نشان ‌دهد مردان هم مانند زنان با خشونت خانگی درگیر هستند، ‌اما نام‌شان جایی ثبت نمی‌شود.

اکرم احمدی روزنامه‌نگار

مردها هم مریض می‌شوند
«من حق مریض شدن ندارم. هیچ‌وقت نمی‌توانم بگویم سرم یا کمرم درد می‌کند. من حق ندارم بی‌حال و ناخوش احوال باشم. معمولاً باید خجالت بکشم از تب و درد و مریضی، اما گاهی آنقدر حالم خراب است که نمی‌توانم به این چیزها فکر کنم.» حمید ۴۵ ساله است، در یک شرکت خصوصی حسابدار است و دو فرزند دختر هم دارد. او حق ندارد درد و رنجش را نشان دهد: «فقط کافی است بگویم سرم درد می‌کند یا حالم خوب نیست، همسرم داد و بیداد راه می‌اندازد که خجالت بکش مثلاً تو مرد هستی و این مسخره‌بازی‌ها چیست. من اصلاً نمی‌توانم درد و رنجم را نشان دهم. اگر بگویم جایی از بدنم درد می‌کند، ‌همسرم ناراحت می‌شود و می‌گوید جلب توجه کار زشتی است و مثلاً بلند شو برو خرید کن. یا باید بروی نان بخری. هیچ‌وقت اجازه استراحت ندارم. مدام باید به همسرم توضیح دهم که واقعاً حالم بد است. چند وقت پیش کرونا گرفته بودم. خدا را شکر خیلی شدید نبود. فقط یک شب تب و بدن درد داشتم. با اینکه باید در قرنطینه ‌ماندم و از اتاق بیرون نمی‌آمدم، ‌همسرم همچنان از من کار می‌کشید و می‌گفت تو تظاهر می‌کنی. مجبور بودم با آن تب و حال بدی که داشتم بروم خرید و در صف نان بایستم یا سطل آشغال را ببرم خالی کنم. همسرم هیچ‌وقت درک نمی‌کند که من هم مریض می‌شوم و من هم حق استراحت کردن دارم.» 
حمید برای اینکه حرف‌های تحقیرآمیز و توهین‌های همسرش را نشنود بیشتر اوقات پنهانی به دکتر می‌رود: «می‌ترسم به همسرم بگویم به دکتر رفته‌ام،‌ چون داد و بیداد راه می‌اندازد و می‌گوید همه پول‌هایت را خرج خودت می‌کنی و مدام مریض هستی و از گلوی بچه‌ها می‌زنی و می‌روی دکتر. این حرف‌ها درست زمانی که من محتاج محبت و توجه همسرم هستم مثل یک تیر در قلبم فرو می‌رود. من هم انسانم. بدن من که از چوب و آهن ساخته نشده است. من هم مریض می‌شوم و به مراقبت نیاز دارم. چه کسی گفته فقط زن‌ها و بچه‌ها مریض می‌شوند؟ من واقعاً نمی‌دانم چرا همسرم هیچ حقی برای من در زندگی قائل نمی‌شود، فقط باید حالم خوب باشد و کار کنم و پول ببرم و خرید کنم و...» این رفتارها حمید را دلسرد کرده و روز به روز از همسر و خانواده‌اش دورتر می‌شود: «من عاشق بچه‌هایم هستم. همسرم را هم خیلی دوست داشتم، ‌اما این رفتارها واقعاً من را دلسرد می‌کند. راستش من اصلاً روی این رفتار نام نمی‌گذارم. یک‌بار با یکی از همکارهایم صحبت کردم. او به من گفت با تو در خانه به خشونت رفتار می‌شود. اما من نمی‌خواهم چنین چیزی را باور کنم. چون من دلم به این خانه و زندگی خیلی خوش بود. دلم نمی‌خواهد حتی به این موضوع فکر کنم که همسرم با من با خشونت رفتار می‌کند. اگر این جوری فکر کنم دلم بدجوری می‌شکند و دیگر نمی‌توانم درستش کنم. البته حالا هم از همسرم ناراحت هستم، اما سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم. حالا خشونت است یا هر چیز دیگری من را خیلی آزار می‌دهد. دوست دارم وقتی بیمار می‌شوم، همسرم به من توجه کند، داروهایم را به من بدهد، نگرانم باشد، ‌اما فقط بی‌توجهی و توهین و تحقیر نصیبم می‌شود.»

من هیچی ندارم
رضا ۵۲ ساله است. وضع مالی بسیار خوبی دارد، ‌اما به قول خودش نامش پای هیچ سندی و قولنامه‌ای نیست. حساب بانکی‌اش خالی است و برعکس همسرش که یک ماشین مدل بالا دارد،‌ ماشین او یک مدل معمولی است: «من در این زندگی هیچ چیز ندارم. هیچی به نام من نیست. با اینکه وضع مالی خوبی دارم، ‌اما همسرم اجازه نمی‌دهد چیزی به نام من باشد. مدام می‌گوید مرد اگر دارایی‌هایش زیاد باشد دردسرهایش هم زیاد می‌شود. این مال و اموال مال من است. من از ۱۸ سالگی کار کرده‌ام. وقتی پدرم فوت کرد، مسئولیت خانه و نگهداری از مادر و خواهرهایم با من بود. خانه پدری را فروختم و با آن یک زمین خریدم و آنجا را ساختم. کم‌کم کارم گرفت و توانستم مغازه و زمین و ویلا بخرم. تا قبل از ازدواج تمام مال و اموالم به نام خودم بود. هیچ‌وقت مادر یا خواهرهایم از من چیزی نخواستند،‌ اما بعد از ازدواج همسرم با زور و گریه زاری از من خواست که اموالم را به نامش کنم. من به خاطر عشق و علاقه‌ای که به همسرم داشتم قبول کردم، هیچ‌وقت نمی‌دانستم که به این روز می‌افتم. حالا باید برای هر چیزی جواب پس بدهم. همه حساب و کتاب‌هایم دست همسرم است. او خیلی خوب می‌داند که چقدر درآمد دارم. برای هر معامله‌ای باید از او اجازه بگیرم و پول آن معامله هم باید به حساب همسرم برود. من حتی برای خرید لباس و وسایلی که نیاز دارم باید از همسرم پول بگیرم. حتی نمی‌توانم به مادرم خرجی بدهم. این ثروت و مالی که دارم از همان خانه پدری که حق مادر و خواهرهایم است، شکل گرفته است. وظیفه من این است که سهم آنها را بدهم. اما همسرم اجازه نمی‌دهد یک ریال برای خانواده‌ام خرج کنم و می‌گوید همه این پول‌ها مال من و بچه‌هاست. قبل از ازدواجم برای خواهرهایم خانه خریدم و مادرم هم یک آپارتمان به نام خودش دارد، اما سهم آنها خیلی بیشتر است.» 
رضا مجبور است برای پرداخت سهم مادر و خواهرهایش دور از چشم همسرش و بدون اطلاع او به قول خودش کارهای دیگری انجام دهد: «یک ملک داشتم که همسرم از آن اطلاعی نداشت. برای اینکه بتوانم سهم مادر و خواهرهایم را بدهم آن ملک را فروختم، اما خیلی می‌ترسم که همسرم با‌خبر شود. چند سال پیش از سهم یک معامله‌ای برای مادرم طلا خریدم همسرم یک سال با من قهر بود. مدام من را تهدید می‌کرد که از من جدا می‌شود و من را بی‌مال و منال رها می‌کند. بعضی اوقات کابوس می‌بینم که همسرم همه زندگی‌ام را برداشته و رفته و من با دست خالی مانده‌ام. همیشه فکر می‌کنم یک روز این تهدیدها را عملی می‌کند و من را می‌گذارد و می‌رود. از ترس اینکه یک روز برود و همه اموالم را هم با خودش ببرد، ‌دچار مشکلات عصبی شده‌ام. شب‌ها خوابم نمی‌برد. مدام در ترس و استرس هستم. خیلی پشیمانم که همه اموالم را به نام همسرم کردم. همیشه می‌گویم کاش یک مقداری هم برای خودم نگه می‌داشتم، اما من با همسرم خیلی صادق بودم اما او من را آزار می‌دهد. من اصلاً فکر نمی‌کردم یک روز اختیار اموالم را نداشته باشم و باید برای هر ریالی که خرج می‌کنم، جواب پس بدهم.»

من عابربانکم!
مهرداد خودش را عابربانک همسرش معرفی می‌کند. مهرداد و همسرش پنج سال است که ازدواج کرده‌اند، ‌مهرداد مالک یک کافه است و درآمدش هم بد نیست: «درآمدم خوب است، اما هیچ پولی ندارم؛ چون همه پول‌هایم خرج خریدهای همیشگی و غیرضروری همسرم می‌شود. دلش همه چیز می‌خواهد،‌ موبایل را دستش می‌گیرد و خرید اینترنتی انجام می‌دهد. هفته‌ای چند دست لباس و کیف و کفش و لوازم آرایش و عطر و لوازم خانه می‌خرد. مدام سرش در این صفحه‌های اینستاگرامی است. یک روز دلش می‌خواهد دماغ‌اش را کوچک کند،‌ یک روز می‌گوید صورتم زاویه ندارد. یک روز لنز رنگی می‌خواهد. یک روز می‌گوید با تور فلان برویم مسافرت. من می‌دانم باید به نیازهای زن توجه کرد،‌ اما هر چیزی حد و اندازه دارد. من برای به دست آوردن این پول‌ها خیلی زحمت می‌کشم. سعی هم می‌کنم بتوانم از پس خرج‌های سنگینی که روی دستم می‌گذارد بر‌بیایم، اما گاهی اوقات دستم خالی است. وقتی به او بگویم پولی ندارم و باید چند روز صبر کند،‌ من را تحقیر می‌کند و مدام به من سرکوفت می‌زند که تو چه مردی هستی که نمی‌توانی به همسرت پول بدهی و چند روز با من قهر می‌کند و به خانه پدرش می‌رود. در این پنج سال که با هم ازدواج کرده‌ایم،‌ همسرم حداقل هر دو سه ماه یک‌بار قهر می‌کند و به خانه پدرش می‌رود و من مجبورم یک تکه طلا یا یک سکه برایش بخرم و با گل شیرینی منت‌کشی کنم تا او به خانه برگردد.» 
مهرداد از اینکه نقش عابربانک را در زندگی ایفا می‌کند خیلی ناراحت است: «من همسرم را خیلی دوست دارم و دلم می‌خواهد همه نیازهایش را تأمین کنم، اما او هیچ ارزشی برای من قائل نیست و فقط من را به چشم یک کارت بانکی می‌بیند که همیشه باید پر از پول باشد. از محبت و توجه و عشق و علاقه هم خبری نیست. اصلاً به من کاری ندارد. وقتی از سر کار به خانه می‌آیم هیچ غذایی نیست که بخورم. وقتی هم اعتراض می‌کنم، می‌گوید خودت کافه داری، یک جوری خودت را سیر کن، اما من می‌خواهم با همسرم غذا بخورم، با هم حرف بزنیم و بگوییم و بخندیم و معاشرت کنیم. اما وقتی به خانه می‌آیم یا خواب است، یا سرش توی گوشی است یا با من قهر است؛ چون مثلاً پول فلان پالتو یا فلان چکمه را نداشته‌ام و گفته‌ام چند روز باید صبر کند. گاهی از این مدل زندگی خسته می‌شوم. من هم مهر و محبت می‌خواهم،‌ من هم دلم معاشرت و مسافرت می‌خواهد. زندگی که فقط طلا و لباس و کیف و کفش نیست. من برای این زندگی کلی آرزو داشتم،‌ اما حالا هیچ انگیزه‌ای ندارم. روز به روز شور و علاقه‌ام را از دست می‌دهم. من فقط یک عابربانکم که وظیفه‌ام پول دادن است. به عنوان یک همسر هیچ حقی در این زندگی ندارم.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه