کارگران فضای سبز از حالوروزشان میگویند
دستان پینه بسته ای که شهرراسبزمی کنند
هدیه کیمیایی
کنار فضای سبز پارک پر از جعبههای رنگارنگ بنفشه است. زرد و سرخآبی و بنفش به هم آمیختهاند و گوشه پارک را رنگی کردهاند. آقا قادر با لباس سبز کارگری کنار چمنهای پارک نشسته و با بیلچه کوچکش یکییکی برای بنفشهها جا باز میکند. زیر لب برای خودش آواز میخواند. انگارنهانگار که این کار هرروزهاش است. انگار تازه همینالان گلها را دیده و از دیدنشان شگفتزده شده است. با دستهای ورزیده، سیاه و زخمیاش تندتند خاکها را کنار میزند و یکییکی آنها را داخل خاک میگذارد. میگوید: «بنفشهها با بهار میآیند و میروند. من هم تولدشان را میبینم و هم مرگشان را.» آقا قادر 53 ساله دو دختر 16 و 19 ساله معلول در خانه دارد و یک پسر 23ساله که دانشجوی رشته فیلمسازی است. دخترها تا کلاس پنجم درس خواندهاند. میگوید: «مدرسه راهنمایی ثبتنامشان کردم اما دیگر نمیکشیدند بیشتر از آن درس بخوانند. خودشان هم میلی به درس نداشتند. نشستهاند توی خانه و گاهی به کلاسهای نقاشی مسجد محل میروند. پسرم فیلمهای خوبی میسازد. قرار است همین روزها از زندگی خودمان هم فیلم بسازد و برای مسابقه بفرستد.» مسابقه را که میگوید ناگهان چشمهایش را تنگ میکند و انگار که میخواهد چیزی را به خاطر بیاورد. دست میکشد به گوشه سبیلهای زرد و قهوهایاش و بعد از چند لحظه مکث میگوید: «جشنواره.» بعد دوباره به گلها و خاکهای بلاتکلیف گوشه پارک نگاه میکند و مشغول کارش میشود. میگوید: «سختی کار ما اینجاست که نمیدانیم تا کی سر کار هستیم. از این شرکت به آن شرکت. حقوقمان که سه ماه عقب میافتد میفهمیم که باید جایمان را عوض کنیم. بعضی پیمانکارها اوایل که از شهرداری پروژه میگیرند حقوق و مزایایشان سر موقع است. همین که مدتی میگذرد تاخیر میکنند و میگویند شهرداری به قولش وفا نکرده. آنها هم حقوق ما را نمیدهند. از 25 سالی که برای پیمانکارهای شهرداری کار کردهام 15 سالش را بیمهام کردهاند. حالا هرچه میروم شهرداری و سند و مدرک نشان میدهم که من اینجا کار کردهام و بیمه نبودهام، کسی به خرجش نمیرود. یک پایم باید سر کار باشد و یک پایم شهرداری و اداره کار.» هنوز تابستان داغ از راه نرسیده، آقا قادر باید زیر آفتاب سوزان در پارکها و میدانهای شهر بنشیند و به امور فضای سبز رسیدگی کند. یکی از مشکلاتش کمردرد است. «بعضی شبها که به خانه میروم آنقدر کمرم درد میکند که نمیتوانم بخوابم. من و همسر و دخترهایم تا آخر عمر با هم زندگی میکنیم. چشم یکی از دخترهایم آنقدر ضعیف شده که دیگر عینک هم جوابش را نمیدهد، دکتر گفته باید عملش کنند. الان یک سال است. هی امروز و فردا میکنیم تا پولی دستمان بیاید برای عمل. بعضی وقتها خانمم با گریه میگوید اگر ما بمیریم چه کسی میخواهد از این بچهها نگهداری کند؟» آقا قادر به اینجای داستان که میرسد بوته گل بنفشهای که در دست دارد را روی خاکها میگذارد. جعبه سیگارش را از جیبش بیرون میآورد و آتش میزند و شروع میکند به ادامه آوازش. دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمیزند.
ماهی 900 تومان برای 5 سر عائله حقوقی نیست
آقای تسلیمی یکی دیگر از پرسنل فضای سبز است. 35ساله است و مدتها کارگر ساختمانی بوده. اما از وقتی در محل کار روی یکی از پاهایش آجر سقوط کرد ترجیح داد در بخش خدمات فضای سبز شهرداری کار کند. میگوید: «هفت سال است که اینجا مشغول هستم. اما پیمانکارهای مختلف تا به حال هیچوقت حقوقم را بهموقع پرداخت نکردهاند. اصلا هر شش هفت ماه یکبار به ما حقوق میدهند. به هر جایی هم که مراجعه کردهایم نتیجهای نگرفتهایم. پیمانکار میگوید چشم، پرداخت میکنیم اما عملا کاری انجام نمیدهند. بیمهمان را هم ناقص پرداخت میکنند یک ماه تمامکار میکنیم ولی بهاندازه نصف ماه برای ما بیمه میریزند. در روزهای گرم و سرد سال تمام کارهای فضای سبز را انجام میدهیم اما موقع حقوق کسی پاسخگو نیست. ماهی 950 هزار تومان حقوق آنچنانی نیست که نتوانند پرداخت کنند. وقتی این همه زحمت میکشیم انتظار داریم حقوقمان را سر وقت بدهند.»
پنج ماه است حقوق نگرفتهایم
آقامهدی هم یکی از کارگران میانسال فضای سبز تهران است. کنار پارک ایستاده و تندتند شیلنگهای آبپاش را به هم وصل میکند. میگوید: «این شیلنگها آنقدر کهنه هستند که هر بار موقع آب دادن به فضای سبز تکهتکه میشوند. همین که اینها را با چاقو ببریم و به هم وصل کنیم کلی وقتمان را میگیرد و دستکشهایمان را از بین میبرد.» دستکشهایش را نشان میدهد. سر انگشتهایش همه سوراخ شدهاند. میگوید: «زمستانها که هوا سرد است چکمههایی که میپوشیم سوراخ است، آب داخل چکمههای پلاستیکی میرود و سرما تا مدتها رهایمان نمیکند. پیمانکار هر سال یکبار، آن هم اگر دلش بخواهد، یک جفت دستکش و چکمه پلاستیک به ما میدهد که دو ماه هم دوام نمیآورند. وقتی درختها را با قیچی حرص میکنیم دستهایمان زخمی میشود و تا مدتها نمیتوانیم کار کنیم. همیشه دستهایمان باید زخمی باشد. الان بیشتر از پنج ماه است که حقوق نگرفتهایم؛ دو ماه از پیمانکار قبلی و سه ماه از پیمانکار جدید.» آقامهدی دو دختر دانشجو دارد و یک پسر 32ساله که تازه ازدواج کرده. او میگوید: «پسرم با اینکه ازدواج کرده هنوز بیکار است. دیگر مثل قدیمها نیست که دختر و پسرها به محض اینکه ازدواج کنند بروند سر خانه و زندگی خودشان. الان که پسرم ازدواج کرده انگار یک نفر به خانواده ما اضافه شده. پسر و عروسم شاید چند وعده محدود در خانهشان باشند. بیشتر خانه من هستند و باید زندگیشان را تامین کنیم. اگر بچهدار هم شوند ماجرا از همین قرار است. دخترهایم هم که ازدواج کنند بعد از خریدن جهیزیه دیگر توانی برایمان نمیماند که خرج زندگی همهشان را بدهیم. مگر چقدر حقوق میگیریم که این همه عائله را با هم بچرخانیم؟ چند روز پیش یک کیسه برنج خارجی بردم خانه، خانمم گفت چرا برنج بیکیفیت خریدی؟ پخت و گذاشت سر سفره. بچهها هم همین که خوردند اعتراض کردند. من هم خجالت میکشم و هم نمیدانم باید چه جوابی بهشان بدهم. همه ترسم از این است که بیکار شوم و سفرهمان خالی بماند. دیگر همین بوی برنج خارجی هم از آشپزخانه بیرون نمیرود. نمیدانم باید چه کار کنم؟» آقا مهدی در تمام مدتی که صحبت میکند حواسش به یکی از همکارهایش است که کمی از او جوانتر است. با دست نشانش میدهد. جوان حواسش نیست، بچههایی را تماشا میکند که داخل پارک بازی میکنند. میگوید: «این هم دوتا بچه دارد. تازه اعتیادش را ترک کرده و آمده سر کار. خانمش سپرده به من که حواسم باشد لب به مواد نزند.» مرد سیگاری روشن میکند و به سمت آقامهدی میآید. دوتایی با هم شروع میکنند به چسباندن شیلنگهای تکهتکه روی زمین.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




