دل بستن به خیابان بی‌انتها

دل‌کوک

دل بستن به خیابان بی‌انتها

نازنین متین‌نیا

فقط کافی است یک‌مرتبه روی مبل دفتر یک روانشناس نشسته باشید، در آن سکوت مطلق که به‌جز خودتان و ذهنتان تکیه‌گاهی ندارید و روانشناس سعی می‌کند از میان به‌هم‌ریختگی‌ها شما را دعوت به آرامش کند. ثانیه‌ها کش می‌آیند، اما دقیقه‌ها تند می‌گذرند. موضوعی آن‌قدر عجیب که هیچ قانون زمانی نمی‌تواند توجیهش کند و برایش فرمول و مسئله‌ای رو کند. آن ثانیه‌ها را اگر گذرانده باشید، ولو برای یک‌مرتبه، متوجه می‌شوید که هر مرتبه ما به خودمان و خواسته‌هایمان نگاه می‌کنیم، چنین تلفیقی اتفاق می‌افتد. ذهن ما ترفند آن را به صورت ناخودآگاه بلد است. گاهی کند پیش می‌رود و در همان حال گذر ثانیه‌ها را از دستمان خارج می‌کند. ما پیش می‌رویم بدون آنکه حواسمان باشد چه چیزهایی در ذهن بالا و پایین می‌کنیم. همان‌طور ساده و سرراست و اگر اتفاقی بیرونی ما را به خودمان نیاورد، شبیه به کاری که روانشناس برایمان انجام می‌دهد، ممکن است در دایره تکرار خودمان و ذهنمان 
باقی بمانیم.
تمام ما به این ثانیه‌ها فکر می‌کنیم، ثانیه‌هایی که مسیر زندگی‌مان را می‌سازند و ما را از آدمی که امروز هستیم به آدمی تبدیل می‌کند که خواهیم بود. از امروز به فردا. ما بارها و بارها این تجربه را تکرار کرده‌ایم. تصمیم‌هایی گرفته‌ایم و پای آنها ایستاده‌ایم. خودمان را در دیدرس آینه‌ای گذاشته‌ایم و سرتاپای خود را ورانداز کرده‌ایم به این امید که راهکاری دستمان را بگیرد و از محدوده متناقض بیرون بیاورد. بارها در آینه به خودمان گفته‌ایم: «نکن، دیگر این کار را نکن!» یا برای خودمان احسنت و آفرین کنار گذاشته‌ایم: «آفرین که انسان بودی!» هر مرتبه نیز لبخندی روی لب‌هایمان نشسته که روش صحیح را در پیش گرفته‌ایم.
ما مدام در حال نسخه پیچیدن برای خودمان هستیم، مدام در هر فرصت و هر سکوت و هر اتفاق، سعی می‌کنیم الگویی ثابت بیرون بیاوریم و خودمان را به آرامش دعوت کنیم. در مواجهه با اتفاق‌های تازه دست‌ودلمان را زنجیر می‌کنیم و می‌خواهیم در اولین فرصت برای ذهنمان الگویی بسازیم تا به آن وفادار و پایبند باقی بماند. چه‌بسا سایه آرامش را روی سرمان احساس کنیم و وحشت را از خودمان دور سازیم.
اما اجازه بدهید این‌بار به جای آینه روشی دیگر برای مواجهه با آن ثانیه‌های متناقض پیشنهاد بدهیم و شما را به پیاده‌روی دعوت کنیم. می‌توانید برای ذهنتان یک کفش کتانی خوب بخرید و بزنید به دل خیابان‌های شهر. خودتان را به دست زندگی روزمره دیگران بسپارید و به آدم‌ها نگاه کنید. یک ناظر بیرونی ساده باشید که شهر را گز می‌کند و در همان حال ذهنش را به حرکت وامی‌دارد. حقیقت این است که تفکر در حرکت، ذهن را به تحرک وامی‌دارد و راهکارهایی عمیق‌تر و البته متفاوت‌تر ارائه می‌دهد. می‌توانید در آینه با خودتان پیمان ببندید و در چشم‌های خودتان به دنبال یک قرارداد درون‌فردی باشید، اما برای رسیدن به راهکار مناسب پیشنهاد ما این است: بهتر است پاهایتان در حرکت باشد و ذهنتان در حالت پرواز. مطمئن باشید چاله‌چوله‌های خیابان و برخورد آدم‌ها با شما، اجازه نمی‌دهد به آن بن‌بستی که گفتیم برسید و عامل بیرونی به‌خودی‌خود سر راهتان قرار می‌گیرد.
در این شرایط است که بازهم به آن تلفیق استثنایی می‌رسید، به ثانیه‌های کشدار و دقایق زودگذر. به خودتان می‌آیید و می‌بینید ساعت‌هاست راه رفته‌اید اما گذر زمان را در مفهوم کلی‌اش احساس نکرده‌اید. باورتان هم نمی‌شود که در فرمول گریزناپذیر زمان زندگی کرده‌اید. باورتان نمی‌شود که راهکار موردنظر را پیدا کرده‌اید و احتمالا از کشف این داروی بی‌نظیر سر ذوق می‌آیید. می‌توانید به جریان سیال ذهن اجازه ظهور و بروز بدهید. می‌توانید دنیا را فتح کنید و از آن عجیب‌تر، می‌توانید پاسخ هر سوال را به دست آورید.
مسئله اینجاست که اگر امروز پاسخ در دست شما نبود و در پیاده‌روی به کشفی مهم نرسیدید، این احتمال وجود دارد که شب، بی‌وقت، هنگام خواب، ناخودآگاهتان ضربه‌ای به شما بزند و جواب موردنظر را در دستانتان بگذارد. بی‌آنکه حتی سراغش را گرفته باشید. چون به هر حال شما پاسخ را می‌دانید؛ می‌دانید که شادمانی‌تان در کدام مسیر در حرکت است و غصه‌هایتان در چه مسیری پیش می‌رود. به هر حال در عمق ذهن شما، راهنمایی وجود دارد که گاهی نیاز به حمایت پیدا می‌کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه