رویاها و کابوسها
زندگی خصوصی آقای هنرپیشه
نگار مفید
«موج بلند عشق»، صفحه را ورق میزنم، «باز بهار میشود»، کتاب شعر را همینطور پیش میروم و از هر برگ قطعهای، جملهای، بخشی، حتی کلمهای به خاطر میسپارم و میگذرم. شاعر میگوید: «پدر دوچرخه را خرید/ پدر دوچرخه را فروخت/ و بچه آن دوچرخه را چقدر دوست داشت/ که جنگ شد/ و صلح شد/ و بچهای هنوز/ با دوچرخه/ روی تپههای سبز/ میرود» و ناخودآگاه قلبم تیر میکشد به خاطر کودکی که دیگر نیست. اما پیشرفت در صفحههای کتاب کمکم نمیکند تا زندگی عمران صلاحی را به خاطر بیاورم. مردی که مهربان بود و در همان چند برخورد ابتدایی چنان با مهربانی و استادمنشی تو را در پناه میگرفت که باورکردنی نبود و نیست. اما نمیدانم در زندگی خصوصیاش چگونه بود، دغدغهاش چه بود، به بهار و آب پاک و هوای آبی و زندگی بهتر فکر میکرد یا نه. چه میدانیم، شاید شاعرها هم مهمانی میروند. ما که نمیدانیم، شاعرها هم دل دارند به هرحال. یا دستکم وقتی از عمران صلاحی حرف میزنیم باید بنویسیم شاعری بود که دل داشت و این فعل گذشته را جوری صرف کنیم که نم اشکی هم گوشه چشمانمان بنشیند. به هر حال او شاعر طبیعت بود و مدام عاشقانههایی از دل طبیعت میسرود. از غنچههای خنده بر لب و از شکوفههای تازهرسیده. او برایمان داستان رد شدن کوه از دل مه را میگفت و داستان نسیم که آرام گذر میکند و سیبی به دست سرباز میدهد. شاید اگر این روزها زنده بود، برایمان از ریزگردهای اهواز میگفت و از کارون کمآب. چراکه آن موقع که شعرهای عمران صلاحی تاریخ خوردهاند، هنوز زمین تا این اندازه گرم نشده بود و ما به بحران کمآبی فکر نکرده بودیم. او میگفت بهار و ما یاد شکوفههای زرد و سفید روی شاخههای درخت میافتادیم و او میگفت دشت و ما به یاد پهنه پرشکوه سبزرنگ.
آن موقع هنوز آب و درخت و آسمان دغدغهای ساده بودند، به قول رضا کیانیان دغدغهای روشنفکری. رضا کیانیان بود دیگر، میگفت تا چند سال پیش محیطزیست دغدغهای روشنفکرانه بود، خودش گفت، در برنامه «خندوانه». پیش از آنکه جنابخان با آن لهجه دلنشین آبادانی بیاید و برای ما بینندههای خسته دلبری کند. در همان برنامه که محیطبانان کشور به برنامه آمده بودند و رضا کیانیان بهعنوان سفیر محیطزیست در برنامه حضور داشت. ما ندیده بودیم، یعنی میدانستیم که محیطبانی شغل است، اما نمیدانستیم که 116 شهید محیطزیست در کشور وجود دارد. 116 نفر که به خاطر ما، به خاطر حفظ محیطزیست، به خاطر تکتک آن ثانیهها که احساس میکنیم نسیم بهخوبی و خوشی از کنار ما میگذرد، جان خود را فدا کردهاند. این شد که وقتی به رسم برنامه به رضا کیانیان گفتند رو به دوربین حرف بزن، مخاطبش را مسئولان قرار داد و از آنها خواست تا تجلیل از این شهدا را در برنامهشان قرار دهند. کمی گذشت و میکروفن به دست یکی از محیطبانان رسید، محیطبانی که تا امروز 4 مرتبه در درگیری با خاطیان و مجرمان مصدوم شده و یک پایش نیز آنقدر مجروح است که باید کنار نامش بنویسد جانباز. میدانید؛ مثل لقب و عنوان دکتر و مهندس است، فقط به او میگویند جانباز. کسی که به خاطر همان معدود ثانیههایی که ما به عکسهای حیوانات نگاه میکنیم و لبخند میزنیم، پای مصدوم و مجروحی دارد.
داستان اما هیچکدام از اینها نیست، داستان اصلی دغدغه بازیگری است که از محیطزیست با ما صحبت میکند و از درختهای تنومند و از کمبود آب و ما نمیدانستیم، نمیدانستیم که گوشهای از زندگی خصوصی آقای بازیگر با محیطزیست گره خورده و نمیدانستیم که او دغدغههایی تا این اندازه روزمره دارد. شاید اگر او را در یک پارتی شبانه دستگیر کرده بودند، یا اگر جرم و جنایتی مرتکب شده بود، زودتر متوجه میشدیم و خبرش سریعتر در شهر میپیچید. اما زندگی بازیگری مثل کیانیان با حجمی از مثبتاندیشی و فعالیت اجتماعی گره خورده که ما عادت به مشاهدهاش نداریم. مثل زندهیاد عمران صلاحی که فقط شاعر نبود و مثل تمام آن بازیگرانی که بهعنوان سفرای محیطزیست یا بیماریهای مختلف فعالیت اجتماعیشان را ادامه میدهند و برای ما از اتفاقهای بهتر سخن میگویند. شاید بهتر باشد از این به بعد، وقتی اسم یک هنرمند به میان میآید، وقتی نامش روی تیتراژ یک فیلم یا سریال مینشیند و وقتی در بروشور یک نمایشگاه یا پشت جلد کتابی اسمش را میبینیم، به جای تمام آن سوالهای نیمهکاره با جوابهای بلاتکلیف، از خودمان بپرسیم که در زندگی خصوصیاش اثر و نشانی از فعالیتهای اجتماعی خیرخواهانه و داوطلبانه وجود دارد یا نه. اینها سوالاتی است که احتمالا باعث میشوند تا در پناه مهربانی ما به زندگی ادامه دهند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




