برای زندگی‌مان گریه کردم

چند دقیقه با یک راننده آژانس اینترنتی:

برای زندگی‌مان گریه کردم

صدای رادیوی ماشین را زیاد کرده و مدام زیر لب با خودش حرف می‌زند. مردی 50 ساله که هرازگاهی نقشه راهی را که اسنپ نشانش داده چک می‌کند و می‌ایستد و مسیر جدید را ارزیابی می‌کند. می‌گوید: «خانوم، خودت آدرس را بلد نیستی؟» می‌گویم: «نه!» نفس عمیقی می‌کشد و اخم‌هایش درهم می‌رود. «من را این‌جوری نگاه نکن! من همه تهران برایم عین کف دست روشن است. ولی این نقشه که در موبایل گذاشته‌اند انگار از من بیشتر بلد است. کوچه‌پس‌کوچه‌هایی را نشان می‌دهد که به عقل جن هم نمی‌رسد.» دوباره پیچ رادیویش را زیاد می‌کند و به اخبار گوش می‌دهد و بعد از چند دقیقه می‌گوید: «خانوم شما دقیقا شغلت چیه؟» می‌گویم: «منشی شرکتم.» می‌پرسد: «از این خصوصیا؟» می‌گویم: «شرکت تولیدات بهداشتی.» اخم‌هایش را در هم می‌کشد و می‌گوید: «راستش من خودم نگهبان یک شرکت خصوصی‌ام. اما پسرم تازه درسش تمام شده و بیکار است. هرروز می‌نشیند ور دل من در خانه و غر می‌زند. اگر جایی کاری سراغ داشتی بگو بفرستمش سر کار. به خدا ثواب دارد. ما بچه بودیم از کلاس دوم مدرسه به فکر بودیم لباس و مداد و خودکارمان را خودمان بخریم. حالا بچه‌ها 18ساله هم که می‌شوند، هنوز می‌گویند پول بده شلوار فلان مارک بخریم، لباس مارک فلان بخریم. والا از این دوست‌هایشان یاد می‌گیرند. چند وقت پیش یکی از همکلاسی‌های پسرم خودکشی کرد. افسردگی گرفته بود نشسته بود گوشه خانه. چندبار دیدم اسم قرص‌ها را در اینترنت نگاه می‌کند. زدم پس کله‌اش و گفتم اینا چیه نگاه می‌کنی؟ می‌خواهی بشوی عین رفیقت؟ بخوابی سینه خاک؟ اشکش درآمد. بغلش کردم و گفتم هرچی می‌خواهی به خودم بگو. هیچی نگفت، رفت خوابید. منم نشستم، گریه‌ام گرفت، برای خودم، برای او، برای زندگی‌مان!»
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه