زندگی سوت قطاری است ...

ساختمان نیمه‌کاره-10

زندگی سوت قطاری است ...

مسعود مشایخی

نمی‌دانم چرا این هفته اینقدر دیر می‌گذرد و هرچه انتظار می‌کشم به آخر نمی‌رسد. چند روزی است که اینجا هیچ‌کس دل‌ودماغ درست‌وحسابی ندارد و همه بچه‌ها به نوعی برای خودشان مشکلاتی دارند. شاید هفته‌های اول مهر روی ما اثر گذاشته. این روزها زندگی، دوستان من را سخت آزار می‌دهد. پای درد و دل هرکدامشان که می‌نشینم از سختی روزگار گله و شکایت دارند. خود من هم از این قاعده مستثنا نیستم و نسبت به روزها و ماه‌های قبل، فشار بیشتری را تحمل می‌کنم. تصادف یکی از دوستان همکار به اسم جهانگیر هم مزید بر علت شده است. سه روز پیش بود که جهانگیر بعد از کار سوار موتورسیکلتش شد تا به خانه برود. الان چند روز است که هنوز به خانه‌اش نرسیده. در مسیر خانه با ماشینی شدیدا برخورد می‌کند و در حال حاضر به کما رفته و حال خوبی ندارد. واقعا این قبیل حوادث برای کارگری مثل جهانگیر بسیار ناگوار است.
اگرچه این روزها، با ایجاد بیمه همگانی سلامت، تا حدود زیادی فکر هزینه‌های درمانی و بیمارستانی خانواده‌های حادثه‌دیده آسوده شده ولی بدون خرجی ماندن، روزهای سختی را برای خانواده جهانگیر رقم خواهد زد. یادم می‌آید سال‌ها پیش وقتی پدرم از داربست به پایین پرت شد و دست‌ها و پایش شکست، آن روزها چقدر به ما سخت می‌گذشت و چه‌بسا اگر کمک اقوام و دوستان پدر نبود، ما چیزی برای گذران زندگی نداشتیم. امیدوارم دوستان خانواده جهانگیر را فراموش نکنند و جهانگیر هرچه زودتر خوب شود و سایه خانواده‌اش باشد.
دیروز با بچه‌ها مشغول صرف صبحانه بودیم که سه نفر مامور آگاهی به ساختمان ما آمدند و سراغ پسر کارفرما را گرفتند. البته از این موضوع چندان تعجب نکردیم چون چند باری برایش احضاریه آورده بودند و تا حدودی از کم و کیف ماجرا خبر داشتیم. اما این بار با حکم جلب آمده بودند. محسن پسر کارفرمای ما بچه بدی نیست و اکثر اوقات همین جا کنار ماست و در غیاب پدر به کارها نظارت می‌کند و گاهی کمک حال ماست. اما این‌بار با کسی درگیر شده بود و کتک‌کاری آن‌ها به شکایت و شکایت‌کشی کشیده و برای پدرش دردسر درست شده است. همین موضوع دست‌مایه بحث بچه‌ها شد. امیر می‌گفت وقتی بچه هرچه می‌خواهد پدرش بدون توجه به ظرفیت او در اختیارش می‌گذارد همین اتفاق‌ها هم می‌افتد و کنترلش از دست آدم خارج می‌شود. حسن که از همه ما سن‌وسال‌دارتر است جوانی محسن را با ایام جوانی خودش مقایسه می‌کند و می‌گوید من هم‌سن او که بودم به چند خانوار نان می‌دادم ولی جوان‌های این دوره جور دیگری هستند. موسی که همسایه ساختمان ماست و همیشه به ما سر می‌زند مثل همیشه ساز مخالف زد و گفت: «دارندگی و برازندگی.» می‌گفت پدرش پولدار است و هر کاری بکند خیلی زود پدرش با پول همه چیز را رفع‌ورجوع می‌کند. خلاصه بازار توجیه و توبیخ داغ داغ بود. 
کمی از فضای غم‌آلود بیرون بیایم و از شیرین‌کاری‌های مهرداد بگویم. مهرداد که همیشه کنار من کار می‌کند خیلی دوست دارد همه‌چیز را بداند.
یعنی هرچه از دهان من خارج می‌شود برایش گنگ و نامفهوم است. باید کلی برایش توضیح بدهم تا متوجه بشود. مدرسه را از دبیرستان نیمه رها کرده و همه درس‌ها را ناپلئونی به پایان رسانده و سیستم آموزشی هم برایش کم گذاشته است. اکثر اوقات سوال‌هایش را با صبر و حوصله جواب می‌دهم اما گاهی اوقات سوال‌هایی می‌پرسد که جواب یا توضیح آن‌ها بسیار مشکل است. مثلا چند روز پیش داشتم این شعر سهراب سپهری را زمزمه می‌کردم: «زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.» درست در همین لحظه مهرداد با اصرار گفت که این چیزی که خواندی معنی‌اش چه می‌شود. حالا مانده بودم به چه شکل این شعر را برایش توضیح بدهم که متوجه بشود.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه