زیر پوست شهر-16
خوبی را دوچندان تکرار کنیم
نسرین ظهیری
صدای چرخهای گاری دستی که در چالههای گلوبندک دور برداشته میان جمعیت گم میشود. پیرمرد گاریچی گاهی میایستد، خستگی درمیکند و دوباره راه میافتد. گاهی هم با سروصدا راه خودش را میان جمعیت حواسپرت باز میکند. عابران سبزهمیدان گاه درهم میشوند و گاه مثل گره کور کلافی سردرگم باز میشوند. بار گاری گونی پتوپهنی است پر از کاغذ و خودکار و مداد. انبوهی از لوازمتحریر. صاحب گونی شانهبهشانه گاریچی میرود. از کنار حجرههای دفتر و کاغذ پله نوروزخان گذر میکند و بستهای دفتر با جلدهای خوشآبورنگ میخرد و میاندازد داخل گونی و بعد میرود سراغ حجره بعدی. صاحب گونی چهارشانه مردی است. نگاهش زیر انبوه ابروانش گم میشود. با حجرهداران گرم و صمیمی خوشوبش میکند. گاهی شوخی میکند. یک بسته بزرگ دفتر میخرد. روی دفترها شخصیتهای شکرستان راه میروند. همین که شروع میکند به صحبت لهجه گرمش اطرافیان را متوجه خودش میکند.
«خودم جوادیه بزرگ شدم و همانجا درس خواندم. در مدرسه ما پدر بیشتر بچهها کارگر بودند و در کورهپزخانهها کار میکردند و درآمد چندانی نداشتند. اول مهر که میشد خیلیها در تکاپو بودند که لباس و کیف و کفش بخرند. اغلب پولشان کفاف نمیداد به دفتر و قلم و خودکار. اما ما همان روز اول مشتاق و چشمانتظار میرفتیم مدرسه. همهاش در بزرگ و زنگزده مدرسه را میپاییدیم. چشم پناه چشم میکردیم و به حیاط زل میزدیم. منتظر مرد تپلمپلی بودیم که همیشه با گونی بزرگی میآمد مدرسه. سبیل پرپشتی داشت. مدام میخندید. گونیاش پر بود از دفترهای رنگبهرنگ و مداد و مدادپاککن و تراش. یادم هست که نفسنفس میزد و گونی را کشانکشان میآورد به حیاط.»
مرد برای حجرهدار پله نوروزخان حرف میزند. با آبوتاب مدام دستهایش را باز و بسته میکند. از یادآوری این خاطره کیفور شده است. «خلاصه گونی را باز میکرد و هر دانشآموزی از آن گونی سهمی داشت. در مدرسه جشنی به پا میشد. شوق و اشتیاق بچهها در حیاط مدرسه نمیگنجید. بچهها دفترها را ورق میزدند و مدادپاککنها را امتحان میکردند. خلاصه خیلی حال میداد.»
حرفهایش که تمام میشود آخرین بسته دفتر را میگذارد داخل گونی و با حجرهدار حسابوکتاب میکند. بعد دست میزند به پشت مرد گاریدار که حرکت کن. مرد میرود، اما نمیگوید که هرسال میآید دفتر و لوازمتحریر میخرد برای همان مدرسه و آنها را بین بچهها تقسیم میکند، میایستد گوشه حیاط و از دیدن شوق بچهها کیف میکند. نمیگوید که هرسال روزشماری میکند تا نگاهش شادی باشکوه بچهمدرسهایهای هممحلهای را شکار کند. او نمیگوید و میرود.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




