لباسی مناسب میزبان

روایت دوم

لباسی مناسب میزبان

 
 
 
 
فاطمه میرمحسنی-خاطره‌ای که می‌خوانید مربوط به روزهای دور است. وقتی راوی ماجرا 14-15 سال بیشتر نداشت و پدرش در دهه محرم، او و برادرش را برای شرکت در هیئت عزاداری با خود می‌برد.
پدرم مرد سختگیری نبود، اما بعضی چیزها برایش اهمیت داشت. اگر با این چیزها شوخی می‌کردی یا جدی‌شان نمی‌گرفتی، حسابت با کرام‌الکاتبین بود. یک شب قبل از تاسوعا بود. بعدازظهر مدرسه رفته بودم و نا نداشتم. دلم می‌خواست بمانم خانه. یادم می‌آید از رادیو هم مراسمی پخش می‌شد به مناسبت دهه محرم و من ترجیح می‌دادم بمانم خانه و از رادیو به برنامه گوش بدهم و مجبور نباشم لباس بپوشم و بزنم بیرون و با آدم‌ها روبه‌رو شوم. به هر حال نوجوان بودم و دوران نوجوانی را هم که همه‌مان می‌شناسیم. حتی یادم هست برای بیرون نزدن از خانه گریه کردم. آخر سر پدرم برنده میدان شد. همه‌مان لباس پوشیدیم. من هم با بی‌حوصلگی یکی از لباس‌های دم‌دستی‌ام را پوشیدم و چادر را سر کردم و زدم بیرون. دم در خانه که رسیدم، پدرم آمد سمت من. دقیقا یادم هست که تسبیح سبز-آبی‌اش دستش بود. گفت: «آدم هرجایی که می‌ره، باید لباس مناسب بپوشه، وگرنه بی‌احترامی به صاحبخونه است.» من همین‌طور با پررویی زل زدم به صورتش که «الان خواهرت ناراحت می‌شود یعنی؟» آن‌چنان چشم‌غره‌ای به من رفت که هنوز تن و بدنم می‌لرزد، گفت: «این مجلس، مجلس امام حسین (ع) است. تو با این لباس پوشیدنت داری به میزبان بی‌احترامی می‌کنی.» سرم را بالا نیاوردم، رفتم به خانه و لباس پوشیدم. از آن شب تا الان که 50 ساله‌ام، هنوز شب‌های محرم این جمله به یادم می‌آید.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه