تعریف از خودمان نباشد!

شادمانی‌های صنفی، همکاری و خاطره‌ای

تعریف از خودمان نباشد!

نگار مفید

ما روزنامه‌نگاران در روزهای خوبی به سر می‌بریم، فرصت خاطره‌بازی در کنار نمایشگاه مطبوعات برای ما فراهم شده و دیدن دوستان و همکاران قدیمی فرصتی متفاوت برایمان ایجاد کرده است. فرصتی که ما هرساله آن را به دست می‌آوریم، درباره‌اش می‌نویسیم، خاطره نمایشگاه‌های مطبوعات پیشین را مرور می‌کنیم و دست‌آخر با لبخندی روی لب‌هایمان از کنارش می‌گذریم. این فرصت خاطره‌بازی برای ما مغتنم است، این یادت می‌آید آن سال، نمایشگاه مطبوعات چه کردیم و چه نکردیم. یادت می‌آید آن ساندویچ بدمزه‌ای را که خوردیم؟ یادت می‌آید مطلبی که سه‌بار بازنویسی کردیم؟ یادت می‌آیدهای فراوانی از دل نمایشگاه مطبوعات بیرون می‌آید. در حال دوره کردن همین یادت می‌آیدها و چه خوب بودها، ذهنم پرید سمت تمام روزهای کاری خوبی که گذرانده‌ایم. تمام روزهای کاری که انگار ما را تبدیل به آدمی متفاوت، تبدیل به آدمی بهتر کرده‌اند. خنده‌های از ته دل برایمان ساخته‌اند. روزهایی که از سختی کار نا نداشتیم حرف بزنیم، اما آدم‌های خوشحالی بودیم. فکرم می‌پرد به صنف‌های دیگر، به کارگرها، معلم‌ها، مهندس‌ها، پزشک‌های متخصص. یادم می‌آید که ما در نمایشگاه مطبوعات آدم‌های زیادی را دیده‌ایم. سر جایمان ایستاده بودیم اما آدم‌ها می‌آمدند و با ما حرف می‌زدند و از ما می‌خواستند کاری کنیم.
 
 نمایشگاه خودمانی
قرار است نمایشگاه مطبوعات فرصتی باشد برای دیدن مخاطب‌های نشریه، فرصتی برای آنکه بفهمیم تلاش‌های یک ساله‌مان به چشم آمده یا نیامده. مخاطب برایمان بگوید که کدام مطلب را به خاطر می‌آورد و از خواندن کدام متن ذوق‌زده شده. کدام گزارش به کارش آمده و برایش انگیزه‌ای ساخته یا کدام گفت‌وگو او را تا سرحد جنون عصبانی کرده است. ما در نمایشگاه مطبوعات با تمام این‌ها روبه‌رو می‌شویم. جمله‌بندی‌های صادقانه‌ای که مطلب‌ها و نوشته‌هایمان را نقد می‌کند و راه و چاه را به ما نشان می‌دهد. اما گاهی همین مخاطب‌هایی که در نمایشگاه با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم، خاطره‌ای برایمان می‌سازند که آن سرش ناپیداست.
مثل آن روز، تا الان فکر می‌کردم 7-8 سال بیشتر از آن نگذشته اما الان که دقیق نگاه می‌کنم 12-13 سال پیش بود. وظیفه غرفه‌داری در نمایشگاه مطبوعات را به عهده گرفته بودم که عجب کار طاقت‌فرسایی است. دو نفر شده بودیم که قرار بود به نوبت در غرفه بایستیم و مهم این بود که نگذاریم هیچ‌وقت غرفه خالی بماند. در همین حال در نشریه روزانه نمایشگاه هم مسئولیتی گرفته بودیم برای انجام گفت‌وگو و نوشتن گزارش. تلفیق جانکاهی شده بود و البته به هر دو نفرمان درس عبرت داد که سنگ بزرگ برنداریم. با این حال، آن روز خاص ما فقط دچار سرگیجه شده بودیم و نمی‌دانستیم چرا این‌قدر خسته‌ایم و هنوز درس‌های عبرت‌آموز برای خودمان نگرفته بودیم. آن روز، در آن نشریه کودک و نوجوان، ایستاده در غرفه‌ای که به در و دیوارش پوسترها و جلدهای اول نشریه را چسبانده بودیم، در حال وا رفتن و متلاشی شدن بودیم که خانمی وارد شد که معلم بود و از نشریه تعریف کرد. با ما شوخی کرد که ستون طنز دانش‌آموزی‌مان بدجنسانه است و دانش‌آموزها را وسوسه می‌کند پدر معلم‌هایشان را دربیاورند. ما خندیدیم، تشکر کردیم، توضیح دادیم و زمان گذشت. چند دقیقه بعد، در حالی که در محاصره دانش‌آموزان یک مدرسه توضیح می‌دادیم که «از ستون طنز برای بدجنسی استفاده نکنید یا اگر بدجنسی می‌کنید، دست‌کم برای ما بنویسید که ما هم بدانیم چه می‌کنید»، آن خانم معلم سروکله‌اش پیدا شد. برایمان چای آورده بود با بیسکویت.
دلش برایمان سوخته بود که زیاد کار می‌کنیم. حدس ما این بود که رگ معلمی‌اش گل کرده و می‌خواهد به ما کمک کند. کمک دلنشینی که شرمنده‌مان کرده بود. همکارم که چای را از آن خانم گرفت، رو به دانش‌آموزهای صف‌کشیده جلوی غرفه کرد و گفت: «اصلا آن ستون طنز را تعطیل می‌کنیم تا شما معلم‌های خوبتان را دست نیندازید.» ما افتادیم به خندیدن، به خاطر یک لیوان چای در اوج خستگی شکل صفحه‌های نشریه را تغییر دادیم.
 
 کودکانه‌های کار
در همان نمایشگاه بود به گمانم، صبح بود و هنوز غرفه‌ها شلوغ نشده بودند که پسربچه‌ای 7-8ساله و فال‌فروش وارد شد. می‌خواست فال بخرم، اما پول خرد همراه نداشتم. به جایش نشستیم دو نفری برای فال‌هایش پاکت درست کردیم تا فال‌هایش روی زمین پخش‌وپلا نشوند. می‌گفت: «دستم چرک شده، فال‌ها کثیف می‌شوند.» با یکی دو نشریه‌ای که خراب شده بودند و نمی‌شد دست مخاطب‌های نمایشگاه داد، پاکت درست کردیم.
آخر سر ذوق پیدا کرد، فال‌هایش که تمام شد، برگشت سراغ غرفه که «ببین، همه فال‌هایم را فروختم، فقط به خاطر این پاکت». دو سه روز آخر نمایشگاه خودش و فال‌هایش و پاکت روزنامه‌ای در دستش مهمان غرفه ما بودند.
از همان روز به این نتیجه رسیدم که می‌شود با بچه‌های فال‌فروش هم معاشرت کرد و اگر شد دستشان را گرفت برای یک کار. به همین خاطر بود که چند سال بعد وقتی کامی را شناختم، مثل روز برایم روشن بود که می‌شود بچه‌های فال‌فروش را هم خوشحال کرد. کامی هنوز فال می‌فروشد، هنوز 11سالش هم نشده. این روزها دوروبر تماشاخانه ایرانشهر چرخ می‌زند و وقتی مرا می‌بیند، به جای آنکه اصرار کند برای خریدن فال، می‌پرسد که نمایش چطور بود؟ خنده‌دار بود؟ بچه‌گانه بود؟ قرار است یک‌بار که نمایش خنده‌دار کودکانه‌ای در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه می‌رود، او را ببرم تئاتر ببیند.
 پزشک متخصصی که روزنامه نمی‌خواند
یک سال هم پزشک جراح جوانی در نمایشگاه چرخ می‌زد، خانمش روزنامه‌نگار بود و او آمده بود دنبالش. آن‌موقع ما دیگر جوان شده بودیم برای خودمان و در غرفه نشریه‌ای پرطرفدار رفت‌وآمد داشتیم. با ما بحث می‌کرد که روزنامه‌نگاری آخر و عاقبت ندارد و پول دستتان نمی‌رسد و زندگی‌تان از دست می‌رود. می‌گفت: «من خانمم را می‌بینم دیگر، همیشه خسته است.» برایش توضیح دادیم که چطور یک تیتر هیجان‌انگیز می‌تواند خستگی یک روز کاری را از تنمان بیرون ببرد و چطور ممکن است یک سوژه جذاب ما را سر ذوق بیاورد. همان شب رفته بود خانه، این حرف‌ها را به خانمش گفته بود. فردا برگشت نمایشگاه که «فقط آمده‌ام بگویم شماها یک سری آدم دیوانه‌اید که جامعه به شما نیاز دارد». 7-8 سال از این جمله گذشته است و من هنوز جمله‌اش را به‌وضوح به خاطر دارم. حتی با تاکیدی که روی کلمه دیوانه گذاشت. در همان غرفه، یک روز کارگری جوان وارد شد و به ما گفت: «آمده‌ام به شما سوژه یک مقاله بدهم.» ما عادت کرده‌ایم که غیرروزنامه‌نگارها اصولا به تمام مطالب یک نشریه بگویند مقاله، برای همین سخت‌گیری نکردیم که منظورت گزارش است، مصاحبه است، یادداشت است. سوژه‌اش را گفت و ما گفتیم: «خب، فردا یا پس‌فردا؟ چه روزی بیاییم برای مصاحبه با همکارتان که زمین‌گیر شده؟» باورش نمی‌شد که جواب ما این باشد. فکر می‌کرد حالا یک حرفی می‌زند و تیری در تاریکی است. گفت‌وگوی خوبی هم شد، از آن گفت‌وگوها که صاحب‌کار را وادار کرد هزینه عمل جراحی کارگرش را بدهد. روزی که خبر رسید هزینه را پرداخت کرده‌اند، چند هفته‌ای از نمایشگاه می‌گذشت، اما تا مدت‌ها خستگی در تن ما نبود، انگار به دنیا آمده بودیم تا هزینه این عمل جراحی را برای کارگر ساختمانی بگیریم که از طبقه دوم پایین افتاده بود.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه