حال خوب کتاب‌خواندن

کتاب‌هایی که آن‌ها را زندگی کرده‌ایم

حال خوب کتاب‌خواندن

نگار مفید

 
 
 
 
«کتاب‌ها گران شده‌اند.» وقتی به کتاب فکر می‌کنم و به نوشتن درباره کتاب‌ها، اولین جمله‌ای که در ذهنم نقش می‌بندد و اولین جمله‌ای که دستم به نوشتنش می‌رود همین جمله است. از بس واقعی است و کوبنده اجازه خوشحالی را به آدم نمی‌دهد. اما چه کنم که هنوز آدم‌هایی پیدا می‌شوند که خواندن یک خط خوب از کتابی آن‌ها را شاد می‌کند و پیدا کردن یک خط داستانی از آن‌ها آدمی دیگر می‌سازد. نه اینکه این آدم‌ها فقط امروز حضور داشته باشند و پیشینه‌ای برایشان قابل‌تصور نباشد، این آدم‌ها همیشه در حال گذر از کنار ما بوده‌اند. همیشه به خنده گفته‌اند: «فلانی، همه پول‌هایش را پای کتاب خرج می‌کند.» یا مثلا همین چند روز پیش جمله‌ای شنیدم از یکی از نزدیکان که می‌گفت: «تمام سرمایه من کتاب‌هایم هستند.» این‌ها را می‌دانم و با این وجود جمله «کتاب‌ها گران شده‌اند.» در ذهنم نقش می‌بندد. فکر می‌کنم چطور می‌شود کتاب‌ها را انتخاب کرد، کتاب‌ها را خواند بی‌آنکه خوانده باشی‌شان. چطور می‌شود به معجزه درون هر کتاب پی برد، به داستان آن، به خط‌های متفکرانه داخل کتاب، بی‌آنکه 10 هزار تومان یا بلکه بیشتر برایش خرج کرده باشی. راه آبرومندانه‌ای پیدا نمی‌کنم. اما چه کنم که این خط روایی نوشته دست از سرم برنمی‌دارد، نتیجه‌اش می‌شود همین مطلبی که می‌بینید. خط‌های نوشته‌شده‌ای که انگار ما را تعریف می‌کنند، در دل کتاب‌های خاطره‌گویی. بخشی از هویت ما را نشانمان می‌دهند و آنچه را می‌دانیم برایمان به زبان می‌آورند. کتاب‌هایی با تصویرهای ماندگار از ما، از خود ما.
   
کتاب‌هایی که در دوران کودکی به دستمان داده‌اند هنوز برایمان ارزشمند و خواندنی است. یکی عاشق مجموعه داستان‌های تن‌تن است، آن یکی تمام رویاهای کودکی‌اش را با آلیس در سرزمین عجایب گره زده و یکی دیگر، مجموعه داستان‌های نیکولا کوچولو او را از این رو به آن رو کرده است. اما در عالمی دیگر، این ما هستیم با خاطره‌های جمعی‌مان از کتاب‌هایی که خوانده‌ایم و داستان‌هایی که انگار از زندگی روزمره خودمان بیرون آمده‌اند، آشنا و واقعی. داستان‌هایی که انگار برای همه‌مان اتفاق افتاده‌اند. نمونه‌اش را بگذارید از کتاب «لبخند انار» مثال بیاورم، مجموعه داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی. وقتی بچه‌های بزرگ‌شده یک مدرسه دور هم جمع شده‌اند و از آقای دباغ، مدیر سخت‌گیر مدرسه، صحبت می‌کنند. مدیری که مثلا درباره‌اش می‌گویند: «وقتی به صف می‌رفتیم خانه، مبصر نداشتیم. روح دباغ مبصرمان بود. هیچ بچه‌ای شلوغ نمی‌کرد و از صف بیرون نمی‌زد. همه به ترتیب وقتی جلوی کوچه یا خانه‌شان می‌رسیدند، آرام و بدون صدا از صف جدا می‌شدند و می‌رفتند.» یا آنکه «وقتی تو کوچه می‌رفت، خصوصا روزهای تعطیل، وقتی می‌شنید که بچه‌ها تو کوچه بازی می‌کنند و سروصدا راه انداخته‌اند، خودش را تو پیچ کوچه یا درگاهی خانه پنهان می‌کرد، سرفه می‌کرد و این‌جوری خبر می‌داد که بچه‌ها بدانند دباغ دارد می‌آید و شلوغ نکنند و به اصطلاح امروز رویشان تو روی او باز نشود.» باقی داستان برای ا‌غلب ما آشناست. مدیر سخت‌گیر با منش والا روی زندگی بچه‌ها تاثیر گذاشته است. آن‌قدر تاثیر گذاشته که امروز هم هنوز او را به خاطر می‌آورند و از درس‌های زندگی‌اش استفاده می‌کنند. 
   
نمونه دیگرش را از کتاب «مشق‌های خط‌نخورده» بخوانید، داستان‌ها و خاطره‌های ابراهیم حقیقی. زمانی که از حال و هوای تعزیه‌خوانی در شهرش می‌گوید: «تعزیه‌خوانی در آن روزها در اراک میان دو گروه یا محله یا قبیله، حصار و قلعه در رقابت بود. جنگ‌های تقسیم آب و زمین و کاشت و برداشت را کنار می‌گذاشتند و خود را وقف آداب و ثواب تعزیه می‌کردند. می‌ماند اختلاف برگزاری صبح در اول یا عصر در ادامه که آن هم با شیر یا خط یا پشک‌اندازی به توافق می‌رسید. پس بعدازظهر دوباره آیین نمایش آغاز می‌شد، این‌بار با تعزیه‌گردانان و خوانندگان گروه دیگر. به همان شکوه و جلال اولی با همان شیوه و سیاق و رنگ و جلا و صوت و آواز، با همراهی دسته سینه‌زن و زنجیرزن محله خود، با بیرق و کتل و علامت مخصوص خود. علامت‌های حمل‌شده بر کمربند پهلوانان تنومندی که آن‌ها را راه می‌بردند، آن‌قدر بزرگ بودند که داخل راسته ‌بازار نمی‌شدند. همان‌جا می‌ماندند تا در مراسم غروب، هنگامی که دو دسته از دو سر بازار به هم می‌رسیدند، با خم‌کردن طوق‌های فولادی بلندشان به نشان سلام به یکدیگر اقتدا کنند.»
   
این آدم‌ها ما هستیم، بخش تعریف‌شده و ماندگار در خاطره جمعی‌مان. گاهی در تهران آشنا، گاهی در خارج از ایران. گاهی در خوزستان دوست‌داشتنی و گاهی دیگر در تبریز مهربان. نمونه داستانی یک ایرانی در خارج را از کتاب «خندیدن بدون لهجه» بخوانید، کتابی به قلم فیروزه جزایری دوما. «دو روز بعد مادربزرگم فوت کرد. آن‌گونه که در آن زمان رسم بود، هیچ‌کس در این باره به من حرفی نزد. من می‌دانستم که اتفاقی افتاده است، چراکه بچه‌ها همیشه از روی ناراحتی والدینشان به مسائل ناگوار پی می‌برند، علیرغم اینکه آن‌ها سعی در پنهان کردن آن دارند. اما من نمی‌دانستم که مرگ چیست و هیچ‌کس هم پا پیش نمی‌گذاشت تا داوطلبانه آن را برای من توضیح دهد. چنین تصمیم گرفتند که روز مراسم خاکسپاری مرا به خانه پسرعمه‌ام محمود بفرستند که تازگی ازدواج کرده بود و همسرش فرح از من نگهداری کند. فرح دانشجوی رشته شیمی بود که با پسرعمه‌ام در دانشگاه آشنا شده بود. چند ماهی از ازدواج آن‌ها می‌گذشت. من او را دقایقی در عروسی دیده بودم پیش از آنکه خوابم ببرد. اما من به هر حال اینجا و آنجا درباره‌اش خیلی شنیده بودم. چراکه هر عضو جدیدی وارد خانواده می‌شود ساعت‌ها همراه نوشیدن چای درباره‌اش حرف می‌زنند و غیبت می‌کنند و ارزیابی می‌شود و درباره آینده‌اش پیش‌بینی‌ها می‌شود و سپس با تجزیه‌وتحلیل‌های عمیق این حرف‌ها بررسی می‌شود. آدم‌بزرگ‌ها همیشه گمان می‌کردند که من، تنهایی در میان اتاقی مملو از آدم نشسته‌ام و به حرف‌های آن‌ها گوش نمی‌دهم و حتی اگر بدهم حتما چیزی به یادم نخواهد ماند. آدم‌بزرگ‌ها غالبا در اشتباه هستند.»
   
در کتاب‌ها وقتی درباره اخلاق ما حرف می‌زنند، باورمان نمی‌شود که چطور می‌شود یک نفر این‌قدر ساده و روان درباره ما صحبت کند و از خاطره‌هایمان بگوید. از تصویرهایی که با آن بزرگ شده‌ایم و از تصویرهایی که دیده‌ایم و می‌شناسیم. باورمان نمی‌شود که یک نفر بتواند تمام اتفاق‌های روزمره را با ذکر جزئیاتی بدون موضع‌گیری به زبان بیاورد. از چهره‌های شاخص این‌گونه نوشتن‌ها اسماعیل فصیح است، نمونه‌اش را از کتاب «زمستان 62» بخوانید، در همان ورودی داستان، زمانی که می‌نویسد: «تنهاییم. با هم، ولی تنها. تنگ غروبی است خنک، اوایل دی‌ماه 62، کنار رود کارون در اهواز و ما دوتا خسته و تنها، گوشه میدان شهدا ایستاده‌ایم. در پایان سفر دراز و تمام‌روزی از تهران به قم و اراک و بروجرد و خرم‌آباد و اندیمشک و دست‌آخر اهواز و من از پیچ جلوی پاسگاه سر جاده قدیم خرمشهر انداخته‌ام توی جاده پشت نیوسایت. در تاریکی از خرم‌کوشک زده‌ام توی بیست و چهار متری و بالاخره گوشه میدان مجسمه نگه داشته‌ام که اسمش شده میدان شهدا، با پرچم و پوسترهای بالای پایه سنگی خالی میدان، که روزگاری مجسمه عظیم «شاهنشاه آریامهر!» رویش بود و حالا دورش را آرم پارچه‌ای و ساده «یا مهدی... عجل علی ظهورک» کشیده‌اند. هردو از ماشین آمده‌ایم بیرون که خستگی پاها را درکنیم. موتور هم بدجوری داغ کرده. برق شهر هم رفته؛ یا آن را به خاطر احتمال حمله هوایی قطع کرده‌اند و ما داریم تصمیم می‌گیریم چطوری از هم جدا شویم.» این ورودی داستان است و پس از آن ما به شهر اهواز وارد می‌شویم، در روزهای اوج دفاع مقدس. روزهایی که انگار هنوز خاطره‌شان در ذهن ما زنده است.
   
برای مثال آخر و کتاب آخر، باید یک نمونه دندان‌گیر بیاورم، خاطره‌ای که انگار به شهر و داستان‌های یک شهر خاص محدود نشود. کتابی باشد خواندنی و خاطره‌انگیز. لبخند روی لب‌هایمان بنشاند و احساس خوب سرزندگی را به ما ببخشد. روی چه کتابی دست بگذارم جز «قصه آشنا» از احمد محمود تا چنین لبخندی را ماندگار کند؟ وقتی می‌نویسد: «بار اول که کریم زرده تخم‌مرغ به سرش می‌مالد، زنش قهر می‌کند و می‌رود خانه پدرش. انگار منتظر بهانه بوده است. کریم بوی زهم زرده را حس نمی‌کند. زنش می‌گوید: «برو خودت را علاج کن! تو هیچی را حس نمی‌کنی! تو اصلا احساس نداری!» کریم می‌گوید: «میناجان! اینکه قهر و دعوا نداره، موی سرم می‌ریزه، یک ساعت دیگه می‌شورمش.» زن می‌گوید: «طاقت یک ثانیه‌اش را هم ندارم. بوی کثافت می‌ده، بوی...» و نمی‌گوید «...» و حرف را می‌خورد و دخترش را بغل می‌کند و ساک را برمی‌دارد و می‌رود. کریم هیچ نمی‌گوید. نگاه می‌کند تا زن از پله‌ها می‌رود پایین. گوش می‌دهد تا صدای بسته شدن در خانه را بشنود. یکهو می‌ترکد: «عجب غلطی کردم!»  مینا ماشین‌نویس اداره بود. روزی که ترفیع کریم را ماشین می‌کرد، چشمش افتاده بود به کریم و لبخند زده بود. دل کریم از جا کنده شده بود و شرمنده لبخند زده بود. بعد، انگار کسی زیر بالش را گرفته بود و برده بودش کارگزینی. از بچه‌ها پرونده مینا را گرفته بود و دیده بود که سه ماه دیگر سی و چهار سالش تمام می‌شود. اما مینا، رنگ و روی مینا، حرف و حرکت و لبخند مینا جوان‌تر نشان می‌داد. فوقش بیست و پنج یا بیست و شش. دماغش که عیبی ندارد، بزرگ است که بزرگ باشد. در عوض چشمانش درشت و گیراست. کوتاهی‌اش هم توی ذوق نمی‌زند. خودش که رستم دستان نیست!»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه