روایت اول
مهم این است که موفق باشی
دهه هفتاد بود، هنوز نظام قدیم و نظام جدید با هم سرشاخ نشده بودند و مهندسی برای خودش بروبیایی داشت. مهم نبود که کدامیک از رشتههای مهندسی را انتخاب میکنی، مهم این بود که مهندس باشی. بین مهندسی صنایع غذایی و مهندسی شیمی و مهندسی عمران فرق زیادی وجود نداشت، به هر حال عنوان مهندس را یدک میکشیدی. سوژه این هفته ما، مرد 34 ساله و متاهلی است که میگوید: «من در دانشگاه مهندسی عمران خواندم، چون آنموقع مد بود مهندسی عمران بخوانند. قرار بود ساختوسازها بیشتر شود و ما هم نسلی بودیم که دلمان خوش بود میتوانیم کار دندانگیری پیدا کنیم و لنگ یک قران و دو زار نمانیم.» اما این مهندس عمران امروز، خاطره غمانگیزی از روزهای نوجوانی و دبیرستانش دارد، خاطره گوش ندادن به حرفهای مادرش: «مادر من معلم بود و میدید که ورود به دانشگاه چه وضعیتی دارد. راه میرفت و میگفت: مهم نیست چه رشتهای انتخاب میکنی، مهم این است که در رشته خودت موفق باشی. من فکر میکردم بالاخره مادر است، این حرفها را میزند تا از استرس کنکور کم کند. باورم نمیشد چنین حرفی درست باشد. اما درست بود.» او تمام سالهای دانشگاه را گذراند و دقیقا ده سال بعد از کنکور متوجه این ماجرا شد. «حرفش را وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود و دیگر وقت نداشتم برای دوباره درس خواندن.» او روزی متوجه شد که به نظرش دیر شده بود، روزی که فهمید برای مهندس عمران بودن، باید بتواند 18 ساعت سر پا بایستد، اما آدمش نبود.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




