آدم‌هایی دوست‌داشتنی عجیب و نایاب

دل‌کوک

آدم‌هایی دوست‌داشتنی عجیب و نایاب

نازنین متین‌نیا

می‌گوید فوتبالیست بوده. آن قدیم‌ها، حسابی بروبیا داشته تا اینکه پایش می‌شکند و مجبور می‌شود برای همیشه فوتبال را کنار بگذارد. می‌گوید مهم نیست که فوتبالیست نشده، مهم این است که هنوز عاشق این ورزش است و هفته‌ای سه‌بار می‌رود «زمین ‌بازی» و نرم‌نرم تمرین می‌کند. درباره هر اتفاقی که حرف می‌زند، همین «مهم نیست» را می‌گوید و همیشه یک اتفاق تازه دیگر دارد که جای آن بدی‌های قبلی را پر کند. مثلا یک‌بار وقتی دید سر کوچه تصادف کردم و ماشین ‌حسابی آسیب دید، آمد و گفت: «عموجان، مهم نیست. سرت سلامت.» نگهبان سر کوچه است و هرروز سوئیچ ماشین بچه‌های روزنامه را می‌گیرد تا در خیابان شلوغی که هیچ‌وقت جای پارک ندارد، ماشین‌ها را پارک کند. ما با آرامش سوئیچ را می‌دهیم دستش و می‌رویم سر کار. ساعت‌ها برای ما دنبال جای پارک می‌گردد و بعد با نگرانی می‌آید و ما را پیدا می‌کند تا دقیق توضیح دهد که ماشین کجا پارک شده و خدای‌نکرده گم نشویم و شب خسته‌وکوفته دنبال ماشین نگردیم. نگرانی‌های دیگری هم برای ما دارد؛ اینکه تا دیروقت کار می‌کنیم و نباید از شیرینی‌ها و میوه‌هایی که به تحریریه می‌آوریم به او بدهیم: «کم می‌آید برای خودتان، گرسنه می‌مانید.» اتاقکش سر کوچه است و وقت‌های بیکاری، رادیو روشن می‌کند و می‌نشیند به قایق و زیرسیگاری درست کردن. با قوطی‌های نوشابه زیرسیگاری درست می‌کند و با چوب و پلاستیک‌های مانده، قایق. زیرسیگاری‌ها و قایق‌ها، سهم ما می‌شود. آن‌ها را کادو می‌دهد به ما تا خوشحال شویم و با لبخند برویم سر کار. اگر فکر کنید ذره‌ای برای این محبت‌ها توقع لبخند و محبت دارد یا چیزی بیشتر از این، کاملا در اشتباه هستید. یک‌بار تصمیم گرفتیم دسته‌جمعی پولی روی هم بگذاریم و کادویی برایش بخریم. یکی از آشناهایش همکارمان بود و وقتی خبردار شد، تذکر داد که اگر این کار را بکنیم، آنقدر ناراحت می‌شود که ممکن است برود و دیگر سروکله‌اش هم این اطراف پیدا نشود. همین شد که پشیمان شدیم و کاری نکردیم. اما همه‌چیز برای ما عوض شد؛ اگر تا دیروز به چشم دربانی به او نگاه می‌کردیم که لطف می‌کند و سختی می‌کشد، دیگر حتی از همچین فکری هم خجالت می‌کشیدیم. دیگر هیچ‌کس به او به چشم یک نگهبان نگاه نکرد، شد یکی از خودمان. یک‌نفر که بودونبودش مهم است و این اهمیت نه به خاطر جاپارک‌ها و هدیه‌های ناگهانی‌اش، که به خاطر خودش است. به خاطر همدلی، همراهی و رفتار صادقانه‌ای که در این روزها کم‌ پیدا می‌شود. جنس محبت و امیدواری که ما را با آن مواجه می‌کند، آنقدر دوست‌داشتنی، عجیب و نایاب است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و بی‌خیال گذشت. باید هرروز ظهر باشد که به او سلام کنیم و خسته نباشید بگوییم تا روز برای ما شروع شود. برای ما آدم‌هایی که لازم داشتیم تا یک‌نفر شبیه او در اطرافمان باشد و نبود. از من بپرسید می‌گویم کم پیش می‌آید که همچین آدم‌هایی در زندگی آدم پیدا شوند. آدم‌هایی که آنقدر زندگی و آدم‌هایش را دوست دارند که مهم نیست کجا باشند و چه کنند، مهم این است که لبخند و محبت را فراموش نمی‌کنند و می‌خواهند نرم و شفاف، مسیرهای امیدواری و خوبی را باز کنند. آدم‌هایی که با زندگی کنار می‌آیند و به تو هم یاد می‌دهند که کنار آمدن با زندگی نمی‌تواند کار خیلی سختی باشد. آدم‌هایی که اگر دل به دلشان بدهی و پای حرف‌هایشان بنشینی، می‌توانی ببینی که زندگی به آن‌ها هم سخت گرفته، اما این سختی باعث نشده تا اخمی برای دیگران روی چهره به سوغات ببرند یا تلخی را به جان بخواهند. از من بپرسید این آدم‌ها موهبت‌های زندگی هستند، شبیه گرمای یک فنجان چای داغ که در دست می‌گیری و سرمای سخت زمستان را فراموش می‌کنی. دست این آدم‌ها را باید گرفت، لبخند زد و به خاطر بودنشان، بارها و بارها از آن‌ها تشکر کرد. باور کنید جهان بدون این آدم‌ها، خلایی تکرارشونده بود.

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه