هنوز چهلساله نشده؛ اما انگار صد سال کارگر بوده. دستهایش کبودِ کار شدهاند. با سربهزیری و شرم، بریده و پرسکوت حرف میزند. میترسد. انگار که رازهای مگوی خانواده را برملا میکند. انگار پیش خودش مدام تردید میکند که مبادا با گفتن این یکی حرف، پشت یکی از برادرها را پیش غریبهای خالی کرده باشد. برادرهایی که از وقتی کار کردهاند با هم بودهاند؛ با پدری که مرکز ثقل کاروبار آنها بوده. «سبد پلاستیکی. کار ما سبد پلاستیکی بود. از وقتی یادم میآید یا میخریدیم یا میفروختیم یا میساختیم. سالهای پیش سبدهای کهنه میوهفروشها را میخریدیم و آسیاب میکردیم و مواد بازیافتی را میفروختیم به کارخانههای تولیدکننده وسایل پلاستیکی. آنها دوباره سبد میساختند، میوهفروشها آنها را میخریدند و مستعمل میکردند و دوباره ما از آنها میخریدیم و روز از نو و روزی از نو! همیشه هم روزی نبود. اولین شکست از جنس همانها که تو میگویی و مینویسی، در یکی از همین خریدنها و فروختنها آمد سراغمان. چند هزار سبد پلاستیکی را گذاشته بودند برای مزایده. ما اوایل کارمان بود. با برادرهایم شور و مشورت کردیم و یک رقمی دادیم که بعدها فهمیدیم ۳ برابر رقم نفر دوم بوده! فکر میکردیم با این رقم سودی میکنیم که زیر پای هرکداممان یک شاسیبلند میرود! بد آوردیم. اما پشتمان به هم گرم بود و کمر راست کردیم. آنموقع هنوز برادریمان اسوقسدار بود! جیبمان یکی بود. چی فکر میکردیم، چی شد...»
کارخانه خانوادگی
سبدهای پلاستیکی برای علیآقا و سه برادر و پدرش خوشبیاری داشته. چندسالی که میخرند و آسیاب میکنند و میفروشند اوضاع آنقدر خوب میشود که تصمیم میگیرند بخرند و آسیاب کنند اما خودشان بسازند. دستگاه میخرند و سولهای را در یافتآباد اجاره و کارگر استخدام میکنند و میشوند کارخانهدار. «کارخانه که نه، تو بگو تولیدی. چون از قبل هم کارمان این بود. از همان روز اول مشتری داشتیم. اوضاع خوب بود. چرخ میچرخید. همه راضی بودیم. درآمد خوب بود. خانه ساختیم. هر چهار برادر یکی بالا سر دیگری آپارتمان زدیم و دور هم بودیم. هنوز هم هستیم اما کاش نبودیم...» سبدهای تولیدی علیآقا و برادران میخورد به تحریم بازار هفتهشت-ده سال پیش مملکت. کاسبی کلا کساد میشود. مشتری کم میشود و مشتری دست به نقد نایاب. نسیهفروشی میشود قانون بازار. «پول توی دست مردم کم بود. اگر هم بود ارزشی نداشت. مجبور شدیم برای رقابت با بقیه تولیدیها، نسیهفروشی کنیم. مشتری خیلی خوبی داشتیم که از کهنوج کرمان سفارش میداد. یک آقایی بود قابلاعتماد و اهل تفکیک حلالوحرام. اینطوری بود، یعنی دیگر نیست! بعد از چندسال خوشحسابی، حسابوکتابش که رسید به ۱۷۰ میلیون تومان یکهو غیبش زد. آب شد رفت زمین. بدهی بالا آوردیم. خوردیم زمین. تا به خودم آمدم دیدم برادرهایم هرچه نقدینگی داشتهایم برداشتهاند و من ماندهام و حوضم! اولش باورم نمیشد. پیش خودم میگفتم از خر شیطان میآیند پایین. دوباره دور هم جمع میشویم و بدهیها را میدهیم و با هم تولیدی را سرپا میکنیم. اما هرکسی رفت پی کار خودش. من ماندم و بیپولی و بدهی و خرج زن و بچه و آبرویی که باید به خاطرش سکوت میکردم. آخر از برادرهایم که نمیتوانستم شکایت کنم. پدرم هم خودش را از ماجرا کشید کنار. میتوانست ریشسفیدی کند، نگذارد همه بار سنگین بیپولی بیفتد گردن یک نفر، اما نکرد. نمیدانم چرا...»
سکوت نکنم چه کنم؟
تولیدی سبدهای پلاستیکی نیمهجان و در حال احتضار افتاده ته یافتآباد و در یک آپارتمان چهار واحدی ته یکی از کوچههای اسلامشهر کسی از همسایه بالاسریاش خبری نمیگیرد! هم کار ازدسترفته هم رگوپی خانواده از هم باز شده. «هیچی برای من یکی نمانده. فقط آبرو و بس. خانوادهمان متلاشی شد. کسی با کسی حرف نمیزند. همسایهایم و از هم خبر نداریم. از این بدتر نمیشود. آرزو میکردم یک غریبه آمده بود سر همهمان کلاه گذاشته بود و رفته بود اما به این روز و حال نمیافتادیم. دنبال مقصر هم که میگردم نمیتوانم چیزی پیدا کنم. آدم با برادرهایش شراکت نکند با که بکند آخر؟ به برادر که نباید اعتماد کرد، باید اعتماد داشت! حالا هی شما بگو که کاسبی برادری حالیاش نمیشود و باید همهچیز را روی کاغذ آورد! نمیتوانستم به برادرهایم، به پدرم، بگویم کاغذ بنویسید که حق من را نمیخورید!» اما حالا خوردهاند؛ علیآقا میگوید خوردهاند و یک لیوان آب هم رویش. هنوز چهلساله نشده اما بدون حتی یک روز سابقه بیمه، بدون هیچ پساندازی، با زن و بچه و آبرویی که برایش از همهچیز مهمتر است، صفر شده. «صفر... شایدم زیر صفر. اینکه چرا اینجور شد... دوست ندارم حتی به آن فکر کنم. اما اینکه بخواهم بگویم دیگر به هیچکس اعتماد نکنید هم برایم سخت است. شاید حق با تو باشد که حساب، حساب است و کاکا برادر. شاید در کاسبی باید همهچیز را نوشت روی کاغذ تا وقتی برادر آدم، همخون آدم، خواست نارو بزند؛ کاغذ را فرو کنی توی چشمش. چشمت را ببندی و حجبوحیا و برادری را بگذاری کنار و نگذاری حقت را بخورند. شاید باید این کارها را کرد. باید برای روز مبادا برنامه ریخت، پسانداز و بیمه داشت. بیمه؟ یک روز هم بیمه ندارم. یکی نیست به من بگوید حداقل خودت را بیمه میکردی. این که دیگر دست خودت بود! خدا لعنت کند هرچه سبد پلاستیکی است...»