وقتی چیزی برای گفتن نداری!

ساختمان نیمه‌کاره-24

وقتی چیزی برای گفتن نداری!

مسعود مشایخی

بعضی وقت‌ها هرچه تلاش می‌کنی استرس نداشته باشی باز اتفاقات طوری رقم می‌خورد که دلت پر از دلهره و تشویش می‌شود. جایی خواندم که به ازای هر واحد انرژی منفی که به شخصی می‌رسد باید سه واحد انرژی مثبت دریافت کند تا ناکامی آن انرژی منفی جبران شود. اما حالا با این همه انرژی منفی که این هفته دریافت کردیم فعلا باید عذاب بکشیم. این هفته اصلا هفته خوبی برای ما نبود و پر بود از خبرهای بد. اینکه در کوران امتحانات پایان ‌ترم کلی کار عقب‌افتاده مانده باشد روی دستت، خودش دنیایی عذاب است، چه برسد به اینکه خبرهای ناگواری هم به تو بدهند. از جلسه امتحان برمی‌گشتم که کیان زنگ زد و خبر تصادف الیاس را داد. می‌گفت با موتورش تصادف کرده و الان در بیمارستان است. سریع خودم را به آنجا رساندم. الیاس حال خوبی نداشت و چند جای بدنش زخم‌های بدی برداشته و کلی بخیه خورده بود. باید یکی دو روزی در بیمارستان بماند تا حالش رو به بهبودی برود. خدا را شکر شکستگی ندارد و حالش زود خوب می‌شود، اما چند هفته‌ای از کار کردن محروم است و روزهای سختی انتظارش را می‌کشد. یک کارگر حق ندارد با موتورسیکلتش بی‌احتیاطی کند و زمین بخورد، چون نمی‌تواند سر کار بیاید و خرج و مخارجش روی زمین می‌ماند. دو روز بعد که حالش بهتر شد و از بیمارستان مرخص شد، خبر تصادف ارسطو را آوردند. ارسطو یکی دیگر از دوستان کارگرمان است، در ماشینی مسافر بوده که تصادف می‌کنند. دست راستش از سه جا شکسته و اوضاع خوبی ندارد. او هم چند هفته‌ای خانه‌نشین می‌شود. این‌ها حوادث بدی بود که این هفته برای دوستان کارگر ساختمان نیمه‌کاره ما پیش آمد. با اینکه امتحان داشتم می‌خواستم سر کار نروم و به درس‌هایم برسم، نبودن دوستان مجبورم کرد سر ساختمان بروم و مشغول کار شوم. البته جزوه‌هایم را همراه خودم به سر کار آوردم تا نگاهی به آن‌ها بیندازم. امید علی، همان پیرمرد سپیدموی مهربان، در غیاب دوستان مصدوم به مددمان آمد. امید علی مثل همیشه کارهای لنگمان را سروسامان می‌دهد بدون هیچ شکایتی. البته از سختی‌های روزگار گله بسیار دارد و از اینکه مثل گذشته کار برایش نیست و هزینه‌هایش زیاد شده ناراحت و نگران است. 
دیروز در ساختمان محل کارم یکی از واحدهای مسکونی را تکمیل می‌کردیم. صاحب این واحد جوانی است که سال قبل ازدواج کرده و الان لحظه‌شماری می‌کند برای تولد نوزادش. فریبرز هم کمی وسواس دارد، البته نه به اندازه خانم صادقی. درواقع آدم قابل‌تحملی است. برای همه زوایای خانه‌اش کلی برنامه دارد و حرف‌هایش بوی امید به آینده را دارد. یکی از همکاران عزیزمان به‌تازگی پدر شده. بچه دومش است و سر از پا نمی‌شناسد. چند روزی است درگیر به دنیا آمدن پسرش شده و کمتر سر کار می‌آید. هروقت هم که می‌آید دوستان سراغ پسرش را می‌گیرند و حتی وقت صبحانه برایش اسم انتخاب می‌کنند. با اینکه نگران خرج و مخارج و هزینه‌های نورسیده‌اش است، اما هروقت از او صحبت می‌کند ذوق و شوق تمام وجودش را فرا می‌گیرد. امروز امید علی توصیه به‌جایی کرد. به دوست تازه پدرشده می‌گفت کمی مراعات حال دوستمان نجف را بکند. نجف سال‌هاست ازدواج کرده و هنوز بچه‌دار نشده. می‌گفت شاید از خوشحالی‌های ما برای نورسیده، دلش بگیرد، به همین خاطر تصمیم گرفتیم کمتر جلوی نجف در این باره صحبت کنیم.  دیروز کیان از صبح زود پیدایش نبود. از بچه‌ها سراغش را گرفتم، گفتند هنوز سر کار نیامده. قبل از ظهر بود که مغموم و ناراحت سر ساختمان آمد. علت دیر آمدنش را که جویا شدم، گفت: «چند ماه پیش در یکی از موسسات اعتباری خصوصی حسابی باز کردم و از چند جا پول قرض کردم و به همراه هرچه پول از حاج‌علی گرفتم در حسابم ریختم، به امید اینکه وام کم‌بهره‌ای بگیرم و بدهی‌هایم را صاف کنم. اما چند روز است آن موسسه پولم را نمی‌دهد و می‌گوید ورشکست شده‌ایم! مانده‌ام قرض‌هایم را چطور بدهم!» نگاهی به دست‌های ترک‌خورده‌اش انداختم. چیزی برای گفتن نداشتم.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه