سینمایی که  ما را نمی‌خنداند

رویاها و کابوس‌ها

سینمایی که ما را نمی‌خنداند

نگار مفید

سینما رفتن اتفاق خوبی است، از آن برنامه‌های دلنشین و دلچسب که حتی اگر عادت به آن نداشته باشی، هرازگاهی دلت برایش تنگ می‌شود. دلت تنگ می‌شود برای فرورفتن در سیاهی سالن سینما و دلت تنگ می‌شود برای جادوی پرده نقره‌ای. اما همین لحظه، همین الان، در همین چند روز باقی‌مانده تا جشنواره فیلم فجر، پیش از آنکه سالن‌های سینما درگیر حال و هوای جشنواره شوند، اگر بخواهی به قصد تفریح محض به سینما بروی، هیچ گزینه‌ای روی میز نیست. هیچ گزینه‌ای نداری که باعث شود دلتنگی‌هایت برای سینما را برطرف کنی و دل بدهی به دل سینمای داستان‌گوی بی‌شیله‌پیله. یعنی گاهی بحث پول بلیت و پول تنقلات سینمایی مطرح نیست، مطرح نیست که تا چه اندازه حاضری برای گذراندن یک روز تفریحی در سینما وقت بگذاری، گاهی بحث سر این است که کدام فیلم می‌تواند این هیجان را به جان ما بیندازد تا خودمان را به سالن تاریک سینما برسانیم.
این‌ها را نه از کسی که شغلش نوشتن درباره سینما، که از زبان کسی بخوانید که همین هفته گذشته دلش می‌خواست به قصد تفریح به سینما برود. هرکدام از فیلم‌ها را که نگاه می‌کردم، خط داستان را، بازیگرهایش را، حتی تیزرهای تلویزیونی‌اش، هیچ‌کدام آن هیجان را ایجاد نمی‌کرد که خودم را تا سالن سینما برسانم. بازهم به دانش خودم و به اطلاعات وب‌سایت‌ها اکتفا نکردم و شروع به پرس‌وجو کردم، آدم چه می‌داند، شاید فیلمی پیدا شد که چشمان من آن را ندیده است. اما بازهم بی‌فایده بود، حتی در پرس‌وجوهایم هم کسی به دادم نرسید.
گفتم: «آدم باش» گفتند: «خیلی سطحی از آب درآمده.» گفتم: «خبر خاصی نیست» گفتند: «نه واقعا!» گفتم: «در مدت معلوم» گفتند: «چه فکری با خودت کردی؟» هر اسمی که آوردم، جوابی به من دادند که هیچ ذوق و اشتیاقی در من ایجاد نمی‌کرد. من فقط می‌خواستم بروم سینما، بروم و داستانی را بشنوم و ببینم، پاپ‌کورن دست بگیرم و به اندازه یک ساعت و نیم از شلوغی خیابان‌ها فرار کنم، یا از آلودگی هوا، یا از هر اتفاقی که در دنیای بیرون می‌افتد اما در سینما نه. دلم می‌خواست شلوغی بیرون از سالن سینما را پشت در بگذارم و برای آن مدت معلوم، روی صندلی سینما بنشینم و داستان خنده‌داری ببینم. البته این علاقه من به خندیدن، آن‌قدر زیاد نبود که اجازه بدهم کسی به شعورم توهین کند. حالا چه کارگردان مطرحی باشد و چه بازیگر خبره‌ای. می‌دانید چه شد؟ آخر سر نشسته بودم جلوی تلویزیون، تیزرهای تبلیغاتی را نگاه می‌کردم که پیش خودم گفتم این فیلم را می‌بینم، «خبر خاصی نیست». به هر حال آدمی که دلش می‌خواهد در سینما بنشیند و داستانی ببیند و خنده‌اش بگیرد و دلتنگی‌اش را برای سینما برطرف کند، شبیه به یک آدم معتاد است. هر کاری می‌کند تا اعتیادش را برطرف کند. کاری ندارد به تمام آن حاشیه‌ها و ترس‌ها و توهین‌های به شعور که حرفش را زدیم. اتفاقی که برایش می‌افتد این است که خودش را به سالن سینما می‌رساند و در سکون و سکوت نفس می‌کشد. حالا بروم سینما و بعدتر برایتان می‌گویم که فیلم به اندازه کافی مرا خنداند یا نه.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه