شادمانی‌های رنگارنگ بباف

شادمانی‌های رنگارنگ بباف

نگار مفید

داستان از روزی شروع شد که احساس عجیبی در وجود آدم پیچید و به این نتیجه رسید هر اندازه که قوی باشد و مسلط، باز هم احتیاج به تخلیه روانی دارد. همین شد که کلاس‌های یوگا پا گرفتند، همین شد که آدم‌ها ورزش سخت را دنبال کردند، همین شد که نقاش‌ها و مجسمه‌سازهای شهر زیاد شدند و همین شد که بافتنی و قلاب‌بافی برای خودشان بروبیایی پیدا کردند. هر آنچه به آدم کمک می‌کرد با دست‌هایش، با تن و بدنش، کاری را انجام دهد و ذهنش را به دست باد بسپارد تا ناخودآگاه توانایی تصمیم‌گیری پیدا کند. تا پیش از اینکه علم پیشرفت کند و روانشناس‌ها دست‌به‌کار شوند علت علاقه زن‌ها به بافتنی را کشف کنند، تا پیش از آن، بافتنی یک هنر بود، هنر دست و پس از این کشف مهم و حیاتی آدم‌ها متوجه شدند با بافتنی، با تنظیم میله‌ها و رنگ‌ها، می‌توانند قدرت ذهنی‌شان را بالا ببرند. اما چرا امروز و اینجا به سراغ این داستان شادمانی‌بخش رفتیم، به مطلبی برمی‌گردد که در نیویورک‌تایمز منتشر شد و ما را به این نتیجه رساند که فقط در ایران نیست که چنین اتفاقی می‌افتد. در سرتاسر دنیا ممکن است آدم‌ها برای این تنظیم رنگ و میله‌ها بحث کنند و به دنبال راهی برای کشف این معما بگردند.
 
  وقتی 15ساله بودم
نویسنده مطلب نیویورک‌تایمز، داستان را از زمانی شروع کرد که 15ساله بوده و آن‌قدر بی‌حوصله و خسته که مادرش هیچ راهی به ذهنش نمی‌رسیده تا دخترکش را آرام کند. نویسنده توضیح می‌دهد: «15ساله بودم که مادرم میله‌های بافتنی را به دستم داد و من یاد گرفتم از میله‌های بافتنی و کامواها استفاده کنم. اما پس از آن تابستان کمتر سراغ میله‌های بافتنی رفتم. کمتر دلم هوای آن‌ها را کرد. تا اینکه باخبر شدم گروهی از آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند و بافتنی می‌بافند. هرروز راس یک ساعت معین می‌نشینند و بافتنی می‌بافند. به اندازه 15سالگی‌ام کلافه بودم. به همین خاطر وقتی به من گفتند می‌آیی؟ تعلل نکردم و گفتم کی؟ کجا؟ هیچ سوال بیشتری نداشتم، برایم مهم نبود. فقط هیجان داشتم ببینم این دورهمی به کمک من می‌آید یا نه.» نویسنده از حضور در این کلاس‌ها می‌گوید، می‌نویسد که آدم‌ها در این جمع و گروه‌ها می‌نشستند، گاهی حتی با هم صحبت هم نمی‌کردند، فقط سرشان به کار خودشان بود. گاهی از هم سوال می‌پرسیدند درباره طرح بافتنی‌شان و گاهی بدون اینکه سرشان را بالا بیاورند، با همدیگر حرف می‌زدند، از همه‌چیز حرف می‌زدند.»
 
  حال خوش بافتنی
خواندن این نوشته بود که باعث شد تصویر زن‌هایی که میله‌های بافتنی‌شان را با خود هرجا می‌برند در ذهنم جان بگیرد. تصویری که بارها در دورهمی‌های خانوادگی دیده‌ایم. مادربزرگ‌ها، مادرها، خاله‌ها و عمه‌ها، در اوج هر اختلافی که بودند، می‌توانستند با این میله‌های بافتنی یا با رنگ‌های کاموا با همدیگر صحبت کنند. از ترکیب دانه‌ها بگویند و از چند دانه یکی کردن، از اینکه کدام دانه را جا بیندازند تا طرح روی کاغذ را دربیاورند. تصویری پررنگ شروع به خودنمایی کرد از جمله‌ای که مادربزرگ گفته بود: «وقتی بافتنی می‌بافی، مغزت همه‌جا می‌ره و هیچ‌جا نمی‌ره.» واقعا همین بود، ذهن آدم وقتی با میله‌های بافتنی درگیر است، شروع می‌کند به شمارش، یک، دو، سه، زیر، یک دو، سه، رو و این تکرار و تکرار پیش می‌رود تا جایی که طرح روی کاغذ نشان بدهد که مجبوری این نظم را به هم بریزی. به همین خاطر همیشه باید حواست باشد به بافتنی و مجبور نیستی همیشه از روی نظم خارج شوی. همه هم می‌دانند، اشتباه که شد مجبوری آن را بشکافی، راه میانه‌ای وجود ندارد. نمی‌توانی از کنار این اشتباه ساده بگذری. مجبوری با سنگدلی هرچه تمام‌تر این اشتباه را با باز کردن گره‌های کاموا جبران کنی.
  راه فرار از مشکلات
آنچه باعث می‌شود این نرمش دست و ذهن برای خود داستانی فراتر از بافتنی پیدا کند، همین قدرت ناخودآگاه ذهنی است که به کمک می‌آید. گاهی وقت‌ها برای پیدا کردن راه‌حل یک مشکل، فقط کافی است به آن مشکل فکر نکنی. نه آنکه اصلا فکرش را به ذهن راه ندهی، اما گاهی وقت‌ها با تلاش برای فکر نکردن به بحران، می‌توانی از بحران بیرون بیایی. آن‌وقت‌ها که نمی‌دانی چرا هرچه فکر می‌کنی، کمتر به نتیجه می‌رسی، آن‌وقت‌ها که هرچه بیشتر می‌دوی، کمتر می‌رسی. آن‌وقت‌ها می‌توانی کمی، فقط کمی، با فاصله گرفتن از مشکل آن را برطرف کنی و برای زن‌هایی که می‌شناسیم، در تمام نقاط دنیا، این بافتنی‌ها هستند که به کمک می‌آیند.  همین بافتنی‌ها که در طول تاریخ بارها آن را دست انداخته‌ایم، بارها به خودمان گفته‌ایم عجب کار عبث و بیهوده‌ای است. همین بافتنی‌ها که می‌گذارند ذهن کمی از مشکلات روزمره‌اش فاصله بگیرد و به دنبال دغدغه‌ای دیگر بگردد. به همین خاطر است که اگر بپرسید از خانم‌های دوروبرتان، از خانم‌هایی که علاقه دارند به تلفیق کاموا و میله‌های بافتنی، از آن خانم‌ها که سالی چندبار تا میدان حسن‌آباد تهران، تا مخزن کامواهای رنگی، می‌روند و همیشه چشمشان به دنبال مجله‌هایی است با طرح‌های بافتنی، از آن‌ها اگر بپرسید، برایتان می‌گویند که از هر تکه لباسی که بافته‌اند چه نتیجه‌ای گرفته‌اند. کدام سوال ذهنی‌شان را برطرف کرده‌اند، کدام بخش از دغدغه‌هایشان را از میان برده‌اند. آن‌ها به‌خوبی به یاد می‌آورند که آن پلیور را وقتی دست گرفته‌اند که نمی‌دانستند آینده ازدواجشان چه می‌شود، آن شال‌گردن را که بافتند به چه مسئله‌ای فکر می‌کردند. آن‌ها به‌خوبی این واقعیت را به خاطر می‌آورند که کامواهای رنگارنگ، دقیقا چه زمانی برایشان شادمانی آورده است.
 
آنچه فکرش را نمی‌کنی
بعضی وقت‌ها پیدا کردن راهی برای رسیدن به شادمانی و آرامش دور از ذهن و دور از دسترس نیست. سخت نیست که در لحظه‌های ترس و اضطراب، خودت را آرام کنی. به این شرط که به دنبال کارهای سخت نباشی. بگردی دوروبرت را ببینی و کاری انجام دهی. هر کاری که می‌بینی آرامت می‌کند. گاهی پیاده‌روی است، گاهی شنیدن یک آهنگ، گاهی دیگر تلفیق کاموا و میله‌های بافتنی. در این نظم‌ها و تکرارها، نوعی آرامش را پیدا می‌کنی که تو را از مسیرهای سخت زندگی عبور می‌دهد. پس شاید بد نباشد در چنین لحظه‌هایی به دنبال آن تکه از پازل بگردی که فکرش را نمی‌کنی.

 

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه