دلتنگی ناب

زیر پوست شهر-36

دلتنگی ناب

نسرین ظهیری

سکوت وهم‌انگیز. تخت‌های همیشه. ملحفه‌های تکراری. نگاه‌های زل‌زده به دوربین. لب‌هایی که قفل دارند. صورت‌های روزگارچشیده و دست‌هایی که رگ‌های آبی زندگی رویشان شیار بسته. پیرزن‌ها در فیلمی که در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخد، درد پیری دارند. درد بازماندگی از چرخه روزگار. درد پیاده شدن از زندگی. همه یک جور، همه یک طور. روایت همیشگی خانه سالمندان.
اما از این میان یکی با دیگران فرق دارد. پیرزنی که چیزی می‌خواهد. نگاه پیرزن ته ندارد. چشم‌های زوال‌یافته‌اش گذشت زمان را دورودراز تعریف می‌کنند. آن‌ها می‌گویند که روزگاری نه‌چندان دور غزالی در نی‌نی نگاهش می‌دویده است. گونه‌های زرد می‌گویند که تاب آورده‌اند روزگار سخت را.
پیرزنی که فیلمش در شبکه‌های اجتماعی می‌چرخد، خیال دورودرازی ندارد. انگار از زمان گذشته است.
می‌خواهد در زمان حال خواسته و آرزویش را با چشم‌های دوربین خبرنگار تقسیم کند. امیدی به گذشته‌ها ندارد انگار. شاید برای همین است که خبرنگاری را که آمده تا از خانه سالمندان گزارشی بگیرد صدا می‌کند.
پیرزن تمام رمق زندگی‌اش را جمع کرده. خبرنگار را صدا می‌کند: «می‌شه یه عسک از من ورداری بندازی تو تلوزیون شاید بچه‌هام منو ببینند بیان سراغم. شیش‌تا پسرهامو میگم.» می‌گوید: «دو سال و شش ماه است که آمده‌ام از خانه‌ام بیرون.» بعد تکه‌تکه کلماتش را مثل پازلی ازهم‌گسیخته پشت هم ردیف می‌کند و قصه زندگی‌اش را می‌گوید که شاید تکرار مکررات باشد.
قصه همه خانه‌سالمندانی‌ها. قصه بی‌وفایی. قصه دلتنگی‌های تمام‌نشدنی. 
اما پیرزن فیلم ما در جست‌وجوی دیگری است. خواسته‌اش بازگشت به خانه نیست. وقتی خبرنگار می‌پرسد: «می‌خواهی عکست را بیندازم تا شش پسرت بیایند و تو را از اینجا ببرند؟» تمام توان خودش را جمع می‌کند و نه محکمی می‌گوید: «نع. نمی‌خواهم بیایند از اینجا ببرندم. می‌خواهم ببینم حالشان خوب است؟ چه کار می‌کنند؟ زندگی‌شان چطور است؟» پیرزن می‌گوید: «دلم برایشان تنگه. فقط می‌خوام ببینمشان.»
شاید زمان باید بایستد. می‌شود دعا کرد و امیدوار بود که فیلم دست‌به‌دست بچرخد تا برسد به دست شش پسری که دلی هنوز و همچنان برایشان تنگ است. در روزگاری که دلتنگ شدن واژه دورافتاده‌ای شده است. واژه‌ای کمیاب کمیاب.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه