سیزده‌بدر بارانی

سیزده‌بدر بارانی

کاوه هم 26 ساله است و خاطره‌ای که از سیزده‌بدر دارد، به همان اندازه جذاب است که خاطره رویا از نخستین روز تعطیلات. سیزدهمین روز از فروردین‌ماه، صاحب کافه‌ای که او آنجا کار می‌کند، به او گفته بود که تک‌وتنها به دومین شعبه برود و کارها را انجام دهد. همه فکر می‌کردند که کسی به کافه نمی‌آید و آدم‌ها از طبیعت دل برنمی‌دارند تا به کافه‌ها بیایند برای نوشیدن قهوه یا چای. اما ای‌دل‌ غافل که دقیقا سیزدهمین روز از بهار با باران همراه شد و آن‌ها که نمی‌خواستند در خانه بمانند و غصه بخورند، تصمیم گرفتند به جای زانوی غم بغل گرفتن، به دل تفریحگاه‌های سرپوشیده بزنند، مثلا کافه‌ها یا رستوران‌ها. کاوه می‌گوید: «تا ساعت 11 خیلی خوب بود، خودم بودم و یک مشتری که می‌خواست قهوه بخورد و برود، اما هنوز ساعت 12 نشده بود که مشتری‌ها آمدند. آن‌قدر شلوغ شده بود که جای نشستن در کافه پیدا نمی‌شد.» باید سفارش می‌گرفت، سفارش را آماده می‌کرد، صورت‌حساب را می‌آورد، ظرف می‌شست، میزها را تمیز می‌کرد و دوباره از نو. تا ساعت 11 شب، اوضاع همین بود. می‌گفت: «فقط 5 دقیقه وقت کردم برای خوردن ناهار.» مثل فرفره دور خودش می‌چرخید و ساعت 12 شب که کار به اتمام رسید، نا نداشت راه برود، نا نداشت حرف بزند، نا نداشت تکان بخورد. می‌گفت: «عجیب‌ترین سیزده‌بدر بود برایم. پارسال هم سیزده‌بدر را سر کار بودم، اما اینقدر شلوغ نبود و دست‌تنها هم نبودم. اما وای... امسال را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.» اگر باران از راه نمی‌رسید، احتمالا بیشتر آدم‌ها به دل طبیعت می‌زدند و با باقی‌مانده آجیل نوروز تفریح می‌کردند، اما باران بارید و آن‌ها که محافظه‌کارتر بودند، تصمیم گرفتند به دنبال سرپناه بگردند، این‌طور شد که برای کاوه روز متفاوتی رقم خورد. «البته ناراحت هم نیستم، فکر می‌کنم خودم را محک زدم و موفق هم شدم.»

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه