زیر پوست شهر-38
به خاطر بادبادک
نسرین ظهیری
بادبادکهای بزرگ میان شاخههای نورسته چنارهای پیر خیابان سالخورده ولیعصر گیر کردهاند. بادبادکهایی با گوشوارههای چندمتری و قرقرههای غولپیکر که به همت شهرداری تهران میان درختهای کهنسال جاگذاری شدهاند تا خاطرات مسافرهای نوروزی پایتخت را قلقلک دهند. هر چند درخت مهمان یک بادکنک رنگی است. باد میپیچد میان شاخهها و بادبادکها هوایی میشوند. عابران خیابان سربالا راه میروند. نگاهشان گیر میکند به رنگهای شاد بادبادکها و خاطرات و خوشحالیهای کودکی گریبانگیرشان میشود. یکی از بادبادکها روی درخت جلو در مهدکودک «ترنم» جاسازی شده است. تعطیلات تمام شده و صدای فریاد مهدکودکیها پیادهرو را برداشته، اما این همه ماجرا نیست. دخترک چهارسالهای پای درخت چمباتمه زده و با التماس و اصرار مادرش از جا جم نمیخورد. او خواستهای نهچندان کوچک دارد؛ بادبادک بزرگ را میخواهد: «تا اینو نیاری پایین و به من ندی ببرمش مهدکودک، بلند نمیشم.» مادر روژان کارش به التماس هم میکشد: «بلند شو بریم. دیرم شده! اینا مال ما نیست. بادبادک واقعی هم نیست. نمیشه باهاشون بازی کرد.» اما مرغ روژان یک پا دارد. از جایش تکان نمیخورد. گریه میکند و هربار دستش را دراز میکند سمت بادبادک. کارگرهایی که مشغول تعمیر فاضلاب کنار خیابان هستند حواسشان جمع روژان میشود. یکی جلو میآید. با دستهایش اشاره میکند به مادر روژان. کارگر لال است و با نگاهش حرف میزند. دستهایش را آب میزند و لباسهایش را میتکاند. روژان را بغل میکند و دخترک روی شانههای پهن مرد میایستد و درخت را تکیهگاه میکند و دستهایش را میکشد تا دستش به قرقرههای بزرگ میرسد و میتواند گوشوارههای بادبادک را بگیرد. دخترک درنگ میکند و از آن بالا بادبادک را ورانداز میکند و مطمئن میشود که به درد بازی نمیخورد و راضی میشود بیاید پایین و برود مهدکودک. کارگر دستهایش را برای روژان تکان میدهد و لحظهای میایستد، رقص بادبادک را میان شاخهها ورانداز میکند. بعد میرود سراغ کارش. از آنور خیابان هم میشود کارگری را دید که هربار کلنگ را بلند میکند، نیمنگاهی میکند به بادبادک میان شاخههای بهارزده و چیزی ته چشمهایش برق میزند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




