میدان رنگ‌ها

زیر پوست شهر-67

میدان رنگ‌ها

نسرین ظهیری

حسن‌آباد میدان عشق‌های کهنه است. میدانی که بافتن در آن تنها بهانه است. رستاخیز رنگ‌ها. کامواها با رنگ‌های پاییزی دل‌انگیز، میان دکان که نه حجره‌های کوچک و تودرتو نشسته‌اند و بدجور دلبری می‌کنند. پاییز که می‌شود کار رونق می‌گیرد و مشتری‌ها درهم و تندتند کاموا انتخاب می‌کنند. می‌شود نشست گوشه میدان قدیمی و زیبا، زیر یکی از طاقی‌ها و نگاه مشتری‌ها را رد زد. میان آن‌ها که آمده‌اند و هی دست می‌برند توی این خوش‌رنگ‌های دوست‌داشتنی. عاشقان پریده‌رنگ، دودل هستند؛ شال‌گردنی برای یار ببافند یا کلاهی خوش آب‌ورنگ. این پا و آن پا می‌کنند و چشم‌هایشان ترانه می‌خواند. در سرزمین کامواها قرمزها را با سورمه‌ای و نارنجی را با خاکستری ترکیب می‌کنند. بعضی‌ها هم سرگردان دنیای رنگ‌ها می‌شوند مثل همین پیرمردی که دوتا رنگ گل‌بهی و عنابی گرفته دستش و توی چشم‌هایم تیز می‌شود: «شما بگو کدام را بردارم.» نگاهش مثل خانه‌های قدیمی اتاق‌های تودرتو دارد. توی اتاق‌ها گم می‌شوم: «نمی‌دانم. بستگی دارد، برای چه کاری می‌خواهید؟» گونه‌های پیرمرد می‌خندد و جوان می‌شود: «برای زنم می‌خواهم. یک عمر بنده خدا برای بچه و نوه کلاه و ژاکت و شال‌گردن بافته. حالا پاهایش درد می‌کند، نمی‌تواند تا میدان حسن‌آباد بیاید، امروز هزار خواهش و تمنا کرده تا بیایم برایش کاموا بخرم، می‌خواهد برای نوه دختری‌مان ژاکت ببافد. امسال رفته کلاس اول. می‌گوید حتمی باید ژاکتش را خودم ببافم.» دست می‌گذارم روی کاموای گلبهی: «این.» پیرمرد تایید می‌کند. آفتاب سربه‌سر برگ‌های زرد میدان حسن‌آباد می‌گذارد. چه میدانی است این میدان حسن‌آباد! محل برخورد نگاه‌ها. میدان کاسبی مهربانی. میدانی که دست‌هایی در آن عشق می‌بافند.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه