عشق یعنی حالت خوب باشد!
نگار مفید
فصل پاییز است و نوبت عاشقی. برگهای زرد روی زمین و شعرهای عاشقانه در آسمان. شبکههای اجتماعی پر شده از وردهای عاشقانه. شعرهای حافظ در کنار ترانههای پاپ این روزها دستبهدست میشوند. آدمها همدیگر را در عکسهای گروهی نشان میدهند و روایتهایی متفاوت از عشق مینویسند. درست است که در این صفحه قول دادهایم کمتر وارد مباحث روانشناسی شویم و بیشتر به سراغ اتفاقهای شادمانیبخش برویم، اما دنیای این روزها دستوبالمان را بسته. به همین خاطر فکر کردیم در تلفیقی از روانشناسی و زندگی روزمره به سراغ مبحث مهم و حیاتی و البته دوستداشتنی عشق برویم. آن هم این روزها که انگار با فروافتادن هر برگ پاییزی روایت تازهای از لیلی و مجنون آغاز میشود.
اول؛ بیشتر شادمانیم
دکتر روانشناس نشسته بود لبه صندلی و در گپوگفتی خودمانی بیآنکه کسی بیمارش باشد سعی میکرد بر جمع جوانتری که اطرافش نشسته بودند تاثیر بگذارد. به دیالوگ فیلم «پل چوبی» ارجاع میداد و میگفت: «شما به دیالوگ فیلم خندیدین اما واقعی بود.» در فیلم مهدی کرمپور، بهرام رادان میگفت: «عشق یعنی حالت خوب باشه.» همان جمله هم بود که شعار فیلم را ساخت و تا مدتهای طولانی در دورهمیهای دوستانه و جمعهای خودمانی آن را دست میانداختند که ما هرچه از عشق دیدیم بهجز بدحالی نبود. دکتر روانشناس برای آنکه به نسل جوانتر توضیح دهد که چطور عشق واقعی را از عشق خیالی تشخیص دهند، دقیقا از همین جمله استفاده کرد. حرفش این بود که اگر در کنار همدیگر احساس بدبختی و زجر میکنید، یعنی عشقی در کار نیست. بعدتر، همین چند روز پیش که سوژه این گزارش را در اینترنت جستجو کردم، در وبسایت پزشکی معتبری به نوشته روانشناسی دیگر برخوردم که نوشته بود: «در کنار همدیگر خوشحالتر هستید.» منظورش این بود که از اضطراب از دست دادن و زندگی ازهمپاشیده و اشکهای بهراه خبری نیست. قرار نیست عشق و پاییز با گریه و برگهای خزانزده همراه باشند. قرار نیست کسی شما را به حد مرگ به جنون برساند تا اثبات کند عاشقتان است. دقیقا خلاف این جریان صحت دارد.
دوم؛ با فکر هم خوشحال میشویم
وقتی به طرف مقابل فکر میکنید، همان کسی که در ذهن خود او را ستایش میکنید و اسم عشق واقعی روی هم میگذارید، آیا شادمان هستید؟ نکند اضطراب به جانتان میافتد؟ نکند میترسید از رفتارهایش؟ نکند در برخوردهای اجتماعیاش آنقدرها که نشان میدهد به شما احترام نمیگذارد و هر لحظه را در هراس رفتارهای غیرقابلپیشبینیاش میگذرانید؟ این سوال را همان دکتر روانشناس از وبسایت webmd مطرح کرده بود. اما برای آنکه به زبان خودمانی ترجمهاش کنیم، بهتر است به مثلهای مادربزرگ سرک بکشیم. وقتهایی که از گنجینه بهروز و نهفتهاش ورقی رو میکرد و میگفت: «اگر دلتنگش میشی یعنی عاشقی.» مادربزرگ اصولا عادت داشت برای خودش اسرار و رموزی داشته باشد. عادت داشت به دنیای جوانترهای فامیل سرک بکشد و عادت داشت طور دیگری به دنیا نگاه کند. بدون اینکه مدرک تحصیلی داشته باشد و دکترای روانشناسی بگیرد، میگفت: «وقتی سر جات نشستی و دلت براش تنگ میشه، یعنی عاشقشی. آدم فقط برای کسی دلتنگ میشه که دوستش داره.» همین حرف دکتر روانشناس است دیگر، با یادآوری همدیگر احساسی را تجربه میکنید که اسمی بهجز عشق نمیتوان روی آن گذاشت.
سوم؛ وقتی از چشمان او به خودتان نگاه میکنید
گاهی وقتها کشف معمای عشق سادهتر از آن چیزی است که انتظارش را داریم، سادهتر از دودوتا چهارتای ریاضیات که از کلاس دوم دبستان به ما یاد دادهاند. گاهی وقتها فقط باید عشق و عاشقی را نه به چشم یک معمای لاینحل، که به چشم احساسی ساده و دوستداشتنی نگاه کرد تا به راز بزرگ آن رسید. قدیمیترها میگفتند: «اگر در دیده مجنون نشینی، به غیر از خوبی لیلی نبینی.» حالا ما میگوییم وقتی از زاویه نگاه طرف مقابلتان به خودتان نگاه میاندازید چه چیزی میبینید؟ زیبایی؟ آرامش؟ انسانی دوستداشتنی؟ یا نکند دستوپایتان میلرزد و شک به دلتان راه پیدا میکند؟ نکند خودتان را گوشه دیوار میبینید با سری افکنده و سعی میکنید خود را از شر زبان گزندهاش رها کنید؟ نکند دستودلتان میلرزد که «الان چه گیری میده؟» تفاوتی هم ندارد مرد باشد یا زن. تفاوتی ندارد سنوسالتان چقدر باشد. تفاوتی ندارد قدمهای اول زندگی را برمیدارید یا عمری را با هم گذراندهاید، وقتی پای عشق به میان میآید، هیچکدام از این موارد تفاوتی ایجاد نمیکنند. آنچه مهم است تماشای خودتان از چشمهای طرف مقابل است. اگر از این چشمها حس خوبی نسبت به خودتان پیدا میکنید، آنقدر که انگار در چشم مجنون نشستهاید، پس بهتر است قدرش را بیشتر بدانید. اگر نه، پیشنهاد میشود خودتان را گول نزنید. دستکم اسم عشق روی این احساس نگذارید.
چهارم؛ امنیت احساسی
چهارمین موردی که دکتر روانشناس نوشته، امنیت احساسی است. احساس ناامنی احساس ریشهداری در آدمهاست. احساسی که در موقعیتهای تلخ و سخت بیشتر خودنمایی میکند و برای ویرانی آدمها دستبهکار میشود. باعث میشود احساس خوار و زبونی پیدا کنید، خودتان را ناآرامتر از واقعیت ببینید. باعث میشود دستبسته به نظر برسید و هر قدم که برمیدارید، از وحشت به زیر پای خود خیره شوید. باورتان نمیشود که این شما هستید، باورتان نمیشود که زمین برای شما میچرخد و هیچ تصوری از زندگی با احساس امنیت ندارید. با این حال، در زندگی روزمره و بدون حاشیه، چنین شرایطی کمتر پیش میآید. معمولا آدمها در حسهایشان تعادلی به دست میآورند که آنها را بهآرامی به سمت زندگی بهتر پیش میبرد. با این حال، وقتی عشق از راه میرسد، معمولا این امنیت دوچندان میشود. آدمها قدرت ریسکپذیری بیشتری پیدا میکنند و خودشان را قدرتمندتر از پیش، فرض میکنند. نگاه کنید به زندگی خودتان، به زندگی اطرافیانتان و به زندگی آنها که از عشق میگویند و مینویسند، آیا احساس امنیت میکنید؟ نمیدانید چرا اما خودتان را ضدضربه احساس میکنید؟ دورنمای ده سال آیندهتان را زیبا فرض میکنید بدون اینکه دلیلی منطقی برایش داشته باشید؟ میتوانیم به شما تبریک بگوییم که عشق واقعی را پیدا کردهاید. این عشق، این احساس امنیت و این لذت قدرتمند، نیازی به جنس مخالف ندارد، برای بسیاری از ما پیش آمده که چنین احساسی را در کنار پدر و مادر به دست آوردهایم. این قدرت، قدرت عشق است.
پنجم؛ برای خودتان
باز هم دیالوگ یک فیلم را برایتان تکرار کنیم، زمانی که مرد با گریه میگوید: «یک نفر باید از من در مقابل خودم مواظبت کند.» شاید این جمله بهترین توصیف برای مورد پنجم باشد. مخصوصا وقتی پای موارد پزشکی به میان میآید، سختتر میتوان توضیح ساده و روان و روزمره آن را پیدا کرد. آن هم اینجا که پزشک موردنظر نوشته است: «احساس میکنید برای اینکه خودتان هستید دوست داشته میشوید.» زبان سادهتر و خودمانیترش این است که برای در کنار عشق قدم زدن نیازی به تغییر خودتان ندارید. احساس نمیکنید باید آدم دیگری شوید تا به عشق برسید. مجبور نیستید نقش آدمی دیگر را بازی کنید. مجبور نیستید نوع لباس پوشیدن یا رفتار و منش خود را تغییر دهید. در عشق نیازی به تغییر خودتان یا طرف مقابل احساس نمیکنید. حتی تفاوتهایتان شما را به خنده میاندازد و بنای بازیگوشی میگذارید. باورتان این است که اگر این تفاوتها وجود نداشت، حتما دنیای دوروبرتان چیزی کم میآورد. اینجاست که باید دوباره به عکسهای دستهجمعی و آدمی که کنارتان در عکس ایستاده نگاه بیندازید و از خودتان بپرسید: «میخواهم او را تغییر بدهم؟ میخواهد مرا تغییر بدهد؟»
ششم؛ احترام به یکدیگر
در نسلهای جوانتر، عادتی وجود دارد که از چشم نسلهای قبل پسندیده نیست. عادت کردهایم به همدیگر لقبهای عجیب و نامربوط بدهیم. اسمهای متفاوتی پیدا کنیم و حتی دیده شده که فحشهایی نثار هم میکنیم و اسم عشق روی آن میگذاریم. در حالی که یکی دو نسل پیش از ما، بدون آقا و خانم اسم همدیگر را صدا نمیکردند و پیش این و آن لقب به هم نمیدادند. آنچنان به همدیگر احترام میگذاشتند و همچنان احترام میگذارند که انگار همین دیروز همدیگر را دیدهاند و هنوز رویشان به روی هم باز نشده است. باورکردنی نیست، اما وقتی به متنهای روانشناسی مراجعه میکنیم، همین احترام به یکدیگر و ارزش گذاشتن به ویژگیها را از نشانههای عشق میدانند. برخلاف تصور تازه و متفاوتی که در سالهای اخیر از عشق شنیدهایم، در روایت معتبر از عشق باید به دنیای نسلهای پیشین برگردیم. به زمانی که احترام گذاشتن به یکدیگر اصلی اساسی بود و نه شوخی جانبدارانه. اینطور نبود که شما گفتن و احترام گذاشتن به فاصله و دوری تعبیر شود. اصل این بود که احترام همدیگر را حفظ میکردند و عشق را از سوءتفاهم
دور نگه میداشتند.
هفتم؛ روزهای روشن
«در موقعیت استرس یا بیحوصلگی از شنیدن صدایش خوشحال میشوید.» آخرین ترفند و شاید سادهترینشان باشد. نیازی به دیدن چشمها و رصد کردن خودتان هم ندارید. حتی نیازی نیست راه دوری بروید و به گذشتهها فکر کنید. فقط کافی است در نزدیکترین زمان ممکن که خدایناکرده بیحوصلگی به شما پاتک زده، به او فکر کنید و شنیدن صدایش. در چنین شرایطی آرام میگیرید یا دچار تشویش میشوید؟ ترجیح میدهید خودتان خودتان را آرام کنید یا دوست دارید کنارتان باشد و حتی چند کلمهای صحبت کند. دیده شده افرادی که در موقعیتی افسردهکننده، تنها چیزی که از خدا خواستهاند این بوده که روایت تمام سختیها را برای طرف مقابلشان بگویند و او هم در کوتاهترین جملات بگوید: «واقعا؟ عجب روزی داشتی!» این دو نفر در حال حاضر پنج سالی میشود که ازدواج کردهاند و دختر کوچکشان بهتازگی راه افتاده و در حال برهم زدن نظم عمومی پارکهای شهر است.
ارسال دیدگاه




