ساختمان نیمهکاره
تاوان بهتن داشتن لباس خاکی
مسعود مشایخی
«موسی به نظرت خانهام را چطور بسازم؟ میخواهم بدون مقاومسازی آن را بسازم. به نظرت اگر زلزله بیاید و خانهام مقاوم نباشد، بلایی سر بچههایم میآید؟ پول ندارم و اجاره خانهام چند ماه است که عقب افتاده. به نظرت دربهدر خیابان باشیم بهتر است یا خانهای بدون مقاومسازی داشته باشیم؟ شاید روزی زلزله بیاید و زیر آوار بمانیم! موسی از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان، شبهایی میآید که نان خالی هم در خانه برای خوردن نداریم و گرسنه میخوابیم. موسی خدا صاحبکار بیرحم را نصیب آدم نکند که یک روز تا غروب برایش جان بکنی و کار کنی و غروب با هزار غرولند بگوید کار خاصی انجام ندادهای و برای دادن چندرغاز پول هم چانه بزند.» اینها گفتوگوی دو کارگر روزمزد بود که آمده بودند حیاط ساختمان ما را که مملو از نخالههای ساختمانی شده بود جمع کنند، تا راه عبور و مرور مصالح باز شود و کارها زودتر پیش برود. مردی که این حرفها و درددلها را داشت چاق اما ورزیده بود و قدی کوتاه داشت. چانه پرحرفی داشت و یکسره حرف میزد و درددل میکرد. برعکس، موسی مستمع او، مردی لاغراندام و نحیف اما پخته و سردوگرمچشیده بود. کمتر حرف میزد و بیشتر به حرفهای دوستش گوش میداد. من که در پارکینگ ساختمان مشغول کار بودم، ناخواسته گفتوگوی آنها را میشنیدم. مرد چاق و ورزیده که تازه چانهاش گرم شده بود از زمین و زمان شاکی بود و از دوستانش که نارفیق مینامیدشان گله داشت. میگفت: «دوستانم قیمت کارگر روزمزد را شکستهاند. با قیمت پایینتری کار میکنند و کسی دنبال ما نمیآید. ما هم مجبوریم با همان نرخ پایین کار کنیم که اصلا چیزی عایدمان نمیشود.» با همه این احوال از کارگری رضایت داشت و میگفت: «خدا را شکر که تنم سالم است و میتوانم همین کارها را انجام دهم.» عاقبت هنوز ظهر نشده بود که سرگیجه گرفت و کنار دیوار نشست. دوستش موسی لیوان آبی برایش آورد و مجبور شد جور دوست مریضاحوالش را هم بکشد و تا عصر همه حیاط را تمیز و خالی از نخاله کند. عموما آدمهایی که کمتر حرف میزنند و بیشتر عمل میکنند مجبورند جور آدمهای پرحرف و پرادعا را بکشند. مثل موسی که بیچاره هم کارهای دوستش را به دوش کشید هم به غم و غصههایش
گوش داد.
این هفته هم مثل چند هفته گذشته روزهای پررفتوآمد و پرکاری داشتیم و وقت انجام کارهای شخصیام را هم نداشتم. به خاطر فشار کار، کارهایی که به من محول میشد را چند روز درست انجام نمیدادم و مرتب خرابکاری میکردم. همین دیروز کلی کار کردم، اما در آخر بعد از وارسی نقشهها متوجه شدیم قسمتی از دیوار را اشتباهی ساختهایم و مجبور شدیم آن را خراب کنیم و دوباره در جای مورد نظر بسازیمش. به حاجعلی هم گفتم که کارهای عجلهای اینگونه مسائل را به دنبال دارد و او هم تا حدودی قانع شد.
امروز یکی از دوستان کارگرم که در ساختمان کناری کار میکند سری به ما زد. مجروح بود و سرش باندپیچی شده بود. گفتم حتما در ساختمان و در حین کار مجروح شده که داستان مجروح شدنش را تعریف کرد. هم خندهدار بود و هم ناراحتکننده و تاسفبار. میگفت دیشب از یکی از چهارراههای شهر میگذشته که بهیکباره خانمی با ماشین به ماشینش زده. میگفت: «پیاده شدم که ببینم ماشینها آسیب دیدهاند یا نه، که خانم عصبانی یک کشیده آبدار نثارم کرد و اقوامش هم آمدند و با چوب و چماق به سرم ریختند و کتکم زدند.» میگفت جالب اینجا بود که وقتی پلیس آمد آن خانم مقصر شناخته شد. با خنده گفت: «الکی کتک خوردم.» گفتم: «خب چرا آن خانم چنین کاری کرد؟» گفت: «خودم هم نمیدانم. شاید به خاطر لباسهای سیمانی و خاکیام بوده و کارگر بودنم.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




