کارگرانی پشت نقاب گردشگر
لیلا مهداد
لباس کُردی روشن و تیره، چهرههای آفتابسوخته، چشمانی غمبار و دستانی پینهبسته و البته جوانی، وجه مشترک مردانی است که تلخی غربت را به جان خریده و راهی عراق شدهاند. قرار صبحگاهیشان میدان سلیمانیه است؛ میدانی که دو سالی میشود با جوانان کولبر دیروز و کارگرهای ساختمانی امروز، اخت شده و دیگر با آنها غریبه نیست.
دورتادور میدان چمباتمه زدهاند. بعضیها دستانشان را زیر چانه زدهاند و حوصله حرفزدن ندارند. چندتای دیگر دستمالی روی سرشان انداختهاند تا از آفتاب درامان باشند و یکی، دوتای دیگر کمی آنطرفتر گرم حرفزدن هستند، اما بیشترشان زیرچشمی نزدیک و دور شدن ماشینها را میپایند و همه امیدشان فقط این است که قرعه یک روز کارگری به نامشان بیفتد، البته خوششانسها قرعه چند روز کار به نامشان زده میشود و نیاز نیست هر صبح زیر آفتاب سلیمانیه چشمبهراه کار بمانند. قدیمیها، تازهواردها را به حوصلهکردن دعوت میکنند و از سختی کاری که در انتظارشان است، میگویند. «گلایهکردن اینجا ممنوع است. تنها باید ساکت بود و جان کَند و مزد گرفت.»
«سیروان» بار پنجم است توریستی به عراق آمده و قرار است 28روز آینده را روی داربستها بالا و پایین برود و میلگردها را به دوش گرفته و 7،6 طبقه را در دمای بالای 40درجه، زیر پا بگذارد.«از وقتی خودم را شناختم همپای پدرم، کولبری کردهام و حالا شدهام کارگر ساختمانی. بیشتر جوانانی که اینجا میبینید از کولبری خسته شدهاند و دیگر تاب دلشورههای شبانه و گذر از پیچوخم کوهها را ندارند. کار، سخت است، اما اگر حوصله بهخرج دهید روزی 300هزار تومان نصیبتان میشود، البته شرایط ما بهتر از کسانی است که پاسپورت ندارند، چون ما توریستی میآییم و 28روز میمانیم، اما آنها در همان شهر «پینجوین» نزدیک مرز میمانند برای کارگری با درآمدهای خیلی پایین.»
از میدان که فاصله میگیرید، قلمرو ساختمانهای نوساز و نیمهکاره شروع میشود؛ ساختمانهایی که قرار است شهرکهای بزرگ و کوچک را کنار هم قطار کنند و پُر شوند از زن و مرد، پیر و کودک و سرشار از زندگی. اما برای شنیدن صدای زیروبم زندگی در کوچهپسکوچههای این شهرکها کمی زود است. گوش که تیز میکنید در میان هیاهوی کامیونها، بههمخوردن تیرآهنها و بلوکها و خشخش چرخ فرغونهای سنگین از بار، نجوای زبان کردی کارگرها تنها نشانه آشناست از همخون یا هممحله بودن این غریبهها.
«تنها نانآور خانهام و برای لقمهای نان، مجبورم از 7 صبح تا 7،6بعدازظهر روی این میلههای داغ بالا و پایین بروم، البته بعضی روزها 12ساعت کار میکنم.» داستان بیشترشان نشان از ردپای سیاه بیکاری و کولبری دارد و شاید برای فرار از این همه سیاهی است که تمام ساعات و لحظات جوانیشان را خرج این ساختمانهای آجری و زمخت میکنند.
اگر عربی بلد بودند در شهرهای دیگر عراق برایشان کار بود، اما همگی راهی سلیمانیه و اربیل میشوند؛ مناطق کردنشین عراق و برای همین اگر آشنا نداشته باشند کار پیداکردن برایشان سخت میشود و حتی ممکن است کارفرما پولشان را ندهد. «بیشتر استادکارهای مریوان، کردستان و... آمدهاند عراق. مصالح گران است و کار هم نیست و اگر به هزار زحمت دوست و آشنا، کاری هم پیدا کنید باید مزد چندسال پیش را بگیرید. دایی خودم برقکار بود و الان در اربیل کار میکند. اوضاع صنعتکارها بهتر از کارگرهاست، چون قبل از اینکه بیایند عراق، کار و محل زندگیشان معلوم است. عراق الان به صنعتکارها خیلی نیاز دارد و حقوق خوبی هم میگیرند؛ به دینار و دلار. اوایل، پول کارگرها را هم به دینار و دلار میدادند، اما کارگر که زیاد شد به تومان حقوق میدهند. اگر در ایران، دستمزد برای نمای سنگکاری، متری ۴۰هزار تومان است، در عراق همین کار، متری۱۰هزار دینار است که میشود حدود۱۰۰هزار تومان؛ آنجا کارگران روزمزد هم روزی ۳۰۰ تا ۳۵۰هزار تومان درآمد دارند؛ استادکار، روزی ۴۵۰هزار تومان که پول خوبی است، البته تعداد کارگرها زیاد شده و از بوکان و ارومیه هم برای کارگری میآیند، اما از سنندج کمتر است. در روزنامهای خواندم نزدیک به250هزار نفر در این دوسال رفتهاند عراق برای کار.»
در میان آجر و سیمان و مصالح یکرنگ و خستهکننده، جوانانی با لباسهای سرهمی قرمزرنگ، چشمها را به مهمانی رنگها میبرند تا کمی از آن یکنواختی آسوده شوند؛ لباسهایی شبیه به کارگران خارجی فیلمهای قدیمی یا شبیه کارگران خودمان در عسلویه روی دکلها. هیچکس در جنگ تنبهتن با گرما پیروز نیست و گویی قرار نیست هُرم گرما به این زودیها دست از سر کارگرها بردارد. وقت ناهار رسیده و هیچکدام نای رساندن خودشان به زیر خنکایی را ندارند و همانجا زیر طاق ورودی ساختمان، پهنِ زمین میشوند. غذایشان مختصر و ارزان است. «بیشترمان از اغذیهفروشیهای مخصوص کارگرها غذا میخریم؛ هم کارگران عراقی و هم ایرانی. غذاهایشان ارزان است و با جیب کارگرها جور درمیآید.»
وقت ناهار، فرصت خوبی است تا نفسی تازه کنند و جانی بگیرند برای ادامه کار. ناهار که تمام میشود در چشم برهم زدنی همگی پراکنده میشوند، چندتایی روی داربستها رفتهاند، یکی ملات درست میکند و آن یکی، بلوکها را روی هم میچیند. چندساعتی به همین منوال میگذرد و سایه، کمی خودش را به روی ساختمان و سر کارگرها میرساند. ساعت کار که تمام میشود لباسهای قرمز سرهمی جایشان را به همان لباسهای کردی تیره و روشن میدهد. عدهای مسیر خانهای در حومه سلیمانیه را در پیش میگیرند و تعدادی سعی دارند خودشان را به مسافرخانه «خالد» کمی دورتر از میدان سلیمانیه برسانند.
«خالد» حالا کمی فارسی یاد گرفته، چون بیشتر مسافرانش به غیر از یکی، دو نفرشان که سوری هستند، بقیه ایرانیاند. هر اتاق برای 5 مسافر است و هر مسافر شبی چهارهزار دینار به دخل «خالد» اضافه میکند؛ نزدیک به چهلهزار تومان خودمان. «سیروان» و «آرشین» هماتاقیاند. «بوی چوب زندهام میکند.» «آرشین» با چوب کار میکند. پنجرههای کوچک و بزرگی که به درد کافهها میخورد را درست میکند و میفروشد. در مریوان از هر پنجره 50هزار تومان سود میکرده و حالا در عراق هر پنجره را 20، 30 و حتی 50هزار دینار میخرند. اسماعیل هم در همین مسافرخانه کار میکند. اسماعیل که هرازگاهی از مسافرخانه بیرون میزند، بیشتر اوقات سرش به واکسزدن گرم است. مردی میانهسال که بیکاری و عائلهمندی، راهی سلیمانیهاش کرده؛ «هیچ کاری جز واکسزدن بلد نیستم. پیر شدهام و جان کارهای سخت را هم ندارم برای همین واکسی شدهام. در کردستان هر کفش را دوهزار تومان واکس میزنم، اینجا 500دینار.» سیروانها و اسماعیلها را با تنهایی و خستگی که به جان دارند، تنها میگذارم، اما چهرههای سوخته و چشمان ناامید تکتکشان، تُن صدای سیروان که گفت: «خوشبهحالش راحت شد» را فراموش نخواهم کرد و تنها راه چارهام برای فرار از سنگینی این همه غریبی و خستگی، امید بستن به روزهایی است که سیروانهای این مرزوبوم آرزوی زندگی کنند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




