چرا حاج‌مهدی دشمن اعتیاد است؟

سـاخـتـمـان نـیـمـه‌کـاره

چرا حاج‌مهدی دشمن اعتیاد است؟

مسعود مشایخی؛ جوشکار و دانش‌آموخته جامعه شناسی

حاج‌مهدی را که یادتان هست، بارها اسمش را آورده‌ام. او یکی از کارفرماهای ساختمان در حال ساخت ماست. قدِ کوتاهی دارد، چهره‌ای گندمگون که به تیرگی می‌زند. آدم مهربان و خوش‌قلبی است. دست به‌خیر است و تا به حال دست خیلی از بچه‌های کارگر را گرفته و با هزینه خودش از بند مواد افیونی آزاد کرده. تا چند روز قبل نمی‌دانستم خودش هم یکی از نجات‌یافتگان این ماده افیونی است. باورش سخت است که آدمی با یک عالمه مال و منال، خانه آن‌چنانی و ماشین آخرین مدل، روزی در بند اعتیاد بوده. داستان از اینجا شروع شد که چند روز قبل، حاج‌مهدی صدایم کرد و گفت در یکی از شهرهای اطراف، مزایده ساخت چند واحد ساختمانی را برنده شده. برای برآورد مصالح پروژه و بازدید محیطی، به من احتیاج دارد. با ماشین شاسی‌بلندش همراه او شدم. من بودم و حاج مهدی بود و جاده و یک ماشین با دکمه‌ها و لامپ‌های فراوان و موزیک ملایم و هوای خنکی که این روزها کمتر به صورتم می‌خورد. نمی‌دانم چقدر از راه را طی کردیم و صحبت به کجا رسید که حاج‌مهدی سر درددل را باز کرد و داستان زندگی پرفرازونشیب‌اش را برایم واگویه کرد. انگار منتظر فرصتی بود که داستان زندگی‌اش را برایم تعریف کند و چه گوشی شنواتر از من که با او صمیمی بودم. از دوران کودکی‌اش گفت، دورانی که مدرسه را رها کرده و خواسته کمک‌خرج پدر کارگرش باشد. مکانیکی، صافکاری و کارهای دیگری انجام داده تا اینکه بزرگ‌تر شده و به دام مواد افیونی افتاده است. حاج‌مهدی به اینجای صحبتش که رسید، آهی کشید. مدتی ساکت ماند و به فکر فرو رفت. انگار برگشته بود به همان سال‌ها، همان روزهای زجرآور و سخت. چین‌های پیشانی‌اش پر از عرق و حالش دگرگون شده بود. مدتی که گذشت، دوباره شروع به تعریف کرد. می‌گفت آن روزها به هر کاری دست می‌زدم تا نان خانواده و خرج موادم را در بیاورم. حلال و حرامش برایم فرقی نمی‌کرد. روزگاری که شبم می‌آمد و شامم نمی‌آمد. با ماشین پیکان جوانان رنگ‌ورو رفته‌ای که از پدرم به من رسیده بود، مسافر، بار قاچاق و غیرقاچاق و هر چیزی که امورم را بگذارند جابه‌جا می‌کردم. سال‌ها از پی هم گذشت و حاج‌مهدی روز‌به‌روز در منجلاب بیشتری فرو رفته. کار به‌جایی رسیده که دیگر توان کارکردن هم نداشته و همه از او دوری می‌کردند. می‌گفت دیگر از خودم بدم آمده بود و از زندگی سیر شده بودم. یک‌باره تصمیم خودم را گرفتم. باید خودم را از این غول پُر زور و بدطینت نجات می‌دادم. آن‌قدر مستاصل و درمانده شده بودم که خودم را در اتاقی حبس کردم؛ بدون دارو و دکتر اعتیادم را کنار گذاشتم. آن‌قدر زجر کشیدم تا این دردها در خاطرم بماند و این روزگار از یادم نرود. حاج‌مهدی از صفر شروع می‌کند. تلاش می‌کند و زحمت می‌کشد و ظرف مدت 10سال خودش را به اینجایی که هست می‌رساند. الان فهمیدم چرا حاج‌مهدی این‌قدر برای کارگرهایی که گرفتار دام اعتیاد شده‌اند ناراحت می‌شود و تلاش می‌کند آن‌ها را از بند آن رها کند.

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه