آدم‌های عددی

زیر پوست شهر

آدم‌های عددی

نسرین ظهیری

زن نگاهش را جمع می‌کند: « من چهارصد، بگیر برو بالای بالا.» اینجا همه حرف‌ها به عدد‌ها ختم می‌شود. صدوهشتاد، دویست و هفتاد، سیصد‌و‌ده. اینجا که نشسته‌ام بخش تایید نسخه‌ درمان تامین‌اجتماعی است. اینجا آدم‌ها بین اعداد و رقم‌ها راه می‌روند و می‌ایستند. زندگی‌شان با عددهایی که پایین می‌رود جور می‌شود و با رقم‌هایی که بالا می‌رود رنگ کلافگی و ویرانی می‌گیرد. آدم‌هایی که توی صف هستند این ارثیه عددی را به کول کشیده‌اند. آدم‌هایی که حسرت یک دل سیر غذا خوردن دارند. حسرت یک قاچ خربزه یا خوشه‌ای انگور رسیده شیرین. دیابت، این بیماری خاموش، آدم‌های اینجا را به ناکامان بزرگ زندگی تبدیل کرده. پسر جوان رعنایی دارد برای کناردستش تعریف می‌کند که چطور خوردن هویج سلف دانشگاه یا خوردن کمی بیشتر نون بربری، بدون دغدغه و عذاب‌وجدان و بدون واهمه و ترس برایش یک آرزو شده است. بیشتر مراجعه‌کنندگان، دیابت یک و دو دارند و نسخه انسولین. دارویی که تا همین چند وقت پیش به‌راحتی به بیماران داده می‌شد. به دختر بالابلند جوانی که جلو من ایستاده و دیابت نوع یک دارد، می‌گویم: «آخه انسولین به درد کی می‌خوره جز یه بیمار دیابتی که باید تایید دارو گرفته بشه.» دخترک به انسولین‌های داخل کیفش اشاره می‌کند: «میگن بدن‌سازا هی به خودشون انسولین می‌زنن تا قندشون بیفته و بتونن بیشتر غذا بخورن.» پیرزن کنار دستی‌ام نفر هشتادوششم است و تا حالا نفر سی‌ام اعلام شده. حوصله‌اش به همین زودی پس رفته: «دخترجان بی‌حرف نشین. بیا حرف بزنیم تا زودتر نوبتمون بشه. من دیشب قشنگ نشستم یه بشقاب پلو و قیمه خوردم البته انسولین هم زدم ساعت نه. 
صبحی قندم رفته بود رو صدونود. عیب نداره لااقل این‌جوری نخورده نمی‌میرم، تا کی نخوری بِکِشم تو این دنیای دو روزه. آخه اینم شد مریضی که ما گرفتیم.»
شماره‌ها یکی‌یکی خوانده می‌شوند و صف آدم‌های عددی، جلو نمی‌رود. عقب‌عقب می‌رود.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه