در این قاب بسته هم زندگی ادامه دارد ...

در این قاب بسته هم زندگی ادامه دارد ...

هدیه کیمیایی

زندگی آن‌ها در تماشای یک سقف سفید خلاصه می‌شود. سقفی با ماهی‌ها و گربه‌های رنگی آویزان که ساعت‌ها رویایشان را می‌سازد. با خودشان حرف می‌زنند و می‌خندند و روی تخت بزرگ می‌شوند و قد می‌کشند. تمام شور و شوق آن‌ها برای ابراز وجودشان در لبخندی خلاصه می‌شود و نگاه‌های مات و مبهوت و سرگردانشان یکسره روایت لحظه‌های طولانی رنج‌های پنهانشان است. چشم‌هایی که شاید ساعت‌ها بی‌حرکت به نقطه‌ای خیره می‌شود، بی‌آنکه کسی بداند پشت آن نگاه خیره چه می‌گذرد. مرکز خیریه عمل، ساختمانی سه‌طبقه دارد با راهروهایی روشن و پرنور و اتاق‌هایی که هرکدام پر از دخترها و پسرهایی است که برایت دست تکان می‌دهند و لبخند می‌زنند. اینجا همه سنشان از 14 سال کمتر است، جز مریم که
30 سال دارد. دختری خنده‌رو و شاد که عاشق موسیقی است و از صبح تا شب روی تختش می‌نشیند و با ضبط‌صوتش موزیک پخش می‌کند. مریم همین که غریبه‌ها را می‌بیند چشم‌های سیاهش برق می‌زند و لبخندزنان رویش را به سمت دیوار می‌کند. اگر از مهمان‌ها خوشش بیاید موسیقی مورد علاقه‌اش را برایشان پخش می‌کند و مدام لبخند می‌زند. اسم دخترها و زن‌هایی که در این مرکز به بچه‌ها خدمات مددکاری ارائه می‌دهند را «مادریار» گذاشته‌اند. آن‌ها برای بچه‌ها هم مادر هستند هم دوست. بچه‌ها آن‌ها را به اسم صدا می‌کنند. مهسا یکی از مادریاران مرکز می‌گوید: «خیلی از این بچه‌ها والدینی ندارند که از آن‌ها مراقبت کنند. چندتا از آن‌ها در کوچه‌ها پیدا شده‌اند، یعنی پدر و مادرشان وقتی روز دوم یا سوم از به دنیا آمدنشان متوجه شده‌اند که عقب‌ماندگی ذهنی دارند آن‌ها را در خیابان رها کرده‌اند. البته پدرومادر بقیه بچه‌ها هم خیلی کم به دیدنشان می‌آیند.» مادریارها اسمش را گذاشته‌اند مهتاب. از 24 ساعت روز 12 ساعتش را گریه می‌کند و اشک به چشم دارد. 4 سالش است و تنها وقت‌هایی که در آغوش مادریارهاست گریه نمی‌کند. هیچ‌کس نمی‌داند مادر مهتاب کیست و کجاست. روزی او را از بهزیستی آوردند و گفتند باید در این مرکز نگهداری شود.
شبنم 12 سالش است و مدام از تختش سر می‌خورد و پایین می‌افتد. کسی هم جلودارش نیست. چشم‌های عسلی روشنش مدام در حدقه چشم‌هایش می‌چرخد و دستبندها و انگشترهایش را میان دست‌هایش مشت می‌کند و بعد دانه‌دانه می‌شمرد و آن‌ها را به دست‌هایش می‌آویزد. عاشقشان است. خانم امینی یکی از مادریاران مجموعه می‌گوید: «شبنم عاشق دستبند و گردنبند و انگشتره. هرروز هم برایش از این چیزها بخریم باز هم دوست داره.» او ادامه می‌دهد: «از 100 کودکی که در این مرکز نگهداری می‌شوند 80 نفرشان قدرت راه رفتن و حرکت ندارند. همه زیر 14 سال هستند و همین که 14 سالشان تمام شود از اینجا منتقل می‌شوند. تعدادی به بهزیستی می‌روند و تعدادی هم که قابلیتش را داشته باشند به مراکز حرفه‌آموزی می‌روند.»
آقای سعیدی مدیر مجموعه هم از راه می‌رسد و با بچه‌ها سلام و علیک می‌کند. می‌گوید: «سلام فرشته‌ها.» او اسم همه بچه‌های این موسسه را فرشته گذاشته. می‌گوید: «این مرکز سال 1375 تاسیس شد. آن زمان به دلیل اینکه کارگران در سطوح مختلف هیچ‌گونه امکاناتی برای نگهداری از این بچه‌ها نداشتند این مرکز تاسیس شد. در حال حاضر نزدیک به 150 کودک آموزش‌پذیر در این مرکز داریم که صبح‌ها با سرویس به این مرکز می‌آیند و تا بعدازظهر به یادگیری حرفه‌های مختلف می‌پردازند. 100 نفر از این بچه‌ها پسر هستند و 50 نفر دیگرشان دختر. تعدادی از آن‌ها به کلاس‌های گفتاردرمانی می‌روند و در کنارش از امکانات درمانگاه خیریه به‌صورت رایگان هم استفاده می‌کنند.» سعیدی درباره بچه‌هایی که در این مرکز پذیرش می‌شوند می‌گوید: «در آغاز تاسیس این مرکز از کودکان کارگرانی که در کل کشور نیاز به حمایت داشتند دعوت می‌کردیم. چون قرار بود اینجا تنها برای کودکان کارگر باشد. اما حالا از تمام پدرومادرهایی که راغب باشند فرزندان معلول ذهنی‌شان در اینجا نگهداری شوند استقبال می‌کنیم. چون بخشی از آن‌ها هزینه نگهداری از فرزندان کارگری را پرداخت می‌کنند که قدرت پرداخت هزینه نگهداری از فرزندشان را ندارند. البته بخشی از این هزینه را دولت می‌دهد و بخش کمی را کارگران باید پرداخت کنند. در حال حاضر بچه‌هایی که به این مرکز می‌آیند خانواده‌هایشان در حومه تهران ساکن هستند. به تعدادی از این بچه‌ها گواهینامه‌هایی می‌دهیم که خودشان به‌تنهایی بتوانند مراکزی را برای اشتغال راه‌اندازی کنند. بیشتر این بچه‌ها در کارخانه‌های تولید ظرف‌های یک‌بارمصرف و تولیدی پوشاک مشغول می‌شوند.» سعیدی درباره وضعیت کودکانی که به صورت شبانه‌روزی در این مرکز نگهداری می‌شوند نیز می‌گوید: «مددجویان بخش نگهداری اغلب از خانواده‌هایی هستند که به دلیل مشکلات خاص اقتصادی، خانوادگی، معیشتی و... قادر به نگهداری از مددجو نبوده‌اند و حضور او در خانواده سلامت جسمی و بهداشت روانی فرد و خانواده را به خطر می‌اندازد. در این موارد با نظر جمعی کارشناسان و خانواده، مددجو به صورت محدود در بخش نگهداری پذیرفته می‌شود. در مدت بستری واحد مددکاری مرکز برای برطرف کردن مشکلات خانواده و ایجاد زمینه لازم برای بازگشت مجدد مددجو به محیط گرم خانواده تلاش می‌کند. همچنین برای جلوگیری از قطع ارتباط عاطفی مددجو و خانواده ملاقات‌های هفتگی و مرخصی‌های ماهانه خانواده اجباری است.» حرف‌های آقای سعیدی که تمام می‌شود پدر و مادر علی پسر 14ساله مرکز هم از راه می‌رسند. یکی از مادریارها می‌گوید آن‌ها تقریبا هفته‌ای یک‌بار به پسرشان سر می‌زنند. مادروپدر علی هردو کارگر یک کارخانه هستند و تا چند سال دیگر هم بازنشسته می‌شوند. مادر علی می‌گوید: «ما غیر از علی سه بچه دیگر هم داریم. به خاطر همین نمی‌توانیم ماهانه 700 هزار تومان برای نگهداری از او به این مرکز بدهیم. 500 هزار تومان از پول نگهداری را دولت به صورت یارانه به مرکز می‌دهد و 200 هزار تومان دیگر را ما خودمان می‌پردازیم.» او درباره بیماری پسرش می‌گوید: «علی ده‌روزه بود که هر شب مدام تشنج می‌کرد. دکترها علتش را نمی‌فهمیدند. تا اینکه در دوسالگی فلج شد و بعد از چند وقت فهمیدیم تشنج‌ها بر قدرت ذهنی‌اش تاثیر گذاشته‌اند. یکی از دوستان همسرم گفت که پسرمان را به اینجا بیاوریم. البته آن موقع خیلی سخت بود و ما مدت‌ها درگیر آماده کردن مدارک بودیم، اما خداراشکر توانستیم این کار را انجام دهیم.» مادر علی ادامه می‌دهد: «خانه ما مشیریه است و برای آمدن به زعفرانیه باید ساعت‌ها در راه باشیم. روزهایی که اینجا می‌آییم تقریبا به‌هیچ  کارمان نمی‌رسیم.» حرف‌های مادر علی که تمام می‌شود کمال از راه می‌رسد. پسر قوی‌هیکل و سفیدرویی که همین روزها قرار است عروسی کند. او معلم حصیربافی بچه‌هاست. سال‌ها در مرکز آموزش دیده و حالا با یکی از دخترهای مجموعه می‌خواهد ازدواج کند. آقای سعیدی می‌خندد و پیشانی کمال را می‌بوسد. کمال خجالت می‌کشد و گونه‌هایش سرخ می‌شود. حصیرهای در دستش را فشار می‌دهد و به نشانه تشکر دستش را روی قلبش می‌گذارد. آقای سعیدی می‌گوید: «اینجا زندگی خیلی دوست‌داشتنی‌تر از چیزی است که همه فکر می‌کنند.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه