باید  از ته دلت نیت کنی

کافه‌هایی که از کودکان کار حمایت می‌کنند

باید از ته دلت نیت کنی

علی‌رضا بخشی

سایه‌ای کوچک روی زمین نقش بسته، سایه‌ای که تکان نمی‌خورد، سایه‌ای که چشمانش فیکس به اپلیکیشن‌های تلفن همراهِ در دستم گره خورده، سایه‌ای که دستانش پر از کاغذهای کوچک و مرتب است. آرام سرم را می‌چرخانم و نگاهش می‌کنم، اصلا متوجهم نیست. با آن دو تیله درشت و مشکی‌اش محو تلفن همراهم شده، دستم را نزدیک صورتش می‌برم و ناگهان بشکن می‌زنم. به خودش می‌آید، سلام و علیک گرمی می‌کند. انگار چند سالی است هم را می‌شناسیم. تیشرت زردِ یقه‌باز با شلوار جین به تن دارد، لاغر است و سبزه‌رو. دستش را به طرفم می‌آورد و می‌گوید: «فال نمی‌خوای؟» از این همه اعتمادبه‌نفس کیف کرده‌ام، سرش بالاست. اهل التماس و جون مادرت فال بخر نیست. می‌گویم: «هر روز یک مسیج از فال حافظ برایم ارسال می‌شود.فال نمی‌خواهم.» با چهره‌ای کاملا عادی و بی‌خیال جواب می‌دهد: «آدم وقتی فال حافظ می‌گیره باید از ته دلش نیت کنه. چشماشو ببنده و خودش یک برگه بکشه بیرون نه اینکه مجازی! بابا اصلا بی‌خیال شماها! زندگی مجازی رو به زندگی واقعی ترجیح می‌دید.» نوع ادبیاتش عجیب غریب است، البته شاید برای من عجیب باشد. سن و سالی ندارد، شاید 10ساله باشد. حدس می‌زنم اگر روبه‌رویم بنشیند می‌تواند جای یک آدم ‌بزرگ را پر کند و ساعت‌ها بدون آنکه متوجه باشم که او فقط 10 سال دارد با هم گپ بزنیم. در چشم‌هایش صرفا کار نمی‌بینم، اصلا برایش مهم نیست که امشب چقدر پول به خانه می‌برد. دستش را تکان می‌دهد و می‌رود سر وقت دوستش که سر میزی دیگر به جای فال فروختن پشت سر هم حرف می‌زند. اینکه مشتریان چه می‌گویند و دوستش در مورد چه مسئله‌ای با آب‌وتاب حرف می‌زند متوجه نمی‌شوم، پسر 10ساله با آن دو چشم مشکی و دهن ‌پر از خنده‌اش روی شانه دوستش می‌زند و بلند می‌گوید: 
«ما خیلی خفنیم.» 
ساعت‌ها گذشته و بچه‌ها سر هر میزی می‌روند بحثی را شروع می‌کنند. من و دو نفر از دوستانم محو این پسربچه‌ها شده‌ایم که سعید از راه می‌رسد و کنار ما می‌نشیند. انگار با این دو وروجک رفیق است. سعید یکباره از جا بلند می‌شود و می‌گوید: «چطوری علی؟ بیا اینجا ببینم.» اسم آن پسربچه 10ساله با تیشرت زرد علی است. علی با خنده می‌آید و سعید را در آغوش می‌گیرد. می‌گوید: «کم‌پیدایی سعیدخان!» سعید سریع دو صندلی از میز کناری می‌آورد و کنار صندلی‌های ما می‌گذارد تا علی و دوست کوچک‌تر از خودش آنجا بنشینند. سعید یکی از پرسنل کافه را صدا می‌زند تا سفارش بدهد که علی قبل از سفارش دادن او، به پرسنل کافه می‌گوید: «دستت درد نکنه اگه پاستایی چیزی برای بقیه داشتی می‌زدی تهشو واسه من و سجاد بزن.» سجاد به‌سرعت و با عصبانیت سرش را از گوشی موبایل بالا می‌آورد و می‌گوید: «من از پاستا متنفرم، اصلا منو رو بیار خودم می‌خوام انتخاب کنم.» علی با خجالت رو به سجاد می‌گوید: «اینطوری نکن به خدا! دیگه نمی‌ذارن بیایم تو کافه کار کنیم. تازه غذام که بهمون مجانی میدن!» سجاد به بازی ادامه می‌دهد و می‌گوید: «چرا بقیه آدما باید هرچی دلشون می‌خواد سفارش بدن، بعد من و تو ته‌مونده غذای اونارو بخوریم؟ خب پول غذا رو بهشون می‌دیم.» همه محو دیالوگ‌هایی بودیم که بین این دو ردوبدل می‌شد. هرکدام به فکر فرو رفتیم که این کودکان دیگر منتظر معجزه از سوی هیچ سازمانی نیستند و خودشان دست‌به‌کار شده‌اند تا با دست‌خالی شبیه به تمام هم‌سن‌وسال‌هایشان با طبع بلند زندگی کنند. صاحبان یکی از این کافه‌ها در مورد کودکانی که در این مکان‌ها کار می‌کنند، می‌گوید: «در کافه ما به روی تمامی بچه‌های کار باز است تا بتوانند در آرامش و بدون هیچ‌گونه تنش فال‌های خود را بفروشند. از طرف دیگر از نظر خوراک از آن‌ها حمایت می‌کنیم.» 
او در مورد نوع رفتار این کودکان می‌گوید: «کسانی که کافه پاتوقشان است رفیقان این کودکان به حساب می‌آیند. بنابراین طبیعی است که نوع رفتارشان از سنشان کمی پخته‌تر و بزرگ‌تر به نظر بیاید. برای مثال چند وقت پیش یکی از همین کودکان یکی از سرویس‌های چای را که حدود 90 هزار تومان بود، بدون آنکه متوجه شویم توسط چه کسی شکسته شده، ناخواسته شکست و خودش به‌سرعت آمد معذرت‌خواهی کرد و برای پرداخت خسارت از ما شماره کارت گرفت. درحقیقت کودکان کاری که به کافه‌ها سر می‌زنند صرفا به دنبال درآمد بیشتر نیستند، می‌خواهند آرزوهای بزرگ‌تری را دنبال کنند و این کوچک‌ترین کاری است که از دست ما برمی‌آید. حتی در برخی موارد درس‌ومشقشان را هم به کافه می‌آورند تا مشتریان آن‌ها را در درس کمک کنند.» باز گذاشتن درها برای کودکان کار از کوچک‌ترین اقداماتی است که برخی از کافه‌ها انجام می‌دهند اما همین اقدام کوچک تا به امروز بیش از هر چیز به روحیه این کودکان کمک کرده و با این روند روزی می‌رسد که تمامی کودکان شبیه به هم زندگی کنند و سرگرم بازی‌ها و آرزوهای قشنگ باشند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه